عاامیانه ای کوچیک از دلبر خونه و نُه ماهگی
بعضی روزا و لحظه ها کار محالیه.
دخترک شیرینی که این روزها رو با ایستادن و تلاش برای یه قدم برداشتن سپری میکنه و این مرحله ی خیلی پُر خطریه
چون قادرِ دستش و به همه ی وسایل بزنه و بکِشه و ................(تا جایی امکان داشت چیدمان خونه تغییر کرد ، تمام وسایل به اتاقها پیوست تا حال و فضاش برای دور زدن و بازی و شیطنت باز و بی خطر باشه )
باید تمام مممم حواس ۵ گانه که چه عرض کنم ۱۰ گانه هم جمع باشه .
توی این سنشون دیگه کاملا پدر و مادر و میشناسن .
هر جا پا بذاری دنبالت میاد ، آشپزخونه ، دست شویی !!!.........
یک لحظه نمیشینه ، و طی روز خواب هم نداره . اگر هم بخوابه اونقدر خوابش سبکه که با کم و زیاد شدن اسپیلت بیدار میشه !!! و این تو روزهایی که خسته ام من و داغون میکنه .
یه وقتایی داره با خودش بازی میکنه و اصلا طرف من نمیاد ، همینکه میام پستی بخونم ، مطلبی بنویسم ، غذایی بخورم ،تلفنی صحبت کنم از تمام سر و کولم چنان بالا میره و بهم میپیچه و صدا و خنده و داد و غر و .......بالاخره من و مجاب میکنه که لپ تاپ و ببوسم و بذارم کنار. یا تلفن و یا غذا خوردنُ .........
این روزهای من تا اومدن همسری پر شده از بازی و سی دی و آواز و کتاب خونی و شیر دادن و سر و کله زدن سر غذا خور کردن شیطون خانوم که اصلا دم به تله نمیده ، شستشو و حموم و گاهی نق نق و غر غر خانوم خانوما و ....
صدای کلید که توی قفل در شنیده میشه سرش سمت در ،،و انتظار به وضوح از نگاهش دیده میشه و وقتی چهره ی باباش و میبینه نهایت خنده ی از ته دل و لوس کردن و عشوه ای که از یه دختر تو این سن میشه دید و باور نکرد رو نظاره میکنیم .
و شیفت یه پدر عاشق که همیشه براش سر حال و انرژی داره شروع میشه و من یکمی به کارهای خونه و نهار فردا و و ....... میرسم .
این روزها عمه جون فائزه مشغول جهیزیه آوردن به این شَهره و حسابی خوش بحال آدرا خانومی شده چون بیشتر روزاش با عمه جون که خیلییییی نازش و میکشه پُر میشه . برای منم واقعا کمکه .
با تمام اینکه عاشقانه این روزهام و شبام دوست دارم و بابت ثانیه هاش خدا رو شکر میکنم اما گاهی واقعا جسمم کم میاره و خسته میشم .
نازدونه ی خونه ی ما حسسسابی دلبر شده و شیطون .دیگه تقریبا منظور حرفمون و میفهمه ، ما هم قشنگ منظورش و میفهمیم .
در حد تیم ملی دردری هستن ایشون .
موقع غذا خوردن صورتش و دست و پاش و لباسش دیدنیه ، تا شعاع یک متر از اطرافش فک کنم غذا پخشه .
عاشق ماسته و فقط توسط این ماده ی لبنی میشه بهش غذا خوروند .
تا موها و مژههاشُ ماستی میکنه که میخواد یه قاشقم تو دهنش بذاره .گاهی به ما هم این فرصت و میده که تو غذا دادن همراهیش کنیم و بازی بازی بهش غذا بدیم ، گاهی هم اصلاااااا دریغ از یه قاشق که از دست ما بخوره .
ممنون میشم اگه از انواع غذا، برنج ، سوپ (صبحانه ، نهار ، شام ...)که مُجازه این سنه برام بگین تا دستم تو تنوع دادن به غذاهاش و وعده هاش باز باشه .
و بازم خیلی خیلی ممنون میشم کمکم کنین از بازیهای مفید و مناسب برای این سن ، از بازیهای رو درو و قدیمی مثه لی لی لی لی حوزک ......تا اینکه چه بازی ، کتابی ، سی دی براش بخرم ؟
خوشحال میشم از تجربه هاتون استفاده کنم .
با یه پست از خودم و حس و حالم که این روزا و شبا آسمونش ابریه و عکس از آدرا جونی بر میگردم .