دردهایت به جانم آرام جانم

 یک روز قبل از تولد آدرا مشهد بودیم ، همراه با خانواده ی من ، و یک دوستِ دوست داشتنیه همیشه همراه (خاله الی)

اینکه روز تولد پرنسست چه حال قشنگی داری بماند .

یه جور استرس ِ پر از ذوق.

اونم اولین سال تولد .............

اینکه پدر و مادر یه فرشته کوچولوی شیرین و دوست داشتنی باید جای دخترشون شمع و فوت کنن و آرزو کنن چه غرورِ شیرینی داره بماند .

اینکه چقدر خدارو از ته دل شکر میکنیم بماند .

تولد توی یه کافی شاپ دنج و زیبا برگذار شد .

خیلی ناب ، قشنگ و به یاد ماندنی .

کمتر پیش میاد اولین سال تولد توی کافی شاپ و به دور از مهمانان و هیاهو  و .....باشه 

 این خودش خیلی خاصش کرده بود .

من و علی واقعا طعم خوشمزه ی تولد دخترمون و چشیدیم .

آرامشش خیلی قشنگ بود .

زحمت انتخاب و رزرو مکان تولد، کیک تولد با عمو علیرضا دوست مشهدی و خیلی مهربون علی (دوست دوران دانشجویی همسری) بود .

کیک تازه و بسیار خوش طعم بود .

هدایا هم بسیار ارزنده ))))))))))))

دردونه ی  ما اصلا توی عکس همکاری و همراهی نمیکرد . این چندتا رو هم به هزار ترفند تونستیم بگیریم . 

(هرکاری میکنم عکسها ثبت نمیشه !!!!! پیغام میده لینک غیره مجازه !!! شما هم این مشکل و دارین ؟ میدونین جریان چیه ؟

دو روز مونده بود به بازگشت من مریض شدم ، ویروس یا آلودگی هوا یا سرماخوردگی یا.......... هر چی که بود از بدترین نوعش بود .دو روز اخر کار ما رفتن انواع دکترها و سرم و دارو و آمپول و .................. 

چند ساعت به حرکت برای برگشت،  علی مریض شد .از بددددترین نوع ممکنش .

خدا میدونه تو قطار حال ما چی بود .از اون مریضیهایی که شاید هر آدمی چند سال یه بار بگیره .

پای آدرا رو توی قطار حشره زد !!!!!!!!!! حشره ای که نه دیده شد ، نه پیدا شد !!!!

یعنی همه جوره ته بدبیاری 

از دماغمون درومد.

از خودمون یادمون رفت .تمام هم و غممون شد پای عسلک .

بعداز پاش هم  از من و علی هم ویروس و سرماخوردگی رو گرفت .

اوضاع وحشتناک بود .

تصمیم گرفتیم خونه ی خودمون نریم و دامغان خونه ی مامان همسری پیاده شیم.

اینکه تا دامغان چه به ما گذشت بماند (((((((( خدا میدونه و بس .

3 هفته طول کشید تا روبراه شیم و برگردیم خونه ی خودمون .

خانواده ی خودم از مشهد با هواپیما برگشته بودن تهران و از هیچی خبر نداشتن .

به مرور بهشون گفتم .

بودن کنار خانواده ی همسر خیلی مراحل بهبود راحتر و سریع تر میکرد. همه بهمون روحیه میدادن ،کارهای من و آدرا و علی همه به دوش مامان بود و بابا و عمه جون فائزه .

همکاری و همراه بودنِ عالی آدم و زود سرپا میکنه .همشون همراه بودن و همیار .

ایشالا به سلامتیها و شادیهاشون ما هم جبران کنیم .

3 هفته ی عجیبی بود ، پانسمان روزانه ی پای دخترک ...دادن داروها و چرک خشکن .غذا نخوردنش .از شیر افتادنش .آب شدنش 

دلشوره های ما 

بی حالیه خودم ... همسر

ولی من تمام اینها رو به فال نیک میگرفتم .با اینکه سخت بود و ظاهر امر خبری از فال نیک نبود ولی من مطمئن بودم حتما اگر این مشهد و نمیرفتیم اتفاق خیلی بدتری در پیش بود و حتما امام رضا خیرمون و میخواسته .

اجازه نمیدادم چیزی غیر از این تو ذهنمون بیاد .

بالاخره من ، علی ، آدرا رو به بهبودی و خوب شدن کامل رفتیم و اون روز و شبهای سخت تموم شد .

هنوزم وقتی بهش فکر میکنم از خیلی اتفاقاتش متعجب میشم و کلی چرا میاد توی ذهنم .

اتفاقی که برای پای آدرا افتاد شک خیلی بزرگی بود!!!(((

خدارو شکر الان که نگاه میکنیم همه چی ختم به خیر شد.

امیدوارم با یه مسافرت توپ به هر جای دیگه که قسمت هست ، با خاطرات خیلی خوشش ، تلخیهای این مسافرت از خاطراتمون پاک شه .

برای عکسها دوباره سعی میکنم . امیدوارم ایندفعه اُکی شه .

ببخشید بابت تاخیر طولانیه این مدت .

بانو جون اگه اینجارو میخونی من اصلا نمیتونم برات نظر بذارم ولی مثل همیشه همراهتم .

خلوتی با تمام جانم :

خانومیه شیطون و باهوشم

تو توی 8 ماهگی تونستی بایستی ، فقط ایستادن .

9 ماهگی دست به مبل یا میز سه چها قدمی راه میرفتی ، اصلا روی خودت و پاهات تسلط نداشتی ، ترس داشتی و احتیاط.

10 ماهگی قشنگ راه افتادی .حتی راه رفتن تند .

خیلی زووود مامان و بابا و دردر و میگفتی و با حرکات دست و صورت و اشاره منظورت و خاصت و میرسوندی .

عاشق کتاب خوندنی ، از صبح تا شب من یا هر کسی خونمونه یا بابایی هیچ کار نکنیم فقط کتابات و بیاری و ما بخونیم ،شعراش و عکساش و اسم حییوونارو میوه هارو .......

تو هم برامون میخونی .

گاهی دستمون میزاریم رو شکلها یا اسمش و میگی ، بلد نباشی صداهاشون و درمیاری .

گاهی ام تو تنهایی خودت انگشتت و میزاری و خیلی ناز برای خودت میخونی.

از یکسال به بعد دیگه شروع کردی کلمات بیشتری و گفتن  مثله بیم (بریم)... بِ : (بده)

الان که یکسال و دو ماهتِ دایره ی لغاتت خیلی گسترده شده 

بیشتر اسامی رو از روی کتابات که ما تکرار میکنیم یاد گرفتی 

گُل 

گورگاگه (قورباغه)    زَ آفه (زرافه)       اَ آنه ( پروانه )     آئو (آهو)         ایب ( سیب )     آبائو (آلبالو)     ایل ( فیل)         مِی ( میمون)          آب          پُ (پرتقال)         مُ ( موز)            با   با  با (بازکن )

اَدی (علی)       زُزه (زهره)            جی جی             مَم(هر نوع غذا یا خوراکی یا میوه )

دُغ(دوغ یا مایعات و شربت )

توی رنگها : آآ ببببی (آبی)

کلاغه چی میگه : گارگار گار( غارغار غار)

زنبوره چی میگه : ویییییییییییییززززززززززززززز

اُردک : کُ اَ ک 

پیشی : مَئوو     هاپو :هاپ یا آپ     گاو : ماااااا مااااا      اسب :(حالت اسب سواری )

کسی از در میاد و میگه یالا ،تو هم با دست راست یالا میدی 

بوس میفرستی از دور 

کسی بگه بزن قدش با دست راستت میزنی وسط دستش 

از اندام بدن به پای همه اشاره میکنی میگی پا   پا ، موهاشون و میگیری میگی مو 

بهت میگیم پات کو ؟ نشون میدی       دستت کو ؟ نشون میدی    بینیت ،چشمهات ،و موهات رو هم بلدی و بهه ترتیب نشون میدی 

عاشق رقص و آهنگی ، با آهنگهای شاد باسنت و تکون میدی،جلو عقب میکنی و دستت و یکم میچرخونی و هوووو هووو میکنی .

با آهنگهای اروم سرت و آروم اینور و اونور میکنی .

یه قاشق و هی میزنی توی یه ظرف و مثلا غذا درست میکنی بعد به من یا یه شخصیت خیالی تعارف میکنی و میگی مَم  مَم .

کسی میره دست شویی تا درو میبنده میگی جیش جیش .

یه صفحه کتابت، عروسکه دستش روی بینیشه ،خواهره کوچولوش و به مامانش داره نشون میده و نوشته اَه اَه چه بویی .......... (البته من این قسمت و برات اینطور خوندم : پیف پیف ،نی نی بو داده )

(تو این صفحه رو که میبینی از عروسک توی کتاب تقلید میکنی و دستت و میزاری رو بینیت میگی پیف پیف بو )

برای من ، بابایی ، اطرافیان به نهاااااااایت شیرینی و دوست داشتنی که یه روز بتونی فکرش و کنی رسیدی .

با دالی کردنات

اتل متل توتوله خوندنات 

نانای کردنات 

کتاب خوندنات 

ناز کردنات 

دالی کردنات 

موش کردنات 

کیف رو دوش انداختنت و مثلا مهمونی رفتنت .

کفش رو فرشی دیگران و پوشیدن و احساس بزرگی کردنت .

کم خوابیهات و گاهی شیطنتهای پسرونت .

زرنگ بازی دراوردنت  و نحوه های گول زدنت که میخوای هواس پرت کنی و کار خلافی کنی ،مثلا دست به کفش بزنی یا گوشی ..... 

و هزااااااااار و یک دلبری که باید با تو زندگی کرد تا بشه دید و فهمید و بلعید .

اصلا فقط و فقط با حضورت ، وجودت .

نمیدونی چه آرامشی داری و چه حسای قشنگی بهمون میدی .

اینا یک هزارم چیزایی که  میبینیم  و حس میکنیم نیست ، اصلا نمیشه توصفحه و با قلم توصیف کرد.

 محض یادگار برای خودت مینویسم شیرینیه زندگی .

احساسی و که با سلولهات دریافت میکنی نمیتونی توی کاغذ و متن بیاری.

ممنونم که اومدی .ممنونم که هستی .خداجون ممنونم که دادی .

پروردگارم ، میسپارم به تو از چشم حسود چمنش ............



پیشکشی برای زادروزت ،برای تو که والاترین هدیه ی زندگیه مایی

این روزا از صبح که بلند میشم غرقم تو روزای سالِ گذشته

سنگینی اون روزا ، لحظه شماری برای دیدنت ، نگرانی برای وزنت ، سلامتت ،نگرانی زایمان طبیعی یا سزارین

و

هزار و یک نگرانیه مادرانه و هزار و یک ذوق و اشتیاق و لحظه شماری مادرانه.........

غرقم تو بیمارستان و ساعت هشت و پنجاه دقیقه که گرمی بودنت و بهمون دادی

غرقم تو اولین گریه ات

بند نافت که داشت ازم جدا میشد و این هم خیلی تلخ بود هم بینهایت شیرین  

و تو قدم گذاشتی تو دنیای من و بابا

شدی با ارزش ترین هدیه ی زندگی

والاترین نعمت خدادادی

باورم نمیشه داری یکساله میشی .

وقتی به عکسهای چند روزگیت ..چند ماهگیت نگاه میکنم نا خداگاه گریَم میگیره

به اندازه ی دستات و پاهات ،انگشتات ،چشمات که نمیتونستی خوب بازشون کنی ،به بیدار بودنهای شب تا صبحت و خوابیدنای طی روز ت،به دل دردات ،..........................

حالا برا خودت خانومی شدی ،دندون درآوردی ،به راحتی توی خونه راه میری، از پله بالا و پایین میری ،با زبون خودت حرف میزنی .

گردنت و کج میکنی و دالی میگی . وقتی اتل متل میخونم خودت میزنی روی پاهات ،وقتی لی لی حوضک میخونم انگشتت و کف دستت میچرخونی ،کلاغ پر که میگم انگشتت و میزاری روی فرش اما بلند نمیکنی .

دیگه اطرافیان و به خوبی میشناسی و باهاشون بازی میکنی .

یادش بخیر اون روزی که خانوم دکترت میگفت تا 5 -6 ماهگی بینایی نوزاد کمه و فقط بغل مادر ، به بوی مادر و بعدش پدر احساس ارامش و امنیت میکنه .

حلا وقتی با مامان بزرگا و بابا بزرگ ،دایی ، خاله ،عمه ، و... بازی میکنی دیگه مامان نمیخوای .

حالا انقدر بزرگ شدی ،خانوم شدی ،بیناییت و شنواییت کامل شده که بدون من و بابایی با عمه یا بابابزرگ یا مامان جون یکی دو ساعت دَردَر میری.

از خواب که بیدار میشیم پوشکت و عوض میکنم و دست و روت میشورم و با خودم میگم انقدر زود گذشت !!!

این همون جوجوی کوچولوی منه که بعضی روزا تا 7 بار هم پوشکش عوض میشد و دکترت به من که نگران بودم  میگفت کاملا طبیعیه و این نشانه ی سلامتشه ....

وقتی مثله خانوما پشت صندلی غذات میشینی و من صبحونه میارم و تو اصرار داری که خودت بخوری با خودم میگم این همون دردونه طلایی ماست که 5 دقیقه نهایتا 10 دقیقه می می میخورد چونش خسته میشد و خوابش میبرد ....

دکترش میگفت هر 3 تا 4 ساعت از خواب بیدارش کنین تا شیر بخوره و قند خونش تو خواب نیفته .....

وقتی با زبون خودت باهام حرف میزنی،میخندی،عصبانی میشی یاد اون روزایی می افتم که بچه ها با مامان باباهاشون بازی میکردن و من میگفتم میشه یه روز آدرا هم برام بخنده و حرف بزنه ....

حالا تو عکس بچه ها رو که میبینی ،یا عکسهای خودت رو یخچال و اتاقت با یه عالمه ذوق با انگشتت اشاره میکنی و میگی نیییی نیییی .

عکسای بارداری من و که با بابا انداختیم تو اتاقت میبینی و با انگشت اشاره میکنی و میگی مانی ،منه .... (مامانِ منه)

حالا دیگه دستت و میزنی به شوفاژ و سریع میکشی عقب و به ما میگی جیزه .

یعنی به همین زودی بزرگ شدی

به همین زودی داری خانوم خانومای خونه  میشی

به همین زودی داری از نوزادی در میای و به کودکیت قدم میزاری

وقتی دارم برنج میکشم و تو پشت سر هم میگی پوف پوف

وقتی داری با خودت بازی میکنی و یه دفعه با جیغ و ذوق میای طرفم و میچسبی بهم ،کلی بوس و بغل بازی و.....

وقتی با هم تو ی حال وسایلت و پهن میکنیم و بازی میکنیم

وقتی میگیم پیشی چی میگه ؟ تو با کلی ناااااز میگی مَوووو

بَبَعی چی میگه ؟ بَ

وقتی هر جای خونه میرم عین جوجه اردک بهم میچسبی و باهام میای .

دیگه دستت و می گیرم و راه میریم .

کشوها و کابینتها رو باز میکنی و محتویاتش و در میاری

وقتی بابایی میاد و صدای چرخوندن کلیدش تو قفل شنیده میشه و تو یه ای ی ی ی ی طولانی میگی و از ته دل میخندی و میری سمت در ....

دیگه تا زمانی که از خواب بیهوش بشی بازیی نیست که دو نفره با هم انجام نداده باشین و منه مشغولِ کار در آشپزخونه از اُپن نگاه میکنم و غرررق میشم تو روزای بارداری و فکرها و حساش

و صدای شلوغ کردنای الانت تو خونه

و فکر به روزی که  تو یکساله میشی

گاهی فکر میکنم حضور تو ،وجودت ،برکتت جشن داره و سرور

گاهی حس میکنم تموم شدن یکسال نااااب و خاص که دیگه بر گشتی نداره بغض داره و دلگیری

همینطور که به بازیتون و گاهی زرنگ بازیهات که با موش کردن و دست دستی و...میخوای بابا رو گول بزنی تا به خاصت برسی، نگاه میکنم  به این فکرم  چه کادوی ارزشمندی باید برای تو و احساست  و حضور پاکت بگیریم که حق مطلب و اَدا کنه

چه جشنی، که بتونه همون شادی بی مثالی که تو به زندگیمون دادی و زیر پوستت بیاره

نمیشه ....

هر چی فکر میکنم نمیشه

با انواع تولدها و کیک ها و تِم های ناب و به روز هم نمیشه

نه در مورد تو نه خدای همیشه همراهت

اگه دنیا پولُ جمع کنیم و هدیه بخریم اگه با شکوه ترین جشن و برای اولین سالت بگیریم یه لحظه اون روزی که شنیدیم من باردارم و تلافی نمیکنه

اولین باری که سونو رفتم و ساک حاملگی تشکیل شده بود

اولین باری که صدای قلبت و شنیدم و حاملگی پوچ نبود

اولین باری که جنسیتت معلوم شد که خدا برامون پرنسس فرستاده

اولین باری که دستها و پاهات و دیدیم

اولین باری که تو دلم چرخیدی و حست کردم

اولین باری که لگد زدی و دلبری کردی

اون روزی که تاریخ زایمانم مشخص شد

اولین لحظه ای که دیدمت

اولین باری که بهت شیر دادم

اولین باری که عوضت کردم

اولین باری که حمومت کردم

اولین باری که نگامون کردی

خندیدی ، قدم برداشتی،بغلمون کردی..............

نه هیچکدوم از این نعمتها رو نمیشه شکر کرد و جبران کرد نه برای تو نه خدای مهربونت .

من و بابا تصمیم گرفتیم قبل از هر جشن و برنامه ای چند خطی به یادگار به عنوان هدیه ی اولین سال تولدت اینجا برات بنویسیم

چند خطی که ارزش مادی نداره ولی میتونه یه زندگی  واقعی و بهت هدیه بده

اگر یه روز هیچ کدوم از پستای من و نخوندی ، هر سال فقط پستهای روز تولدت و از اول بخون .

هدایایی که تو روز تولدت برات گذاشتیم میتونه تو راهت ، رفتارت ، زندگیت ، انتخاب هات ،شجاعتت ، شهامتت ،ارادت ، آزادانه زندگی کردنت ،  بهت کمک کنه .

هر سال با تجربه ی یکسال بزرگتر شدنت و با درک تر شدنت ، با تجربه تر شدنت  بخون ، هر سال میتونه معنای جدید تری برات داشته  باشه .

پاره ی تن ما ، آدرا جونیه خونمون :

اول راه

مهم نیست تو این دنیا تصمیم میگیری چکاره شی ، دکتر ،مهندس ،کارمند ،خونه دار ،و هزار و یک شغل ظاهر دارو ندار دیگه

مهم نیست میخوای به ورزش علاقه مند شی یا نه ، به چه ورزشی علاقه مند شی ، تا چه حد ادامه بدی و ورزشکار معروفی بشی یا نه

مهم نیست قراره چقدر به موسیقی علاقه مند شی ، و چه سازی و دنبال کنی ،  پیانو...گیتار ..سنتی ...جاز.... یا  میخوای معروف بشی یا نه

مهم نیست قراره به درس علاقه مند بشی یا نه ، تا چه حد درس بخونی

مهم نیست قراره یه مانکن ِ باربی باشی ، یه خوش لباس و خوش چهره ،خوش زبون

مهم نیست دینت چیه ، مذهبت چیه ،دین و مذهب مار و انتخاب میکنی ، تقلید میکنی ،یا برای خودت تحقیق میکنی و...

مهم نیست تو مدرسه س عادی درس بخونی یا غیر انتفاعی و ........

مهم نیست تو کدوم شهر و استان به دنیا اومدی و قراره زندگی کنی

مهم نیست آرزوهای من و بابا چیاست

قبل از همه ه ه ه ی ایناااا : مهم اینه یاد بگیری انسان باشی ، یه انسان واقعی

یاد بگیری خدات و تو زمان خاص و مکان  نبینی و درک نکنی .

 بدونی آفریدگارت همه جا هست ، همیشه .توی تمام زیبایی ها

توی حیاط خونه ،توی اسباب بازیهات ، توی اتاقت ، آشپزخونه

توی خندت ، گریت ، شادی هات ، بازی هات،شکستهات ،زمین خوردنهات، دست نیافتنیهات .......

همه جا و همه وقت کنارتِ ، دوشادوشت

از وقت بیدار شدن و صبحونه خوردن تاااا مهمونی رفتن و رقصیدن نازت ،لباسهای طنازت ،دلبری کردنهات ،لاک زدنای ناخونت ، سشوار کشیدن موهات .......

توی گریه هات و دلگیری هات

توی گلایه هات و عصبانیت هات

توی نذر کردنهات موقع سختی و مشکلات .

توی دعا کردنهات و التماس کردن ازش برای خاصه هات .

خدای تو محدود به هیچ دین و مذهب خاصی نیست .

خدای تو خدای حجاب خاصی داشتن نیست .

خدای نمازها و روزه ها و افطاری دادن و خرجی  دادن ها و حج رفتن ها نیست .

خدای تو زمانی هست که تو یاد بگیری آدمهاش و آفریده هاش و قضاوت نکنی ، سنجش نکنی

اگر این شد باور و اعتقادت ، هر جای دنیاش که باشی با هر پوششی ، خدات و کنارت داری .

خدای تو خدای دل نشکستنهاست ،خدای دل به دست آوردنها ، خدای شاد کردن بنده هاش ، بخشیدن بنده هاش .

خدای تو خدای گذشت کردنه .

خدای تو خدای پوشیدن عیبهای بنده هاشه ، خدمت به خلقش .

خدای تو خدای بیزاری از ریا و خودنماییه.

اگه  باورت ، وجودت شد، خندوندن خدا ، با شاد کردن بنده هاش

با پوشوندن عیب بنده هاش

با ریا نکردن

با کاری به کار خیر و شر کسی نداشتن  

با روزی حرام نخوردن ، مال کسی و نخوردن ، مال کسی و کم و زیاد نکردن

ساعتهای زندگیت و هدر ندادن و الکی  نگذروندن

اگه راه زندگیت شد تهمت نزدن

 دروغ نگفتن به هیچ قیمتی

طبق منافعت شکل عوض نکردن

به رنگ هر کسی برای پیشرفت در نیومدن

............................

حالا دیگه هر جای دنیا باشی ، عریان یا پوشیده

هر اعتقا د و دینی که میخوای داشته باشی

نماز بخونی یا نه

روزه بگیری یا نه

هر میزان تحصیلاتی که داشته باشی ،کم و زیاد

میخوای ساز بزن میخوای نزن

میخوای ورزشکار معروف باش یا نه

میخوای دکتر شو یا حوزه درس بخون یا خونه دار شو

دیگه ثانیه ثانیه خدا همراهته

دیگه تو اشرف مخلوقاتشی

 خدای تو به خودش میباله بخاطر آفرینشت

بعداز اینها درس خوندنت ارزش داره

هنر داشتنت ارزش داره

شغل خوب داشتنت ارزش داره 

توی ایران ما ، این جهان سوم ما برعکسه

غیر از اینها همه ه ه چی ارزشه و لیاقتِ

قضاوت کردن بسیار میبینی

دل شکستن ، غیبت کردن ، دروغ گفتن ،نگاهای هرزه ، لقب دادن ، فاحشه خواندن ،

عیب مردم و پیش هر نامحرمی بازگو میکنن و موها و تنشون و از نامحرم میپوشونن

ولی همه تا الا ماشالا دکترن و مهندس و ارشد و دکترا

همه به تو فخر میفروشن بخاطر نماز خوندنشون و حافظ قران بودنشون یا تحصیلاتشون

تا دلت بخواد روزه گیر میبینی و افطاری بده

تا دلت بخواد نذری میبینی

.....................................

صادقانه بگم من و بابات اصلا از این فرهنگ و تربیت ایرانی مستثنا نیستیم .اصلا .

فقط بخاطر تو ما هم داریم تمرین میکنیم و سعی در تغییر فکر و زندگیمون.

 سااالها طول میکشه چیزایی که متاسفانه با گوشت و خونت عجین شده رو پاک کنی .

اگر غیر از این فرهنگ که تو ایران خییلی مرسومه و عادی، و روش زندگیه خییلی از ماهاست

و تو درصد خیلی کمی غیر از اینها رو میبینی

تونستی بزرگ بشی

دیگه میتونی به خودت ببالی .

آرام جان ،دردانه ی ما :

سعی کن برای زندگیه شخصیت

همیشه قدرت نه گفتن در جاهای لازم و داشته باشی

قدرت استقلال

قدرت بیان عقایدت

 یادت باشه همیشه خودت و دوست داشته باشی

 آدمها رو بخاطر خودشون دوست داشته باشی نه شباهتهایی که به تو دارن

یادت باشه همیشه از داشته هات لذت ببر .هر چند کم .ناچیز و اندک

اجازه نده با موهای پر شده ی زیر ابروهات میزان عفتت سنجیده شه

حتی اگر زیر ابروهات پر بود

اجازه نده با نوع لباست نجابتت رقم بخوره

حتی اگر چادر پوششت بود

اجازه نده هنر خونه داری تو با رنگ چایی که میریزی سنجیده شه و برنجی که برای چندین نفر دَم میکنی و خوب از آب درمیاد

تو با مدیریتت ، باورهات توی خونه شناخته میشی برای همسرت و فرزندانت نه با بوی غذات .

شاید تا زمان شما اینها خیلی طنز و خنده دار باشه و فکر کردن بهش احمقانه

ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

مطمئنا تو زمان شما هم هستن مردها و زنهایی، انسانهایی  که معیار سنجششون خیلی حقیره و کوچیک .

تو نباید خودت و با معیارهای حقیر دیگران کوچیک کنی و بسنجی.

هدف ما تعییین نوع لباس ورشته تحصیلی وشغل و نوع ظاهریه زندگی  ...برای تو نیست .

تو یه انسانی و آفریده شدی برای زندگی کردن ،تجربه کردن و خطا کردن ،خندیدن و گریه کردن و زمین خوردن، خودت ببینی و بفهمی و به نتیجه برسی و انتخاب کنی ،ما اصلا نمیخوایم حق زندگی و چه تلخیهاش و چه شیرینیهاش و ازت بگیریم و راه برات تعیین کنیم.

هدف من و بابا راهنمایی کردن ، راه و نشون دادن ، راه و هموار کردن، توی اصل فکر و باورهاتِ. طبق وظیفه و عشق پدری و مادری .

فکر و اعتقادت که درست باشه

دیگه نذری دادن به دل خدا میشینه و میچسبه .

 دیگه توی آدمها بخاطر نیازی که بهت دارن یا نوع خاصی از تحصیلت یا شغلت یا زبان خارجه خوبت یا ...محبوب نیستی ، بخاطر وجودت و زیبایی باتنیت با هر نوع طرز فکر و لباسی عزیزی و دوست داشتنی و این بهترین نوع عزیز بودنه .

یادت باشه من و بابایی همیشه پشتتیم .

با سختیها و کمیها میجنگیم بدون شکایت کردن و خستگی ، بخاطر حضور تو ، وجود تو

دیگه کم آوردن نداریم

خسته شدن نداریم

دیگه همیشه حرف از امید هست و شادی

دعای لحظه به لحظه ی ما برای تو ،سلامتی و عاقبت بخیری وانسان شدن و انسان ماندن .

تمام هستیه زندگیه مامان و بابا  تولدت  مبارکت باشه 

مبارک بر من

مبارک به بابایی

مبارک به دنیا و کائناتش

-----------------------------------------------------------------------------

امسال برنامه ای برای تولد نداریم

گاهی فکر میکنم جشن گرفتن برای تویی که تو شلوغی و سر و صدا محکم به من یا بابا میچسبی و نمیذاری تکون بخوریم ،برای تویی که هنوز توی دنیای کودکانه ی سفیدت چیزی از فوت کردن شمع و کیکِ مدل فلان و تِم و بادکنک و پایکوبی و هدیه  و..... متوجه نمیشی کاره بیهوده ایه

نه من لذتی میبرم نه بابایی و نه تو

بابایی میگه مثل دندون دراوردنت که یه جشن کوچولو با خانواده ها برای  یادگار و عکس گرفتیم ، برای تولدت هم یه کیک کوچولو و جشن خانوادگی وعکس یادگار، و هزینه تمام تولد از بادکنک و کیک و غذا و هدیت و ... همه و همه رو بذاریم تو حسابت .

گاهی هم دلم وسوسه میشه و میگم  همیشه اولین ها زیباترینهان، ناب ترینها،ارزشمندترینها، پس برای اولین سال تولدت  باید دنیارو غرق جشن کنم این خونه ک چیزی نیست .

اگه برنامه تغییری نکنه ، فکر کنم یه جشن خانوادگی مشهد (آخه فردای روز تولد به همراه خانوادم قراره یه مسافرت مشهد داشته باشیم) ایشالا

و یه جشن هم با خانواده ی همسری .

----------------------------------------------------------------

چه خوشبختم که دارمت .و شکر گزار خدایی که مرا مادر تو، فرشته  ی زیبا کرد .

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن خواهد گرفت  . . .

 

دوست داشتنیه خانه ی ما

جشن تولد،سنتی است ایرانی، باپیشینه ، وروزشکرگزاری برا ی ما.

یادت بماند :

روشن کردن شمع روی کیک تولد برای برآوده شدن آرزوهای توست . آرزوهای کوچک وبزرگت،رویاهای زیبایت که رنگ واقعیت میگیرد .

 

تولد ت هزاران هزار بار مبارک

زیاترینهای دنیا ، والاترینهای دنیا که برازنده اش هستی همراه با سلامتی پیشکشت از  تمام  وجود ما

25 آذر ماه  1392

 

روزانه با دلبرکِ خانه

صبح که بلند میشم تو ذهنم مرور میکنم اول یه مختصر صبحونه ای میخورم تا دردونه هم ببینه و تقلید کنه و بخوره .

بعد یکمی جمع و جور و آب زدن فنجون ها و...

گرفتن پیاز داغ و گذاشتن گوشت یا مرغ و شستن برنج تا ببینیم خورشت میشه ... ته چین میشه ....

هم زمان تی وی هم شبکه آموزش روشنه .

بعد بازی با با دلبر خانومی که کلی قرطی شده و باهوش و شیطون .

فقط دنبال یه فرصتِ آهنگی بشنوه یا براش بخونی و بزنی تا شروع کنه به سَق زدن و نای نای و تکون دادن باسنش به صورت نشسته یا بالا پاین کردن خودش بصورت ایستاده و دست زدن و خندیدن از ته دل.

از ۶ آبان ۳ /۴ قدم راحت بر میداره و راه میره .بعد میخوره زمین و چهار دست و پا به مقصد میرسه .

منظورش و با صداهایی در میاره راحت میرسونه .عصبانیتش ...صدات میکنه ...

وقتی زنگ خونمون و میزنن میره به صفحه ی آیفن نگاه میکنه و یه عالمه اووووو اووووو میکنه .

عاشق بعضی تبلیغات شاد تلویزیونه .

تا بره با کسی آشنا شه کلی خجالت و چشماش و بالا نمیاره نگاه به شخص کنه .

برق و خاموش روشن میکنه ، دگمه ی اسانسور و میزنه .

عاشق بیرون رفتنه ، بیرون که هست نه آب میخواد و نه شیر و غذا و ........... هیچ .

......................................................................

بعداز اینها دنبال شرایطی ام آدرا رو بذارم توی تابش یا بخوابونم یا مشغول بازی بشه من بیام سراغ لپ تاپ

با آرامش و وقت مفید پست جدید بذارم .حرف زدنای خانومی رو ثبت کنم . شماها رو بخونم .یه سری به غذا بزنم و نهاییش کنم .

به یاداشت روی یخچال نگاه کنم اگه تولدی باید تبریک گفته بشه ،تماسی باید گرفته بشه ،خبری داده بشه ، خریدی حتما انجام شه ، شبکه ای برنامه ی خاصی دیده شه ، دسری ژله ای کیکی درست شه .....

اما نمیدونم چرا به این شکل پیش نمیره ، همه چی با ذهن و ترتیب ذهنی خانوم طلا انجام میشه .

صبح که بیدار میشیم بازی و آهنگ و نای نای

یکمی صبحونه که هر طرفندی میزنم ایشون زرنگ تر از منه .نه نون ، نه بیسکویت ساده ، نه پنیر نه ....

بعد باز بازی و دست دستی و خوندن کتابهاش

تا زمانی که وسط حال وسایلش پهن باشه و بازی کنیم ،هر وقت اراده کرد آب بخوره ، جی جی ، بغل ، بوس، فشار دادن ، باز یکمی بازی ، انواع صداها رو در اوردن ، میوه پوست بکنم و هر وقت خواست ۱۰ تاش و پخش و پرت کنه و به زیر انداز بماله یه دونه این وسط دهنش بذاره ،

همه چی آرومه و من و دخملی حسااااابی خوشبختیم و صداای قربون صدقه ی منه که تو ی کل خونه پخشه و کیف کردن و ناز کردن و موش کردن ایشون 

 اماااااااا

امان از زمانی که من بخوام ۵ دقیقه پای ظرفشویی بایستم یا پای گاز یا دست شویی یا هر کاری خارج از دایره ی مرکزی حال و کمی دورتر از وسایل اسباب بازی

گریه هایی که شنیده میشه ، انواع قُر و نِق و زمین خوردن و آب تو گلو چسبیدن و دنبال من اومدن و پای من و گرفتن ، گریه کردن و به راحتی اشک ریختن ..........

که به دقایق زیادی نمیرسه، ظرفها تو ظرفشویی میمونه و آب بسته میشه ، غذا نیمه کاره زیرش خاموش میشه و فقط مرور میشه که شب که علی اومد و دستم خالی شد برم وبلاگ ...زنگ بزنم .... ناهار فردا رو درست کنم

که آمدن پدر هم جریانات خودش و داره ، دیگه اون موقع حس و حال غذا و کارهای روزانه نیست ...دلت بیرون میخواد ، خریدای مورد نیازت و آیسپکی و کمی صحبت .

تا برگردی خونه باید شرایط خواب سوگلی و که خسته از شیطنتهای روزانه بیهوش شده رو فراهم کنی ، یعنی برقا خاموش و فضای حال با چنتا هالوژن روشنه که نور زیاد تو اتاق خواب نیفته .

صدای تلویزیون و صحبت ما خوردن میوه و خوراکی هم طوری که تحریک کننده برای شازده خانوم نباشه که بیدار شه و خوابش بپره و سرحال شه .

خلاصه حالا میمونی بین لپ تاپ و کارهای شخصیت یا نهار فردا و جلو انداختن کارای فردا یا گذروندن با همسر جان و حرف و گپ

تصمیم میگیریم با هم بیایم تو آشپزخونه که هم با هم باشیم ، هم کمک به حال من و هم کارهای فردا رو انجام بدیم هم برسیم فیلمی وبلاگی ...داشته باشیم .

حالا اگه خیلی خسته نباشیم و یکساعت بعداز خواب دخترک ما هم بیهوش نشیم .

با این روزانه نویسی به راحتی میشه حدس زد و فیمید که یک هفته تهران بودن خونه داداشی و آبجی که البت مامان هم اومده بود ،چهههههههههههههههههههه حالی میده .

با خواهری میری بیرون و دور میزنی و گاها خرید میکنی میای ،ناهار آماده ، لباسهای خانومی شسته ، بازی با جیگر خانوم به عده ی تک دایی و تک خاله و مامانی و..........................

ظهر یه چرتکی میزنی .

برای ادامه ی کار خال صورتم دو سه روزه رفتم تهران که به دلایلی توفیق اجباری پیش اومد و دو سه روز اضافه تر موندم و نتیجش شد کیفی چرم .مانتویی بلند و ساده و مشکی .مانتویی کلفت تر و پاییزه .کیف پولی چرمین و پلیور برای همسری .

     

 

     

     

و ۲۴ ساعت بعداز برگشت از تهران هم رفتبم دامغان ،خانه ی پدر همسر. که خوشگذرانی به نهایت خودش رسید و آدرا جونی که دیگه تو این دو هفته  حسابی کیف کرد.

و یا حس و حال روزهایی که

عمه جون فائزه به ما سر میزنه و من با خیال راحت به کارهام میرسم .

نوبت دکتر ..نوبت آرایشگاه .......

یا روزهایی که ممکنه دوستت ۴۸ ساعت پیشت باشه (دیروز و امروز) یه روزش و از ۹ صبح بریم آرایشگاه به رنگ مویی تیره و وکس و ابرو و اپی و مانیکور و پدیکور تا ۵ غروب و سر راه خونه غذا هم از بیرون میگیریم و میایم و دخترک هم عشق میکنه از این همه در در .

روزانه گذران با این فرشته کوچولوها عالم خاص خودش و داره .

هی جمع میکنی ، برمیگردی همه چی پشتت پهنه .

کلنجار رفتن و هزار و یک طرفند برای غذا خوردناشون .... دست به وسایل خطرناکی که هیچ جور نمیشه جمعشون کرد نزدناشون .

ناز و افاده هاشون برای بابایی ها ..........

دلنازک شدناشون ........

تنها خاصشون از کل دنیا اینه که ماماناشون از صب تا شب باهاشون باشن و بازی کنن و شب هم بابا ها به این جمع بپیوندند .که البته به این تنها نیاز و خاصه باید به خوبی پاسخ گفت .

**شاید یه ۲۴ ساعت برای خرید پاییزه و زمستونه آدرا برم تهران به جز بهارو ثنایی جایی رو بهم پیشنهاد میکنین ؟

پالتوی شیک که ست با کفش و کلاهش باشه یا بافتای قشنگ و ست ....

ممنون میشم اگه کمکم کنین .

اولین مروارید

۱۶و ۱۷ مهر بود که یه سفیدیه کوچیک تو دهن دردونه دیده شد.

کوچولو بود ولی تیز .

هنوز نه تبی نه بی حالی ............

از قبل صحبتش و کرده بودیم که جشن مفصل و مهمونی و تدارکات  مهمونیه دندونی نداریم .

یه کیک کوچولو به شکل دندون و چند تا عکس یادگاری سه نفره ی خانوادگی ،یا با حضور ۲ خانواده .

و چون دختریِ ما میانه ی خیلی خوبی با سر و صدا و بزن بکوب و شلوغی نداره و ممکنه بخاطر دندون تب کنه و کسالت و ......

هیچچچ از این جشن متوجه نمیشه و لذتی براش نداره ، هزینه ی جشن کم یا زیاد به حسابش انتقال داده بشه خیلی بهتره .

این تصمیم من و علی بود .

وقتی اولین دندونُ سه شنبه یا ۴ شنبه حس کردم و دیدم ، قرار شد برنامه ی کیک و عکس واسه ۵ شنبه باشه .

مادر و پدر همسری هم اومدن ، البته از این داستان خبر نداشتن ،برای دیدن اومده بودن .

و خواهر همسری و همسرش .

و جشن ما شد شش و نیم نفره .

با یک کیک بزرگ که بخاطر طرحش که میخواستم دندون باشه نشد که کوچیک باشه .

جشنی ساده ولی دلنشین و گرم .

جای عمه جون فاطمه و خانواده ی خودم  خیلی خیلی خالی بود .

قول میدیم در اولین دیدار ،مجدد کیکی سفارش داده و جشنی میگیریم )))

و صمیمانه بگم جای تک تک شماها

 

آرامِ جان ما، امید زندگی ، هستیه ما

رویش اولین مرواریدت مبارک .

 

         

     

     (کلمه ی رویش در کیک از قلم افتاده و این تقصیر سازنده است .من متن و درست داده بودم .)

همون شب ، نیمه های شب ، تب و بی حالی و گریه و درد شروع شد و همچنان ادامه دارد . با استامینوفن کنترل کردم تا امروز که یه سر به پزشکش بزنیم .

(آش دندونی رو مامان همسری چند ماه پیش پخته بودن و یکمی هم پخش کرده بودیم ولی هیچ خبری از دندون نبود ... برای همین گفت دوباره این زحمت و میکشه .)

آغاز سال نو ، آغاز زندگی

سال برای ما انگار تو ۲ تا فصل خلاصه میشه

پاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییزو زمستااااااااااااااااااااااان

با پاییز شروع میشه و به نهایت اوج و زیبایی و لذت خودش میرسه و ما هم شروع میشیم .

با زمستان هم پایان .

ما که میگم یعنی من و همسری. شاید در آینده دخترک هم به این ما اضافه بشه .

نه اینکه با بهارو تابستون مشکلی داشته یاشیم ، نه ، از زیباییهاش لذت میبریم .

ولی رقص برگهای رنگارنگ پاییزی چیزه دیگه است .

خنکای هواش که نه لباس گرمه زمستونه  و شال و کلاه می طلبه و نه لباسای نازک تابستونه، چیزه دیگه است .

روزای کوتاهش و شبای کِش اومدش که کلی میشه کارای خونه کرد ، تو شهر چرخید ، خرید کرد ، به بازیهای دخترانه و پدرانه نگاه کرد ،کتاب خوند و پای لپ تاپ نشست .......... چیزه دیگه است .

سر زدن به دوستای همیشگیت در این دنیای مجازی با این فصل چیزی دیگه است

ظهر هنوز نیم چرتی نزدی ، تاریک شده و صدای اذان پیچیده توی خونت و سکوت و دلگیریه مخصوصه پاییزونش یه چیزه دیگه است .

بارون  ورعد و برقهای بی برنامه و گاه و بی گاهش یه چیزه دیگه است

مرورِ مهرماهش و مروووور عمیق تمام خاطرات دبستان و راهنمایی ،توی اوایل این فصل برای تمام آدما تو هر سنی ..... یه چیزه دیگه است .

دیدن بچه ها با فرمهای نو مخصوص مدرسه ، بوی پاکن و تراش و کتانی و دفترهای سیمی و بوی رقابت ، همه و همش یه چیزه دیگه است .

صبح دویدن بچه ها به سمت سرویس ، ظهرم تو کوچه ها و خیابونا دست تو دست مامانها و باباها ،موقع خداحافظی از همکلاسیهاشون تا فردا ، چیزه دیگه است .

اصلا یه جور نوروز ِ بخدا ، یه جور عیده ، یه جور شروع تازه و جدیده ساله ، یه جور نو شدن برای بچه ها و خانواده ها .

حس کردن خدا توی آب و رنگ این فصل یه چیزه دیگه است .

وقتی  روزهای پاییزیت با شیطنتهای دختری زاده ی این فصل شروع بشه یه چیزه دیگه است .

وقتی دردونه ی پاییزیت که دیگه کامل می ایسته ، دست دستی میکنه ، لی لی لی لی حوزک ، اتل متل

دایی میگه ، بابا ، دَدَ، ما ما ، مَمَ، جی جی ، عَم .

یه چیزه دیگه است .

از اواسط شهریور بود که علی میومد خونه میگفت غروبا پاییزی شده ،هوا ملس شده ، آسمون ،ابرها گرفتگیه ناب پاییز و دارن .

منم عصرها که طلا خانوم تو کالسکه برای هوا خوری میبردم فضای سبز یا پارک میدیدم درختا ، رنگشون ، جوی آب ، پرنده ها همه به نهایت دلچسبیه  پاییزیشون دارن نزدیک میشن .

و این برای من و همسری یه چیزه دیگه است .

انگار زندگیه ما از خواب زمستونی در میاد و توی این فصل  جون میگیره و شروع میشه .

مسافرت تو این سه ماه محشره و یه چیز دیگه است .خدا کنه برای ماهم جور بشه .

و من در همین دو روز آغازین از این فصل پر شدم از عشق ،پر شدم از خوشبختی .غرقم در این حس و حال پاییزی که یکسال انتظار آمدنش رو کشیدم .

وقتی توی تراس می ایستم و از بالا به حیاط مدرسه ی راهنمایی سر کوچه نگاه میکنم و پر میشم از خاطرات نیمکتهای ابتدایی ، صندلیهای تکی راهنمایی و دبیرستان ،معلمها ، بوفه ، امتحانات ، بچه های کلاس ......

اونایی که هنوز با همیم و شدیم دوستای دوران زندگی هم .

آخر اینا یه هو یه چیزی ته دلم میریزه و میگم یه روز آدرای من مدرسه میره ، توی حیاط مثه این بچه ها صف می ایسته و برنامه ی صبحگاه و............... ؟؟!!!!!!!

دلم میگیره . بد ، از نوع اصله پاییزیش .دلم میخواد همسری زودتر بیاد خونه .

وقتی به این فکر میکنم که سه ماه فرصت دارم تا بهترین استفاده رو از بهترین فصلم بکنم یه هویی توی ماهاش که می افتم ، به خودم میگم  واقعا دو ماه و نیمه دیگه هستیه زندگیه ما یکساله میشه ؟!!!!!!!!!!!!!

تا این فصل نیومده بود انقدر جدی این حس و لمس نکرده بودم .

من که سعی کردم از ثانیه ثانیش لذت ببرم ، ثانیه ثانیش ثبت کنم ، سانت سانت قد کشیدنش و ببینم ،ذره ذره رشد کردنش و تغییراتش و ببینم .

جوری تمام سختیها و دردسرها و لذتهاش و بخورم که دیگه نیازی به یاداوری نباشه

پس چرا این حس و دارم که اااانققدر زود گذشت که هیچکدوم از اینارو  انگار ندیدم !!!

۱۰ ماه شد !!! من پارسال تو این فصل سنگین بودم و پر از آرزو و اشتیاق و دعا و ..... در روزای آخر پاییزی فرشته ی آسمونیم و بغل کردم

ولی اصلا به اندازه ی یکسال گذشت این دوران طول نکشید .

انگار یکی دو ماهی گذشته .

با اینکه سختیهای مخصوص خودش و بی خوابیها و استرسها و... همش و داشت ولی ....

خیلی زود گذشت .

به استقبال پاییز رفتن در اولین شب برای  من و همسری با یه غذای جدید مکزیکی بود .البته نه با ادویه ی تند مکزیکی .با ادویه ی جور با ضائقه ی خودمون ))) اسمش چیکن ..... (یادم رفت ))) بود .

وقتی که میرفتی بهار بود !!

وقتی که نیامدی پاییز شد !پاییز که بر نگشتی پاییز ماند ! زمستان که نیایی پاییز میماند !

تو را به دل پاییزی ات فصل ها را بهم نریز .(معروفی)

پاییزتان سراسر مستی و مبارکی .

اولین روز نُه ماهگی اولین روز 9 ماهگی

 اولین روز دَه ماهگیعزیزه دل پاییزی در 10 ماهگی

فائزه پَر.... عمه جون پَر

این ته تغارِ دوست داشتنیه خانه ی پدریه همسر را هم بیرون کردیم و با آرامش خاطر فرزند دلبند خود را بر کرسیه سلطنت مینشانیم .

بگویم که تمامی ن َ ها ی پست قبل در مورد لباس واقعا ن َ از آب درامد !!!!

خانم فروشنده شنبه ظهر خبر دادن مشکی سایز من نیست و فقط نباتی هست !!!!

و ما ماندیم و دو دست مانده در حنا ، در واقع حنا بندان ما همان لحظه و روز بود نه سه شنبه شب .

علی از من ناراحت تر و پکر تر .

عصر چند مغازه ای که از اشنایان آدرس گرفته بودیم و سر زدیم ولی هیچ پسند و عایدمان نشد .

با زمزمه ی اینکه این مجالس باید به ما حسابی خوش بگذرد و کوفت خود و خانواده نشود

و اگر قرار است ارثی از من به دختر عزیز تر از جان برسد آن اعتماد به نفس در این گونه حوادث است .....

چند دست لباسی که از قبل داشتم و بخاطر تصادفم و شرایط پام ، یا در میهمانی شرکت نکرده یا نپوشیدم رو برداشتم که شاید استفاده شود .

برای دردانه هم پیراهن و سارافنهایی که در کمدش داشت و تازه اندازه اش شده بود .

وقتی در خانه مادر همسری لباسها را پرو کردم .خاله ها و خواهران همسر و زندایی و... که همه آنجا جمعمان جمع بود ،یک  نظر بودند که خریدن لباس کاریست بس اشتباه و بیهوده  و کم خردانه

ما هم از تائید و تعریف قوم همسر پر شدیم از خود شیفتگی و اعتماد به خود ،

همان تنها ارثی که قرار است به تاج سرمان برسد .

با همان لباسها مراسم حنابندان در خانه مادر همسر ،عروسی در تالار و پا تختی در منزل مادر داماد با گرمممممممممممممممی و دلنشینی و دلپذیری هر چه تمام تر پایان گرفت .

صورت زیبا و با ملاحت عروس ، لباس طناز ، خنده های صمیمی و گرمش ، آرامش رقصش ..... تک بودن و شکوه مراسم را صد چندان کرد .

تمام این یک هفته و چند روز عروسی ، به علت سرما خوردگی شدیید ، قبل از حمام و ارایشگاه و کارهای واجب کارم دکتر رفتن و دارو آمپول و................ تا برای شب و مراسم سر پا باشم و آماده برای هر گونه پایکوبی و.......

روز آخر آدرا هم از من گرفت (اولین سرماخوردگی در نه ماهگی ) و همچنان ما با دارو داریم کنترل میکنیم .

با خانواده ی همسر به اتلیه عروس و داماد رفتیم تا هم عکسی خانوادگی و یادگار داشته باشیم هم از دخترک دلبرعکسی بگیریم . و تفاوت عکس من و همسری با 4 سال پیش در درخشیدن فرشته ای بینمان در تمامی عکسها بود  

جمعه عصر با عروس و داماد به سمنان امدیم و با دعاهای خیر و ارزوی خوشبختی زوج را راهی خانه ی جدید عشقشان کردیم .

ممنون از تمام نظرات و انرژی مثبتها و ایده ها و همراهی و همدلیهاتون .با انرژی دادناتون آدم احساس میکنه گونی هم بپوشه باز هم شیکه .

با بودن شما احتیاجی به لباس زیبا و موی زیبا و...... برای به خود بالیدن نیست .چیزهای عمیقتری هستند برای احساس زیبایی کردن .

شانزدهم شهریور نود دو  تقویم و تاریخ و مذهب به جنس تو ،نام دختر تو میبالد .

برای منکه صاحب والاترین هدییه ی خداوندم جای خود دارد .

دختر دردانه ی مامان و بابا روزت مبارک .

اولین روز دخترت مبارک

برنامه ریزی تو زندگیه ما حرف اول و میزنه ))))))))))

بعضی وقتا احساس میکنی خدا نشسته ببینه چی برنامه میریزی ، رو چی زوم کردی ، دقیقا برعکس همونا رو برات آماده کنه و تحویلت بده !!!

نمیدونی لبخند بزنی ، فحش بدی ، هرس بخوری

فکر کنم بهترین راه یه نفس عمیقه و یه نگاه به بالا که یعنی خداجون الان راحتی ،دلت خنک شد .......

قصه از این قراره که این هفته چهارشنبه شب ، ۱۳ شهریور ۹۲ عروسی خواهر کوچیکه همسری ،عمه جون فائزه هستش ، و ما از ۲ ماه پیش ، قبل از ماه رمضون برنامه ریختیم که خرید لباس من و همسری  و دردونه ، و آرایشگاه و رنگ مو و کفش و....... به دقیقه ی ۹۰ نیفته .

چون با یک دخترک شیطون بلا هر چی زودتر و با آرامش تر با وقت زیاد انجام شه روحا و جسما و مالا و.....به نفع ماست .

و البته برنامه ی خرید هم صد در صد از تهران . و آدرسهای مدنظر.

و این برنامه ریزی به هزار و یک دلیل قانع کننده و نکننده بهم خورد و نشد که نشد و هر هفته به دلایل متعدد به هفته ی آتی ی ی موکول میشد .

امروز جمعه ، ۴ روز مونده به عروسی ، ما به تهران که نرسیدیم هیچ ، از همین شهر شهید پرور سمنان  از ژورنال مارکی معروف و عالی در ترک که شناخته شده و اثبات شده است لباس انتخاب کردیم .!

حالا از سایز مبارک بنده بعداز زایمان که هیچ لباسی تنخورمون نیست بگذریم (نه اینکه قبلش مانکن و کمر سی سانتی بوده باشم ولی به این حد هم نا امید کننده نشده بودم )،۲ مدل انتخاب شد که قراره فردا شنبه خبر بدن رنگ مشکی که انتخاب ما بوده سایز من مونده یا نه ، و اگر مونده تا ۳ شنبه به دست ما میرسه یا باز هم نه !!!!!!!!!!

و من نمیدانم اگر این نَه ها واقعا نَه از آب دراید منه یکدانه عروس که از مال دنیا دو عدد خواهر همسر داشتم که این آخری قرار است چند روز دیگر به خانه بخت جلوس کند در مجلسش چگونه جولان دهیم و خود بنماییم . و پیرزنهای مجلس و کاچگان در هر ردیه سنی که من را بعنوان تنها عروس خاندان به هم معرفی میکنند در مورد لباس و طلا جواهرات بنده چه نظری خواهند داشت .

حالا شنبه عصر باید به خرید کفش من و لباس عروس چوچولو ی خونه هم برسیم و اگر لباسی برای شازده کوچولومون پیدا نشد سریعا به خواهری در تهران زحمت داده تا یک دست لباس مناسب عروسیه عمه جان برای این تنها برادر زاده تهیه و باز با کلی بالا و پایین و ...به دست ما برسانند .

با این آغاز موندم آرایشگاه و آتلیه چطور میخواد رقم بخوره .........

و منه معتقد به انرژی مثبت دائما زمزمه میکنم همه چی به بهترین نحو درست میشه ،لباس عالی ، موی عالی و ..........

و معتقد به خدایی که خدای زیبایی هاست و آخرین لحظات بهترینها رو به بنده هاش میده .

هر چه دقیقه نود تر لذت بخش تر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با این فکرایی که در پیشه ،و اومدن  ۲۴ ساعته ی مامان و دایی و داداشی ، وسط هفته به سمنان

بعداز رفتن آنها ،اومدن خواهری و دوست مشترکمون الهه در تاریخ دیروز و امروز و خوشگذرانی و تولد کوچولوی ناناسی برای الهه در بیرون خانه و کلی عکس و شام خوران و ...........

خرید همسری از نمایشگاه  کوچیکِ سفالِ پارک کنار خونه برای اینجانب 

     

   

خدا رو شکر اون احساس ابری که قرار بود توی این پست ازش بنویسم رخت بر بست .

فکر کنم باید با یه پست از اینکه جریان لباس و کفش و .......... چی شد برگردم .

شدیدا به انرژی مثبتاتون نیازمندم .

الان غروب دلگیر جمعه ،من مشغول نوشتن و هم زمان شکلک و بازی برای عزیز دل .

تقریبا دو ساعتی میشه که خواهری سمت تهران رفت و الهه به سمت شاهرود و همسر جان هم

به عروسی دوستانه زمان دبیرستانش دعوت شده بود که با کلی ی ی اصرار من که به پیر و پیغمبر ما تنها نیستیم و غروب جمعه دلمون نمیگیره و........... به سمت دامغان .

و من موندم و آهنگای پی ام سی و هزار و یک فکر خوب و بد و بازی با آدرا جونی و یه غروب دلگیر وگذران امشب مادرانه دخترانه .

 

                                 

عشق ما در هشت ماه و هشت روزگی 

عاامیانه ای کوچیک از دلبر خونه و نُه ماهگی

 آنلاین بودن ، زود به زود آپ کردن ، زود به زود عکس گذاشتن ، زود به زود به صفحه ی دل دوستای نابت سر زدن ،با یه دردونه ی هشت ماه و هشت روزه کار خیییلیییی سختیه .َ

بعضی روزا و لحظه ها  کار محالیه.

دخترک شیرینی که  این روزها رو  با ایستادن و تلاش برای یه قدم برداشتن سپری میکنه و این مرحله ی خیلی پُر خطریه

چون قادرِ دستش و به همه ی وسایل بزنه و بکِشه و ................(تا جایی امکان داشت چیدمان خونه تغییر کرد ، تمام وسایل به اتاقها پیوست تا حال و فضاش برای دور زدن و بازی و شیطنت باز و بی خطر باشه )

باید تمام مممم حواس ۵ گانه که چه عرض کنم ۱۰ گانه هم جمع باشه . 

توی این سنشون دیگه کاملا پدر و مادر و میشناسن .

 هر جا پا بذاری دنبالت میاد ، آشپزخونه ، دست شویی !!!.........

یک لحظه نمیشینه ، و طی روز خواب هم نداره . اگر هم بخوابه اونقدر خوابش سبکه که با کم و زیاد شدن اسپیلت بیدار میشه !!! و این تو روزهایی که خسته ام من و داغون میکنه .

یه وقتایی داره با خودش بازی میکنه و اصلا طرف من نمیاد ، همینکه میام پستی بخونم ، مطلبی بنویسم ، غذایی بخورم ،تلفنی صحبت کنم از تمام سر و کولم چنان بالا میره و بهم میپیچه و صدا و خنده و داد و غر و .......بالاخره من و مجاب میکنه که لپ تاپ و ببوسم و بذارم کنار. یا تلفن و یا غذا خوردنُ .........

این روزهای من تا اومدن همسری پر شده از بازی و سی دی و آواز و کتاب خونی و شیر دادن و سر و کله زدن سر غذا خور کردن شیطون خانوم که اصلا دم به تله نمیده ، شستشو و حموم و گاهی نق نق و غر غر خانوم خانوما و ....

صدای کلید که توی قفل در شنیده میشه  سرش سمت در ،،و انتظار به وضوح از نگاهش دیده میشه و وقتی چهره ی باباش و میبینه نهایت خنده ی از ته دل و لوس کردن و عشوه ای که از یه دختر تو این سن میشه دید و باور نکرد  رو نظاره میکنیم .

و شیفت یه پدر عاشق که همیشه براش سر حال و انرژی داره شروع میشه و من یکمی به کارهای خونه و نهار فردا و و ....... میرسم .

این روزها عمه جون فائزه مشغول جهیزیه آوردن به این شَهره و حسابی خوش بحال آدرا خانومی شده چون بیشتر روزاش با عمه جون که خیلییییی نازش و میکشه پُر میشه . برای منم واقعا کمکه .

با تمام اینکه عاشقانه این روزهام و شبام دوست دارم و بابت ثانیه هاش خدا رو شکر میکنم اما گاهی واقعا جسمم کم میاره و خسته میشم .

نازدونه ی خونه ی ما حسسسابی دلبر شده و شیطون .دیگه تقریبا منظور حرفمون و میفهمه ، ما  هم قشنگ منظورش و میفهمیم .

در حد تیم ملی دردری  هستن ایشون .

موقع غذا خوردن صورتش و دست و پاش و لباسش دیدنیه ، تا شعاع یک متر از اطرافش فک کنم غذا پخشه .

عاشق ماسته و فقط توسط این ماده ی لبنی میشه بهش غذا خوروند .

تا موها و مژههاشُ ماستی میکنه که میخواد یه قاشقم تو دهنش بذاره .گاهی به ما هم این فرصت و میده که تو غذا دادن همراهیش کنیم و بازی بازی بهش غذا بدیم ، گاهی هم اصلاااااا دریغ از یه قاشق که از دست ما بخوره .

ممنون میشم اگه از انواع غذا، برنج ، سوپ (صبحانه ، نهار ، شام ...)که مُجازه این سنه برام بگین تا دستم تو تنوع دادن به غذاهاش و وعده هاش باز باشه .

و بازم خیلی خیلی ممنون میشم کمکم کنین از بازیهای مفید و مناسب برای این سن ، از بازیهای رو درو و قدیمی مثه لی لی لی لی حوزک ......تا اینکه چه بازی ، کتابی ، سی دی براش بخرم ؟

خوشحال میشم از تجربه هاتون  استفاده کنم .

با یه پست از خودم و حس و حالم که این روزا و شبا آسمونش ابریه و عکس از آدرا جونی بر میگردم .

یه روز خاص تو تمام روزهای سال

تو آمدی زِ دورها و دورها ، زِ سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا اکنون به زورقی زِ عاجها و زِ ابرها و زِ بلورها

مرا ببر امیدِ دلنوازِ من ، ببر به شهرِ شعرها و شورها .......

  

توی ۳۶۵ روز زندگی ،خیلی روزهاش شیرین میگذره

خیلی روزهاش معمولی و خنثی

خیلی روزهاش تلخ و پُر از نا امیدی

خیلی روزها بدون هیچ اتفاق خاص ، به کارهای روزمره و همیشگی

خیلی روزها و شبها پُر از تلاش و سعی و امید و برنامه ریزی

خیلی شبهاش با رویا پردازی ، خیلی لحظه هاش با اشک شوق

خیلی لحظه هاش با انرژی مثبت و موفقیت همراهه ، خیلی ساعتها و روزهاشم با نا امیدی و نا کامی

خیلی روزاش با خبرهای خوش و خیلی روزاشم ............

خیلی از لحظه هاش معجزه رو تو زندگیت میبینی ، خیلی وقتها به شانس اعتقاد پیدا میکنی

خیلی روزها مهمونیه خدا رو به خونت بو میکشی و این روزها برات میشه روزهای خاص ، ناب

روزهایی که ترین داره ، بهترین .........

زیباترین ............

یکی از اینهمه روزها در سال پُری از شادی ، غرقی تو خوشبختی ، سرشاری از واقعیتهای زندگیت که دوسشون داری صادقانه .

یکی از روزها ی این  ۳۶۵ روز سال، تقویم دلت و ذهنت و رو میزیت ۱۲ تیر ماه و نشون میده ، یه روز ارزشمند .یه روز مقدس تو سال برای من .

 همون یک روز در سال که انرژ ی مثبت ، شادی، خوشبختی موج میزنه .

همون یک روز در ساله که خاص بودنش و به رخ تمام سال میکشه .

همون یک روز در سال که وقتی داری گلها رو داخل گلدون میذاری و کیک و تو یخچال جا میدی و میخوای دوش بگیری ......... خستگی تمام ناکامیها و گَسیهای طی سال در میشه .

همون یک روز در سال که فکرت فقط سوپرایز و کیک دو نفره و نصفی و شمع چند سالگی و هدیه و .........

این یک روز در سال تولد مردیِ که بهش تکیه کردی برای یک عمر .

بهش اعتماد کردی و دل بستی و عاشق شدی برای تمام روزهای سااااااااااااااااال.

روزی که با خیلی تاریخهای سال متفاوت و خودنمایی میکنه . تولد مردِ زندگیت .همراه زندگیت ، همسرت .

چیزی که این روز و از همه ی روزهای سال متفاوت میکنه نگاه کردن به پشتِ سرتِ. فکر کردن به شروع .

از روزی که اومد ، شناختیش ، شدیم باور هم ، سختی بوده ، زیبایی ، فراز و فرود و....... تا به امروز

توی تمام سختیهای جسمی و روحی ، توی تمام شادیها و خنده ها، ایده ها و خاصه ها و باورها و بودها و نبودها همیشه محکم پشتت بوده و دستای گرمش تو دستهات

که نکنه کم بیاری ، نکنه نا امید شی .همیشه من هستم .

هیچ وقت جا نزذه .

پشتیبانت بوده و بهترین دوستت .

امسال ارزش این روز برامون هزاران بااااااااااااااااااار بیشتره بخاطر حضور فرشته ی زندگیمون .

دیگه این روز فقط برای من پر از هیجان و هیاهو پر آب و تاب نیست .

فقط برای من زیباترین تاریخ نیست .

امسال برای دردانه ی بابا هم قشنگ ترین روزِ.

امسال دخترک نازنین ما با خنده های دلبرانش این روز و تبریک میگه تا به روزی که با دامن چین دارش قر بده و نقاشی زیباش و به باباییش هدیه کنه .

همه ی ی ی اینها گفته شد تا برسم به این :

یه روزی تو هم فرشته ی آسمونیه خونوادت بودی ، بزرگ شدی ، مرد شدی و شدی قسمت من .شدی همه کسِ من . و این بالیدن داره و شکر گذاری .

شدی بهترین بابای دلبرِ خونه .

از طرف یه مامان و دخملی که بهت افتخار میکنن و قدر زحمتهات و میدونن : تولدت مبارک

تو رو به روزِ تولدت تبریک میگم .

متفاوتانه با سالهای قبل : تولدت مبارک بابای دوست داشتنیم

(اولین تبریک تولد از طرف آدراجونی به باباییش ، در ۶ ماه و ۱۷ روز ۶ ساعتگیش . ۴ شنبه ۱۲ تیرماه ۹۲)

---

جشنمون به خاطر حضور پاک  آدرا  و اینکه برای او اولین تولد باباییشه ، کاملا خانوادگیه و ۳ نفره .   

 هدیه ی من و آدرا یه گوشی لمسیه که تو هفته ی آینده خریداری میشه .(بخاطر مشکلی که برای خال روی صورتم پیش اومد و باید برش دارم این کار برای امروز انجام نشد . )

---

    برای امروز همراه با خانوم خانوما یه کیک کوچیک ۲ نفر و نیمه سفارش دادیم و گل طبیعی که تا اومدن همسر از سر کار باید بریم بگیریم و آماده شیم .

 

 در ستاره باران میلادت

میان احساس من

تا حضور تو               حبابیست از جنس هیچ

از دستان من           تا لمس نگاه تو                     آسمانیست به بلندای عشق

جشن میلادت را به پرواز میرویم

در این خانگی ترین آسمان بی انتها

آسمانی که نه برای من              نه برای تو

که تنها برای "ما "آبیست

 

توضیحی مختصر از شرح گلغلتانِ نوزاد

برای ستاره ی عزیزم ، آنی گل ، عسلی و قلی جونی و خیلی های دیگه که از این مراسم سوال داشتند

ببخشید دیر شد .

آئین گل غلتان نوزاد یکی از رسوم سنتی به جای مانده از گذشته در مناطق مختلف ایران از جمله ( شهرستان دامغان ) است كه در اولین بهار زندگی نوزاد برگزار می شود .

بر اساس اين آيين سنتي، زنان همراه با ذكر صلوات بر حضرت محمد(ص) و قرائت اشعاري در وصف نبي مكرم اسلام، نوزاد را درمیان پارچه ای سفید رنگ که گلهای پر پرشده محمدی در میان آن ریخته شده قرار داده و می غلتانند..

مراسم گل غلتان نوزادان در دامغان و سمنان :

یکی از رسوم سنتی به جای مانده از گذشته در مناطق مختلف شهرستان دامغان آئین گل غلتان نوزاد در اولین بهار زندگی او می‌باشد. این رسم هم اکنون نیز توسط اهالی شهر امیریه دامغان صورت می‌گیرد. بر اساس این آئین در صورتی که تولد نوزاد با فصل بهار و زمان رویش گلهای محمدی مصادف گردد تنی چند از زنان فامیل برای چیدن گل به میان باغها و مزارع رفته و با ذکر صلوات و خواندن ابیاتی اقدام به جمع آوری گل برای اجرای مراسم گل غلتان نوزاد می‌نمایند.

پس از جمع آوری گل که غالبا در ساعات آغازین صبح صورت می‌گیرد گلهای چیده شده را به خانه آورده و پر پر می‌کنند، تمییز میکنند سپس نوزاد را به حمام برده و بدنش را شستشو می‌دهند . پس از خارج نمودن نوزاد از حمام و خشک کردن بدنش او را در میان پارچه ای سفید رنگ که گلهای پرپرشده محمدی در میان آن ریخته شده قرار داده و می‌غلتانند. این کار غالبا توسط مادر، عمه، خاله و یا مادر بزرگ او انجام می‌شود. مرسوم است که چهار زن هر یک چهار گوشه از پارچه حاوی گل را گرفته و با نهادن نوزاد همراه با ذکر نام پنج تن و ختم صلوات این آئین انجام می‌گیرد. پس از لحظاتی کار خواندن روائی و شعر خوانی به منظور توصیف هر چه بیشتر زیبائیهای کودک توسط بستگان نزدیک همچون مادر، عمه، خاله و غیره صورت می‌گیرد.

پس از انجام این آئین مهمانان به صرف چای، شربت و شیرینی پذیرائی می‌شوند. در گذشته این مراسم برای نوزادانی که در فصل بهار متولد می‌شدند غالبا در دهمین روز پس از تولد و در حمام عمومی ‌محل پس از غسل روز دهم انجام می‌شد. برای دیگر نوزادان که در دیگر فصول سال به دنیا می‌آیند این مراسم در اولین بهار زندگیشان برگزار می‌شود. برخی از خانواده‌ها با توجه به آگاهی از زمان تولد فرزند خود در طول سال اقدام به نگهداری مقداری برگ گل در یخچال نموده و با ولادت نوزاد به انجام این مراسم مبادرت می‌ورزند. بطور کلی این مراسم از هنگام تولد تا یکسالگی نوزاد انجام می‌پذیرد.

در باور اهالی منطقه غلتانیدن بدن نوزاد در میان برگهای گل سبب حفظ طراوت و شادابی او و دور ماندن از بیماریهای مختلف می‌گردد و همچنین طراوت برگهای گل از پوست بدن نوزاد محافظت کرده و کودک را خوش رو و سرزنده می‌نماید.

نمي‌خواهم بگويم اگر امروز بزرگسالي به بيماري آلرژي فصلي مبتلا مي‌شود فقط و فقط به خاطر سهل‌انگاري پدرها و مادرها بوده است اما من معتقدم آنها مي‌توانستند سهم بسزايي در كاهش اين حساسيت‌ها داشته باشند، درست همان نقش پررنگي كه بزرگ‌ترهاي قديمي داشتند.»

اين بخشي از سخنان دكتر كامران هدايتي، متخصص طب سنتي در مورد زمينه‌هاي ايجاد آلرژي در كودكان است. دكتر هدايتي مي‌گويد: من معتقدم فرهنگ سنتي ايراني سهم بسيار مهمي در كاهش ابتلا به بسياري از بيماري‌ها داشته است. نسل قبل‌تر از ما به واسطه پايبند بودن به عادت‌هاي غذايي، رفتارهاي مناسبتي و بعضي از عقايدي كه ريشه در سنت‌ها داشته است از بيماري‌هاي روحي و جسمي بسياري در امان بوده‌اند.

يك نگاهي به آمار و ارقام مبتلايان به بيماري‌هاي روحي مانند افسردگي يا بيماري‌هاي ديگر مانند گوارشي، تنفسي، پوستي و بسياري از اختلالات حركتي بيندازيد متوجه منظورم مي‌شويد. بگذاريد كمي به يادآوريتان كمك كنم. مادربزرگ‌هاي ما هيچ‌وقت سر سفره غذا كنار ماهي، ماست يا دوغ نمي‌گذاشتند يا اگر ترشي، چاشني غذا بود ديگر از ماست استفاده نمي‌كردند.

نسل بعدي كه ما باشيم نقض‌كننده بسياري از عادت‌ها شديم به همين دليل به تصور خودمان خط باطل كشيديم روي آن همه عادت‌هاي غذايي مفيد. با هر غذايي هرجور چاشني و نوشيدني دوست داريم مي‌خوريم و حالا بعد از اين همه سال نتيجه چه شد؟ واضح است! امروز محققان به اين نتيجه رسيده‌اند كه مصرف ويتامين «دي» يا امگا ۳ همراه با كلسيم سبب افزايش ترشح اسيد معده و به هم ريختگي ساز و كار آن مي‌شود! حتي امروز نتيجه تحقيقات نشان داده كه مصرف بسياري از مواد با هم باعث ايجاد لكه‌هاي پوستي مي‌شود كه به شدت ماندگارند و به سختي از بين مي‌روند. از دستورهاي غذايي سنتي هم كه بگذريم ناديده گرفتن بسياري از عادت‌هاي مناسبتي و رفتاري كه ريشه در آئين و رسوم ايراني ما داشت ضربه‌هاي بسياري به مكانيسم و آناتومي بدن ما زده است. براي مثال برنامه‌هايي كه در مسابقه‌هاي فصلي يا ‌برنامه‌هاي رزمي در جمع مردم اجرا مي‌شد به آمادگي و ورزيده شدن بدن مردم بسيار كمك مي‌كرد.

پيش آمده با خودتان فكر كنيد كه چرا تا چند سال قبل (نهايتاً يك دهه) كمتر اسم آلرژي يا حساسيت‌هاي فصلي را مي‌شنيديد؟ يا چرا كمتر كسي را مي‌ديديم كه صورتي با چشمان سرخ شده، آبريزش بيني و عطسه‌هاي مكرر داشته باشد؟

جواب اين سؤال واضح است، سنت ما راهكارهاي ويژه‌اي براي جلوگيري از ايجاد حساسيت‌هاي فصلي در بين مردم داشت. يكي از اين راهكارها مراسم‌هاي ويژه فصلي بود كه در فصل برداشت ميوه‌ها، گل‌ها و سبزي‌ها مختلف در تمام كشور برگزار مي‌شد. يكي از اين راهكارها براي رفع حساسيت گل‌هاي معطر به ويژه گل‌محمدي به كار مي‌رفته است. مثلاً در روستاهاي كويري كه كشت گل‌ محمدي رونق فراواني داشت فصل بهار بهترين فرصت برگزاري مراسم «گل غلطان» براي نوزادان و كودكان بود.

خوشبختانه برگزاري اين مراسم هنوز در بين مردم از اقبال خوبي برخوردار است. در مراسم گل غلطان نوزادان تازه متولد شده و كودكان حداكثر پنج ساله را برهنه مي‌كنند، درون ملحفه‌هاي سفيد رنگ قرار مي‌دهند و روي سر آنها گل‌هاي محمدي پرپر شده مي‌ريزند. بعد دو خانم (ترجيحاً مادربزرگ‌هاي كودك) دو سر ملحفه را مي‌گيرند و به اصطلاح كودك را همراه با گل‌هاي اطرافش تاب مي‌دهند. از آنجا كه موسيقي جايگاه ويژه‌اي در مراسم‌هاي سنتي ما داشت در اين مراسم هم جمعي از زنان روستا در كنار بساط گل غلطان دايره و تنبك مي‌زنند و مردان هم به رقص و پايكوبي مشغول مي‌شوند تا هم فضا خالي از ساير اهالي روستا نباشد و هم شادي در كل روستا فراگير شود.

نفس مراسم گل غلطان قرار گرفتن بدن برهنه نوزاد در برابر محرك‌ترين عامل بيروني در فصل بهار است، عاملي كه به بدترين شكل ممكن مي‌تواند سيستم دفاعي بدن كودك، نوجوان، جوان يا حتي بزرگسال را دچار مشكل كند. گرده گل‌محمدي يكي از حساسيت‌زاترين يا آلرژن‌ترين عامل بيروني براي سيستم دفاعي بدن هر فرد است، كسي كه مبتلا به بيماري آلرژي فصلي باشد به محض نزديك شدن با آن آبريزش بيني، عطسه و تنگي نفس مي‌گيرد. امروز نتيجه تحقيقات نشان داده واكنش‌هاي دفاعي بدن با گل ‌محمدي يا ساير آلرژن‌ها به خاطر ناشناخته بودن موادمحرك آن در سيستم ايمني است. ولي گذشتگان ما با انجام مراسم گل غلطان سعي مي‌كردند سيستم ايمني بدن نوزاد با اين گل در ارتباط نزديك قرار گيرد و در نتيجه پادتن‌ها يا آنتي‌بادي‌هاي لازم در بدن ترشح شود تا با ترشح اين پادتن‌ها بدن نوزاد ديگر نسبت به گل‌ محمدي، گلاب يا عطرهاي مشابه آن عكس‌العمل‌هاي آلرژيك از خود نشان ندهد

( البته امروزه این مراسم به سبک مدرن تر ، به عنوان یه جشنواره ی بزرگ برگذار میشه )

خیلی مقالات و توضیحات معتبر دیگه از پزشکان و پژوهشگران و ..... در اینترنت و سایتهای مختلف هست من گلچین براتون اینجا نوشتم و گذاشتم .

 

تهران شمال

نبودن این مدت و آپ نکردن و میشه تو چندتا عکس  توضیح داد

۳ - ۴ روز دامغان بودیم ،خونه ی مامان جون (مامان همسری)

مامان خودم تهران بود پیش آبجی و داداشی .

و یه مهمونیه دوره همی با دوستای من که نتیجش این عکسِ عزیزدلم شد .

( ۶ ماهگی )(لباسش و روز قبلش مامان جونیش براش  هدیه خریده بود )

 

بعداز برگشت از دامغان ،یک هفته ای تهران بودیم ،من و دخترک ِجیگر طلا .

بدون بابایی آدرا خیلی دلتنگی کرد و هم خودش اذیت شد هم من .

ولی مهمونی رفتنای هر شب ، رفتن به خونه ی عمه جونی آدراجونی ، خریدای مختصر ،رستوران و..........

باعث شد هم خیلی خوش بگذره و هم کنار اومدن با نبود بابایی رو راحت تر کنه

یه عصر رفته بودیم مرکز تجاری گلستان ، شهرک غرب

قیمتها بالا بود

من برای اولین بار ِآدرا که به این پاساژ اومده بود  این کاسه رو یادگاری گرفتم

 

آخه سیسمونیهاش الکی خیلی گرون بود و چیزی هم احتیاج نبود.

وارد یه مغازه ی لوکس فروشی و ظرف شدم که خیلی تک و زیبا بود این کاسه از اون مغازه انتخاب شد .

از اونجا رفتیم پاساژ میلاد نور .

قیمتها از گلستان مناسبتر بود.

من از یه حراجیه واقعا حراجی  این دو تا لباس و گرفتم .

       

البته باید حسابی لاغر کنم تا توی تن شیکتر شه  و سایزتر

 

روزی که خونه ی  خواهر همسری  بودیم رفتیم یه پاساژ تو ستارخان  که اسمش اصلا یادم نیست

پاساژ مختصری بود ولی خیلی مفید .

بازم برای یادگاری  و  اولین بار که به این پاساژ اومده بودیم ............

 اینها خریده شد .

البته الان مناسب موهای پرنسس خانوم نیست .

    

اینها برای جلوی میز توالت خودم .

از موشه بعنوان جای اسکاچ برای روی ظرفشویی استفاده کردم .

 

    

جا شمعی برای میز توالتم  و گلدون که فعلا به عنوان جا جورابی اتاق خانومی استفاده میشه .

و بعداز پاساژ برای شام به رستوران ترکی احمد بِی و یه شام ِ خوشمزه .

-------------------------------------------------------------------------

همیشه اولینها ماندگار ترینند ... 

زیباترین ،خاص ترین و برای تو بالنده ترین

اولین سال پدر شدنت مبارک  مرد دوست داشتنیه من .

حس این روز و تو هیچ جشن با شکوه و هدایای عظیم و جمله های زیبا نمیشه گنجوند.

      

هدایای روز مرد . ادکلن از طرف  عسلیه بابا برای اولین سال پدر شدن به بهترین بابا ی دنیا .

دومی هم از طرف من

و چند روزی بعداز برگشت از تهران ، برای تعطیلات ،با دوستای مشترک من و همسری رفتیم شمال که خیلییییییییییییییییییییییییییی عالی بود و به یادماندنی.

 

طبق قولی که داده بودم...

ببخشید دیر شد .

غنچه ی زندگیه ما در چهار ماه و نیمگی .

حیاط خونه ی مامانم

 نوروز ۹۲ - اولین بهار آدرا در شمال .هتل نشتارود

۲۰ اردیبهشت ۹۲.مراسم گل غلتان .شهرستان امیریه ی دامغان

 

خیلی دیرتر از روز مادر

امسال روز مادر خیلی خیلی متفاوت بود .........

اولین سال روز مادرم بود .

این تفاوت  توی لحظه لحظه ، از صبح که بیدار میشی حس میشه .

توی نگاهت ، برق چشمات ، دیدت به زندگی ، اُمیدواریت ، خستگی ناپذیر بودنت ، دلیل داشتن برای ادامه به خیلی کارات ......................

چشمات با صدای قوم قوم دخترک باز میشه  حالا چه سیر خواب شدی چه نشدی ، چه شب قبلش زود خوابیدی چه دیر ............

روزت با بوسیدن دخترت شروع میشه ، و میدونی دیگه باید بدوی تا به بیشتر کارهات برسی .

با عجله زیر کتری و روشن میکنی و میری که به کارهای دُردونت برسی ، اول بشوریش و پوشکش و عوض کنی

دست و صورتش و بشوری

میمیش و بخوره و با عروسکاش مشغول بازی شه  و تا خسته نشده فرصت داری صبحانه بخوری در همین حین گوشت برای ناهار ظهرت بار بذاری ، اگه ظرفی تو ظرفشویی مونده بشوری

به خیلی چیزهای مثبت و منفی که فکرت و مشغول کرده فکر کنی و جواب بدی و برنامه ریزی کنی

اگه بی حالی و منفی ؛نذاری روی دختر عزیزت اثر بذاره

و باز می می و تعویض و صحبت و بازی با عزیز دل ..... تا کم کم چشمهاش رو هم میره و میخوابه

حالا فرصت داری یه فیلمی و که دوست داری و بذاری ببینی ..... هر چند تا آخر فیلم مجبوری چندین بار استپ کنی و به عقب بری و دوباره پلِی کنی چون آدرا جونی بیدار شده ...صحبت میخواسته ، بازی میخواسته

و..................

یا توی این دنیای وبلاگیت ببای که عاشقشی

بعد نگاهت به ساعت میافته و موقع درست کردن غذاست ...اگه حال داشته باشی  مواد دسر  رو هم آماده میکنی و.....

توی فاصله ی غذا درست کردن سبزی ها رو هم تو اب میریزی

وسایل سالاد و از یخچال در میاری

و باز روند بازی و صحبت با تک فرشته ی خونه تااااااااااااا بابایی خونه میاد و یکم وقت استراحت میشه

و توی این فرصت ترجیح میدی حموم کنی ، لباسهای شیطون بلا رو که دیگه غلط میزنه ، یه کوچچچولو به جلو میاد ، کلی با صدای بلند میخنده و دلت و آب میکنه  رو ماشین بریزی یا اُ تو کنی .

در کنار اینا گاهی باید فرصت جور کنی با همسری سر خیلی از مسائل صحبت کنین که گاهی واقعا این شرایط جور نمیشه

گاهی باید عسلیه خونه رو بذاریم تو کالسکش و بریم بیرون و نزدیک خونه یه دوری بزنیم تا روحیه یش عوض شه و ما هم از سوپر یکمی خرید کنیم و بعد میوه فروشی و سبزی خوردن و ............ تو این فاصله آدرا هم حسابی دید زده و بازی کرده و دیگه خوابش برده . 

و ............................ هزاران کار ریز و درشت دیگه که قابل نوشتن نیست و باید مادر بشی تا با تارو پودت لحظه لحظه ی  این خستگیهای جسمی که عاشقانه دوسش داری  رو لمس کنی.

خسته گیهایی که باز فردا صب که چشمات و باز میکنی بابت بودن همچین فرشته ای که تمام این کارها رو به دنبال داره  خدا رو از ته دل  میبوسی . 

و برای کاری که از دید خیلیها بیهودگیه (کارهای خونه و بچه داری و ............) و ممکنه انواع نظرات و بشنوی و بهشون فکر هم بکنی ؛ روز مادر به خودت میبالی و اگر برمیگشتی ؛ انتخاب دوبارت هم همین بود .

و من از دختر مهربون و صبورم بسیارررررررررررررر ممنونم که لیاقت این روز و حس و حالش با اومدنش به من  داد و خدای این دخترکِ ۵ ماه رو شکر میگم .

توی این سن آدرای من داره با شیطنت دست و پنجه نرم میکنه حسابی

کلی غلط میزنه و کار ما خیلی سخت شده  و مراقبت میخواد اساسی

یه دفعه از اُپن آشپزخونه میبینم  چرخیده و داره چیزی میذاره تو دهنش و من با یه نههههههههههههههههههههه گنده میپرم و میگیرمش

باید کلاس آکروبات و بدل کاری و کاراته و ...... دوره هاش و برم .فکر کنم نیاز میشه )))))))))

تلاش میکنه خودش و بکشه جلو برای رسوندن به اون وسیله ای که میخواد ، البته باید پشت پاش یه چیز محکم  باشه مثله دیوار ، بالشت ، کف دست من .

خنده هاش بلند شده و صدا دار . که ما رو دیوونه کرده .

شدیدا اصرار داره زود راه بیفته و حرف بزنه .

من و باباش و میشناسه و از دور ذوق میکنه و دست و پا میزنه .

برای دیگران اول غریبی میکنه و حسابی لباش آویزون میشه.

مثل همیشه خوش رو و خوش خنده و بسیار مهربون .(هزار ماشالا)

بودنش ، وجودش ؛ خنده هاش ، نق نق کردناش ، اَقو گفتناش ، بوووو گفتناش .................. بهترین ؛بالاترین هدیه برای روزم بود.

فکر نکنم بزرگ بشه هیچ هدیه ای به گرمی بغل کردنای محکمش ، به شیرینی خنده هاش که من و میشناسه و میرم پیشش ذوق میکنه  و آروم شدنش تو بغلم ،حرف زدنش با همون زبون خودش با هام ،،بتونه بهم بده .

کارامون هر روز صب یه جور تکرار میشه اما تکراری نه . هر روز یه چیزی برای شیرین تر کردن اون روز و متفاوت کردنش هست.

--------------------------------------------------------------

الان دردونه ی خوش روی من توی تخت پارکش خوابیده

خیلی وقت بود خونه رو اینجوری آروم حس نکرده بودم و البته خودم  و تنها ..................

کم پیش میاد تنها شم و با خودم خلوت کنم ، اگر آدرا هم خوابه من مشغول  کاری جز خودم هستم .

الان پدر و دختر خوابن و من توی اتاق پای نتم و صدای اذان با صدای باد حسابی پیچیده و از پنجره ی باز وارد اتاق میشه

انقدر سکوت خونه و تاریکیش داره بهم ارامش میده که ذهنم روی نوشتن اصلا متمرکز نمی

شه .

خونه ی ساکت و تاریک و پنجره ی باز و باد و صدای اذان چقدر من و یاد خونه ی مادری میندازه .

روز همه ی مامانای گل که این روزا رو سپری کردن  مبارککککککککککککککککک .

ممنون از همه ی فرشته هایی که به ماماناشون لیاقت این روز و دادن .تنشون سالم .

 این پست و نزدیک روز مادر گذاشتم  ولی ثبت موقت بود . و به دلیل عدم دسترسی به نت اینقدر دیر چاپ شد .

برای روز مرد و پدر هر سوپرایزی دارین رو کنین ..............!!!!!

و برای  همسری که اولین ساله پدر شدنشه پیشنهاد چه هدیه یا جشن یا سوپرایز یا ...... میکنین ؟

 

اولین بهارمان با توست .......الهی حول حالنا الا احسن الحال

 بهار

عید

نوروز

7 سین

عمو نوروز

یعنی فرهاد یعنی آهنگِ بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی ..............

از اول اسفند ماه که تکاپوی خاصی تو خونه و کوچه و خیابونها برقراره با ید این آهنگ و گوش کرد و به پیشواز بهار و عید جدید رفت .

این آهنگ یعنی سبزه ی در حال رشد

یعنی ماهی های قرمز توی سطل و لگن آب که پسرک فروشنده با تور کوچیکش زیر و روشون میکنه تا همونیو به تور بندازه که مشتری با انگشتش نشون میده .

یعنی خانوم و آقایی که دستمال دور سر پیچیدن و مشغول تمیز کردنه شیشه هان .

یعنی مغازه های شلوغی که نوبتت نمیشه حرفت و به فروشنده بگی و گاهی مستاصل میای بیرون، به امید مغازه ی بعدی .

یعنی خریدن لباسای نو ...کفش نو

نوبت گرفتن توی آخرین روزها برای آرایشگاه

خریدن وسایل هفت سین

برق افتادن خونه ها و وسایل و گنجه ها و.......................

این آهنگ یعنی خودِ خودِ نوروزِ اصیل باستانی و ایرانی .

این آهنگ توی خونه ی ما از دیروز نقش اساسی پیدا کرد که کارگر اومده بود و تمام خونه تا ساعت 9 شب تمیییز شد .

و آخر شب که من و علی اولین هفت سین رو برای هدیه الهی زندگیمون میچیدیم .(سال تحویل اگه خدا بخواد مسافرتیم ولی میخواستیم حتما اولین هفت سین نوروزیش رو توی خونه ی خودمون پهن کنیم .)

و امروز ،فقط به لباس اتو کردن و جاسازی در چمدون خودمون و ساک شاه پری خانوم برای اولین مسافرتش در سال جدید،گذشت .

امسال بهارِ ما صد برابر ،بهارتر است

امسال نوروز ما چندین برابر نوروز تر است

امسال عید ما دو چندان عید تر است

عید و نوروز ما ایرانی تر شد با نام ایرانیه دختری زاده ی این سرزمین .

بهار زندگی ما چند ماه جلوتر شکوفه کرد و به بار نشست ، ما سرمستی بهار و نوروزش و در پاییز با اومدن دختری به زیبایی بهار،به سرسبزی و شادابی و سرزندگیه بهار آغاز کردیم .

امسال روئیدن سبزه ی هفت سین ما با سرسبزیه دلبندمون معنا گرفت .

امسال تاریخ سالگرد بله برون ، عقد ، عروسی ما که همه در بهاره ،جلوه ی خاصی به خودش گرفت و به نهایت زیبایی رسید .

امسال در شروع چهارمین بهار زندگی مشترک ، عشق ما ، آغوش ما ، مهرِ ما ، تمامی وجود ما ، تارو پودِ ما ، پذیرای فرشته ایست آسمانی ....................

امسال با پشت سر گذاشتن سه سالی که دست در دست هم شدیم ، دوشا دوش هم ........

شدیم همسر نه فقط هم بالین ،همراه نه فقط همبستر ،شدیم ما نه فقط من و تو

زندگیه ما پُر شد از نور و نوروز ، بهاری به زیبایی ریشه های زنده شده و ریشه رویانده؛

 با اومدن ریشه ی زندگیه ما آدرا.

امسال اولین سالیه که عیدش و نوروزش فقط یاداور موهای جمع شده و با تاج عروس زینت شده نیست .

امسال اولین سالیه که بهارش فقط یاداور لباس عروس نباتی رنگ و دنباله ای بلند نیست .

امسال اولین عیدیه که فقط یاداور بوی تافت و ناخن مصنوعی و کت و شلوار دامادی همسر و ماشین گل زده و صدای کِل کشیدن ودست در دست هم خوش آمد گویی به مهمانان نیست .

امسال پُر شد از مادر بودن و پدر شدن ...................

امسال پُر شد از به استقبال اولین بهار دردانه رفتن .اولین نوروزش .اولین عیدش .................

اولین هفت سین زندگیش..................

امسال برای من و بابا

سبزه و سیر و سنجد ،

ماهی پر جنب و جوش توی تنگ ،

چیدن شیرینی و شکلات ،

لباسهای جدید و نو ،

آینه و قران و کاسه ی سفالی پر از آب و چند عدد سکه

با بودن تو ، با آمدن تو ، با آفرینش تو به معنای اصلِ خودش رسید .

خدار و بابت این تکامل باید ازته دل بوسید .

یک همیشه یک است ،شاید در تمام عمرش هم نتواند بیشتر از یک باشد ، اما بعضی اوقات میتواند خیییلللیی باشد:

یک دنیا ،یک سرنوشت ،یک خاطره ، یک بهترین ، یک زیباترین ، یک عشق

عزیز دلم ،آدرای دلبندم ، فرشته ی پاک و معصوم زندگیه ما

اولین بهار زندگیت مبارک

اولین نوروز ایرانیت مبارک

اولین هفت سین زندگیت مبارک

اولین ماهی قرمز تنگ بلورت که نشانه ی پویایی زندگیه سه نفره ی ما ، با ورود پر برکت توست مبارک .

اولین سبزه ی روئیده در ظرفی سفالی که نشانه ی سرسبزی و ریشه ی زندگی ما ،با قدمهای پُر نعمت توست مبارک

اولین سینهای نوروزیت ، سمنو ، سرکه ، سنجد ، سیب سرخ ،سکه ، سماغ .............................. مبارک

آمدنت در پُر رنگ ترین سالگرد ازدواجمان مبارک

بله برون (9 فروردین 87) عقدی ساده و مختصر و زیبا ( 5 صبح 10 فروردین 87) همدل شدن و یک سقف شدن (2 فروردین 89)

اولین (یا مقلب القلوب والاحوال   یا مدبراللیل والنهار    یا محول الحول والاحوال   حول حالنا الا احسن الحال) مبارککککککککککککککک 

---- امیدوارم همگی بهترین عید و نوروز و با ثبت  بهترین خاطرات و لحظه ها داشته باشین

دعا برای هم دیگه یادمون نره .

برای هم ، موقع تحویل سال تا میتونیم انرژی مثبت بفرستیم تا خودمون هم سهم  زیادی برداریم .

در اولین فرصت پُر عکس بر میگردم .

یه روزه مخصوصه مادرانه ودخترانه

شاید همه روزه این ساعتها ،ساعت 11 – 12 صب همسری نباشه  ولی میدونی سرکاره و بر میگرده

پس تو اون ساعاتی هم که نیست زندگی مشترکه و روتین خودش و داره ...................

حتی اگه غذایی پخت نشه ، به خواب و بازی با دخترک بگذره ،لباسی شسته و اتو نشه ................

یه روز تو همین ساعتها بازم همسری نیست  ، ولی متفاوت ،24 ساعته رفته مشهد.

پس زندگی برای 24 ساعت مشترک نیست ، حتی اگه اولین کاری که بعداز بدرقه همسر میکنی این باشه که لباسها رو میریزی لباسشویی

ظرفارو میشوری

تخت و مرتب میکنی

صبونه ی مختصری میخوری

لباسها رو که یکمی نم داره پهن میکنی روی مبلها

دیگه شاه پری خانوم از خواب ناز بیدار شده و باید سر حالش کنی ت

عویضش میکنی و میاریش تو حال و باهاش حرف میزنی ، با عروسکهاش باهاش بازی میکنی ....................

بعد خودش مشغول میشه برای بازی با عروسکهاش ، نگاشون میکنه ، دهن میزنه ، باهاشون به زبون خودش صحبت میکنه ،میندازشون زمین ..........................

میرم یه لیوان چایی میریزم و میشینم رو مبل و تلویزیون و روشن میکنم

با نا امیدی میزنم پی ام سی ومیدونم یه آهنگِ دل هم پخش نمیکنه ،، ولی انگار امروز روز منه ، با ناباوری میبینم که ستار داره میخونه آهنگ عروسک !!!!!

آدرا داره تو کریرش خوابش میبره.

 منم غرق میشم تو خودم !

تو گذشته ،حال ، آینده .......

فرامرز اصلانی و داریوش دارن میخونن و چه فضای قشنگی داره این خونه .........

چه حس خوبی دارم من .......... با خونه ی مرتبم ، دردانه ی به خواب رفته ، جای خالی همسرم ، بوی عیدی که تو راهه ، برنامه ریزیهام برای عید و مسافرت ورنگ موهام و ..............

خرید برای آدراجونی و بابا جونیه آدرا ...........

صدای باد وحشتناکی که تمام شهر و پُر کرده ، لیوان چایی داغ ، آهنگهای دل ...........

مطمئنم علی ام حال و هواش عین منه ولی تو سبکِ خودش و با خاطرات و حس و حال خودش. آخه علی  4 سال دانشجوی مشهد بوده و الان بعداز مدتها قسمت شده وداره این مسیر و با قطار میره ،مسیری که دنیایی حرف براش داره دنیایی حس و حال و خاطراتی که تو ذهنش ، دلش بجا مونده .

مسیری که برای اوج جوونیش بوده و گذشتش........

 با این تفاوت که پدرانه داره میره و با حس پدری تمام خاطرات و باید مرور کنه  ..................چه حس سنگینی !

احتمالا خاطرات راه آهن ، بلیط ، قطار، دلتنگیها ، قُربت ، خونَش ..............

خاطره ی دانشگاه ، درس ، شبا ی امتحان ، هم کلاسیها ، مجردیها ، شیطنت ها، تمام تلخی ها و شیرینیها ........

براش تداعی میشه .

مطمئنم آخر همه ی حسها و افکار و زیر و رو کردنهای تلخ و شیرین ، ختم میشه به یه خونه ای که ما منتظریشیم تا زودتر بیاد و زندگیمون بشه مشترک ....... خونه ای که مُهرِ آخر و یه فرشته ی الهی به اشتراکش و عشقش و با هم بودنش زده.

آهنگ همدم معین داره پخش میشه  و من حس میکنم دلتنگیه یه مامان برای بابای دخترکش چقدر شیرین و دلچسبه .

شاید آدرا هم دلتنگی رو بفهمه ، شاید 5 و 6 عصر که همیشه بابا جونیش میومده و امروز نمیاد این حس و درک کنه .

دلم تنگ شده برای علی ولی یه دلتنگی پر نشاط  .

( چه احساس قشنگی تو قلبم تو رو دارم      ببین چه خوبه ای گُل تویی تو روزگارم .....)

میدونم که امروز باید حسابی برای خودم باشم ، نه به این معنی که آرایش کنم و غذا درست نکنم و برقصم و .....نه

اینها رو که خیلی وقتها شاید همیشه میشه داشت .

امروز میخوام با فکر کردن به داشته هام برای خودم باشم ، فکرهایی که خیلی خلوت و آرامش میخواد تا بتونی حساب شده بری سراغش .

فکرهای چیزهایی که سختیها و فشارهای جسمی و روحیه زندگی باعث میشه خیلی وقتها فکر کنی نداریشون .

امروز باید ظرف ظرفیت و که پُر شده خالی کنم تا برای سال نو حسابی آماده شه.

امروز باید یکسری فیلمهایی که خواهری داده و فرصت نشده ببینم و حداقل یه دونش و بببینم .

امروز باید دراز بکشم و خیره شم به سقف و رویا پردازی کنم .

امروز باید تا میتونم به سال جدید انرژی مثبت بفرستم .

امروز باید برای آینده ی آدرا کلی نقشه های بزرگ و قشنگ بکشم .

امروز باید فقط به این فکر کنم همه چیز روبراه میشه و اونجور که ما میخواییم رقم  میخوره .

امروز باید آهنگهای دلخوام و که از لپ تاپ پخش میشه با صدای بلند همراهی کنم و برای آدرا بخونم .

امروز باید آهنگ مخصوص آدرا روبراش بذارم و بخونم (محمد رضا هدایتی) ( تو واسم مثه بارونی    تو واسم مثه رویایی تو با این همه زیبایی.........

من با تو آرومم وقتی دستام و میگیری وقتی حالم و میپرسی ..........    من بی تو میمیرم توکه حالم و میفهمی تو که حسم و میدونی.........

برای امروز تهیه ی غذا ندیدم شاید حاضری راحت الآماده بخورم .

قرار بود فردا که علی رسید یکم استراحت کنه و راه بیوفتیم سمت تهران ، شنبه بریم بهارو خرید برای اولین نوروز عزیزِدل .

توی سیسمونیش دو دست لباس داره که مناسب برای عیدش باشه البته جنسش حوله ایه و ممکنه برای روزهای نسبتا گرم بهاری و دخترگرمایی من استفاده نشه.

در ضمنِ اینکه  خرید مامان و بابا یه چیزه دیگس ، مخصوصا مامانی که برای خرید سیسمونی نبوده !! و یه جورایی عقده ای شده !

البته اگه هوای تهران و سمت بهار تا شنبه مناسب شه و برف و یخ نباشه . در غیر این صورت به تعویق میوفته .

برای رسیدن به این همه کار باید زودتر برم .

برم سراغ خودم و دخترکم و آرزوهام و یه خونه که خونه ی اُمیده .

میخوام برم برای لیوان دوم چای و یه تلفن به عزیز راه دور.

( جای خالی تو داره  همه دنیام و میگیره     بی تو آسون ترین کارها برام سخت و نفس گیره

تمام سال من بی تو پُر از سوز زمستونه .......

راحتی ، آرامش و خنده ی دلبندامون بهترین بهاره

نکاتی که میخوام بنویسم همه به دستور خانم دکترِ آدرا جونیه .

خانم دکترِ ماهک من ، متخصص نوزادان و فوق تخصص بیماریهای روحی ،روانی ، رواندرمانی ،نوزادان از انگلستانه .

و علاوه بر بیماریهای جسمی نوزادان ،کمک خیییلللییی زیادی در مورد رفتار با نوزاد و کودک انجام میده (کوچکترین موارد که پدر و مادر به مشکل خوردن مثل پوشک کردن بچه که هنوز مادر مسلط نشده تا گریه های نوزادان ، افسردگی مادر ، رفتار پدر با مادر، رفتارهای ناهنجار کودک و............................)

گفتم شاید به درد خیلی از مامانها بخوره .

البته هر بچه با بچه ی دیگه فرق داره ،جسمش ، روحش ،عاداتش ،اعتقاد و رفتار پدر و مادرش .......

بنابراین در مورد خیلیهاش میتونید از پزشک کودک خودتون مشورت بگیرین .

1 ) اولین نکته گرماست . بچه ها رو اصلا زیاد نپوشونید ، اصلا فکر نکنید چون نوزادن زود سرما میخورن .گرما آزار دهنده ترین چیز برای نوزادان و کودکانه ،خیلی از نوزادان از بدو تولد بی تابیها و بی قراری های زیادی دارن که هر چی دکتر میرن خدارو شکر مشکل جسمی ندارن ، بسیاری از این نوزادان از گرما بیتابند .

استانداردترین دمای خونه 25 درجه است حتی برای نوزادی که حموم بردین و میخواین اول ماساژش بدین بعد لباس بپوشید .(ماساژ روزانه و زود به زود در رشد نوزاد ،گردش خونش ،آرامشش ،بهتر خوابیدنش و .......بسیار موثر است )

اگر خودتون میانه ی خوبی با سرما ندارید و زود به زود یخ میکنید و میترسید نوزادتون هم همینطور باشه دمای اتاق 26 تا 27 درجه قرار دهید .

نوزادان عینا مادران هستند اگر میانه شما با گرما خوب نیست ، گرما زود اذیتتون میکنه دقیقا نوزاد شما هم همینطوره.

برای زمستان، در منزل یک لباس نخیه رکابی زیر دکمه دار که دل و پهلوهای کودکتون و گرم کنه و یه لباس نخی آستین بلند یا کوتاه برای روی رکابی و یه شلوار نخی در دمای 24 تا 27 بسیار مناسب و عالیست و بیشتر از آن باعث بیتابی نوزاد یا کودک و در صورت بیتابی نکردن هم نا مناسب و مضر است .

در فضای بیرون طبق سرمای هوا لباس گرم و کلاه پوشانده شود .

کلاه ، روسری در منزل کاملا ممنوع ، حتی بسیار نخی و نازک .

جوراب در طی روز مانعی ندارد ولی شب تا صبح استفاده نشه .

در موقع خواب با همون لباسهایی که گفتم و همون درجه ی خونه یه ملحفه ی دولا یا یک پتوی نخیه نازک روی نوزاد انداخته شود .

نوزاد ، کودک شما در این محیط بیشترین آرامش جسمی و روحی رو دارد.

من از روز اول آدرا رو با همین شرایط روزی چندددین بار برای ادرار و مدفوع میشورم ..... حموم میکنم ، ماساژ میدم ......................... و خدا رو شکر هیچ مشکلی تا به امروز که یک هفته ای مونده تا سه ماه و کامل کنه پیش نیومده .

اینکه گذشته ها میگفتن خونه خانم زائو و نوزاد دار باید بسیار گرم باشه برای خونه های قدیمی که درها بیشتر باز بوده و چندین اتاق و فضای بسیار بزرگ و حیاط و........

نه زندگیهای آپارتمانی الان با امکانات گرمایی خوب .

علم امروز میگه گرمای زیاد برای بچه هایی که زردی دارن بسیار خطرناک است .

بچه هارو  اصلا نزدیک  بخاری نخوابونید .

2) در مورد بغل کردن نوزادان .....

این جمله که بچه رو بغل نکنید بغلی میشه ، کارتون خیلی سخت میشه ، هر چی بزرگتر شه سنگینتر میشه و ......

امروزه کاملا رد شده  و علم الان میگه صد در صد اشتباهه.

از نظر علمی ثابت شده : نوزادانی که در آغوش پدر و مادر آرام میگیرن ،آرام به خواب میرن بسیار مهربان و صبور و مودب میشن و نوزادانی که با گریه ی بسیار در آغوش گرفته میشن و با گریه ی زیاد به خواب میرن و پدرو مادر واکنشی به بیتابی و گریه آنها نشون نمیدن از ترس بغلی شدنِ نوزاد یا کودک ، یا با تکانهای شدید روی پا یا بغل بخواب میرن یا آروم میشن بچه هایی لجباز و پرخاشگر و از نظر عاطفی تا حدودی سرد میشن .

بچه ها رو باید بغل کرد روی پا گذاشت اما تکانهای شدید ، پرت کردن به بالا ، اصلا و هرگز.

وقتی نوزاد یا کودک گریه میکنه و شما با رویی باز به طرفش میرین و با او به آرامی و مهربانی صحبت میکنید و آرومش میکنید متوجه میشه که از همه ی کارهاتون بخاطر ناراحتی او میگذرید و سریع به سمتش میرید و این باعث اعتماد به نفس درونی نوزاد شما در بزرگسالی میشه که اصلا قابل دریافت از هیچ جا و هیچ چیز دیگه ای نیست .

بچه ها تا 4 – 5 ماه اول بینایی خوبی ندارند و شنوایی آنها کم است و به مرور بهتر و کامل تر میشه ،برای همین فقط تو آغوش پدر مادر که بوی اونهارو میشناسن آروم میشن و این محروم کردن بچه ها به عنوان بغلی نشدن یا اینکه عادت میکنن و..... بسیار اشتباهه. و بیرحمانه. نوزاد تنها جای امنیتش آغوش پدر مادر است .

5 ماه به بعد که بیناییش کامل شد خونش و اتاقش و اسباب بازیهاش و پدر و مادر و شاید خاله و مادر بزرگ و.....میشناسه و ساعات بسیار زیادی و رو بدون بغل با اطمینان و آرامش سر میکنه .

اگر نوزاد یا کودک شما در بغل به راحتی میخوابه تا وقتی که به تختش میره سریع بیدار میشه لازمه که حتما کنار خودتون باشه .نترسین اصلا عادت نمیکنه تا 5 ماه اول اگه خیلی بیتابه به روش کانگورویی اونو روی دل خودتون بخوابونید و وقتی خوابش کاملا عمیق شد کنار خودتون قرارش بدید تا هر ساعتی از شبانه روز که نیاز به شیر داشت به راحتی در اختیارش بذارید .

و او از بوی شما و پدر به راحتی به خوابی عمیق میره و این تمام گریه ها و بی تابی ها و از خواب پریدنها و ....از بین میبره .

این روند تا 9 ماه هم ادامه داشت اصلا نگران کننده نیست .

در طی روزکه در منزل مشغول کار هستید  نوزاد پیش خودتون باشه نه در اتاقه دیگه ای تنها.

نوزاد رو در کریر های استاندارد بذارید یا اگر روی تخت یا زمین هست زیر سرش کمی بلند باشه یا سرش کج باشه که اگر مشغول کارید و ناگهان شیر برگرداند خدایی ناکرده دوچار خفگی نشه . و تا زمانی که با آرامش خوابه یا با خودش بازی میکنه و.................... که هیچ به کارهاتون برسید زمانی که گریه کرد یا بیتابی یا جیغ سریعا اورو در آغوش بگیرید چون نیاز به اطمینان و بوی مادر یا بوی آشنا داره تا آروم شه و احساس ترس و نگرانی کرده.

بچه ها زیر دو سال نباید در اتاق مجزا بخوابن اما از 5 ..6 یا 9 ماه به بعد تختشون باید عوض شه و در تخت کنار پدر و مادر قرار بگیرن .

یادمون باشه حرف بزرگترها و قدیمی ها اگر چه خیلی جاها باید با اب طلا نوشته شه و علم امروز به اونها رسیده در خیلی جاها هم کاملا اشتباهه و به ضرر و با روشهای تربیتی امروزی یا بچه های امروزی منافات داره .

3) قنداق کردن نوزادان اکیدا ممنوع

اگر دست و پای نوزاد زیادی میپره و دائم باعث بیخواب کردنش میشه ، یه روسری بسیار شل میتونید دور بچه بپیچید بطوریکه دست و پاش راحت حرکت کنه ولی جلوی شتاب پرت شدن دست و پای بچه رو هم بگیره که بی خواب نشه .

ولی صاف کردن پای بچه و قرار دادن دستها در کنار نوزاد و محکم پیچیدنش کاملا رد شده و اصلا نباید نوزاد وبه این روش عادت داد.

کمی که صبر کنید بچه ها کم کم دست و پاهاشون و میبینن ، به تعجب ساعات زیادی رو خیره میشن ، بالا و پایین میکنن ، سمت دهانشون میبرن و در کل میشناسن و این از پریدن دست و پا جلوگیری میکنه و کم کم از بین میره .

اگر نوزاد بیخواب یا بد خوابی دارید کا باعث بیخوابی شما ، ناراحتی ، عصبانیت و .......................شده

اصلا به نوزاد با نگاه ، کلام تلخی ، بی مهری ، توهین و تحقیر نکنید حتی هی نوچ هم نگید .بیشترین صدمات روحی رو بچه ها در این دوران میخورن . بسیاری از پرخاشگریها ...تند خوییها و افسردگیهای سنین بالا که باعث نگرانی و ناراحتی و کاها تعجب پدر مادر میشه از این شبهاست .

دائما بهش آرامش بدید که همه چی روبراه و درست میشه و شما کم نمیارید و خسته نمیشید و پای تمام تلخی ها و سختس های موجودی که صد در صد به دعوت شما اومده میایستید .

نوزادان بسیارررررر خوب این مسائل و درک میکنن و میفهمند .کلا همه ی مسائل و درک میکنن و میفهمند .

4 )دعوای بین پدر و مادر اگر کلامی باشه و محسوس که نوزاد و کودک آسیب جدی میبینند ولی اگر نا محسوس باشه ، از مادر به نوزاد سریعا انتقال داده میشه .

5) اگر مدفوع نوزاد سبز میشه اصلا جای نگرانی نیست ...نوزاد وقتی باد معدش نتونه با عارق یا از راه مقعد خارج کنه مدفوع سبز رنگ میشه و این نشانه سرما خوردگی یا سرما خوردن دل و پهلوی بچه ها نیست .

اگر دفعات مدفوع سبز رنگ زیاد بود و حالت اسهال داشت باید به پزشک مراجعه بشه .

در روزهای اول شاید یکماه اول تا روزی 8 -9 بار مدفوع کردن کاملا طبیعیه و این نشانه ی شیر خوب مادر است .

6 ) عطسه کردن جای هیچ نگرانی نداره و اصلا فورا نوزاد وگرم نکنین و نپیچید .... عطسه اگر همراه با بی حالی باشه یا اسهال یا از شیر افتادن نوزاد و.... نشانه بیماریست و باید به پزشک مراجعه کرد ولی اگر نوزاد شما سرحال ، در طی روز عطسه میکنه هیچ مشکلی نیست .

7) بهترین نوع بغل کردن نوزادها وقتی سرحالن :پشت نوزاد با دل شما قرار میگیره ، صورتش رو به بیرون که همه جا رو ببینه مخصوصا یک ماه و نیم به بعد که خیلی کنجکاون ، یک دست شما وسط دو تا پاشون و یه دست رو شکمشون . طوریکه به راحتی بتونین در گوششون حرفای آرامش بخش هم بزنین .

گاهی بچه ها توی این حالت به آرامی به خواب میرن .

این برای بچه هایی که سخت عارق میزنن هم مفیده همچنین برای بچه هایی که دلدرد دارن یا ریفلاکس معده.

و نوع دوم هم سر نوزادتون روی شونه هاتون و به ارامی پشتش ضربه بزنین .

بعداز شیر خوردن در طی روز حتما چند دقیقای نوزاد رو به یکی از این دو حالت نگه دارین و اصلا فورا بعداز شیر نخوابونین .

اگر نوزاد شما اوایل سخت عارق میزنه یا نمیزنه از پایین کمرش به بالا به سمت گردن به ارامی با کف دست بکشین حتما صدای عارقهای جانانه ای رو میشنوین ))))))))))))))))))

۸) طی روز نه خونه آنقدر ساکت باشه که بچه با کوچکترین صدایی بیدار شه یا اذیت شه یا مهمونیا رو از دماغتون در بیارن  نه اونقدر شلوغ که آرامش روحی و جسمی و شنواییشون بهم بخوره .

صداهای معمولی تلویزیون یا رادیو .......

صداهای مکالمه های  معمولی ......

اگه امکان داره موسیقس سنتی و کلاسیک خیلی مفیده . اگه بتونین موقع خواب بچه هارو عادت بدین با این موسیقی سنتی یا کلاسیک بخوابن خیلی عالیه .

امیدوارم با گفتن این نکات بتونم ذره ای از نگرانیهای مادرانتون و کم کرده باشم .

شاید با رعایت این موارد روزهامون با نوزادامون سر شار از لذت باشه و زیبایی نه اینکه همیشه از این روزهای شیرین و ناب به عنوان سخترین روزها که از روی وظیفه کارهایی رو انجام وظیفه میکردیم یاد کنیم .

امیدوارم همیشه فرشته های آسمونیه سلامت و شاد و خندون داشته باشید .

 

اولین خریدانه ی یک مامان و بابای عاشق و ...........

طبق قولی که داده بودم :

اینها اولین خریدهای من و علی برای فرشته ی آسمونیمونه ........

البته در دفعات مختلف ، توی این دو ماهی که گذشت .

هنوز خرید عید برای دردانه انجام نشده .

         

           

          

---------------------------------------------------------------------------------

۲ ماهگیه آدرایِ شیرینِ ما ،چهارشنبه ۲۵ بهمن (سال۹۱) بود که با تلخی واکسن زدن آغاز شد.

من درمدت این دو ماه اشکهای مرواریدی دلبندمون اینطور از ته دل ندیده بودم .

اصلا ماهگرد زیبایی نبود .

خودم رو اینطور آروم کردم که اینها همه برای سلامتی اوست و چه چیز بهتر و بالاتر از سلامت بودنش.

۲۴ ساعت اولُ تب نکرد و با قطره استامینوفن کنترل میشد و بیشتر خواب بود و ساعات بیداری هم بیحاله بیحال.

و پنجشنبه ۲۴ ساعت دوم رو با کمی تب گذروند.

همون ۵ شنبه ۲۶ بهمن ماه دخترک زیبای ما با تب کم و بیحالی ،به اولین تولد زندگیش دعوت شد و شرکت کرد .

تولد تنها خاله جون آدرا..... خاله جون سمانه

قرار بود تولد تهران منزل خواهری باشه که ما نمیتونستیم بریم ،بخاطر من و روحیم و آدرا ،تولد خونه ما به میزمانی کاملللللللللل خاله جون سمانه برگذار شد .

جشن بسیار بسیار گرم و دلچسبی بود .

به من خیلی خیلی خوش گذشت .

بعداز دوران بارداری سخت ،زایمان ،۴۰ روز اول آدرا و بیخوابی ها و دلدرداش ،واکسن دو ماهگیش و.......

خاطره ی بسیار خوب و دلپذیری بجا موند و خستگی همه چیز از بین رفت .

موقع سر و صدای جشن و شلوغی ها و پایکوبیها آدرا داخل اتاقش بود ،البته تنها نه ، نوبتی پیشش میموندیم ، و از آوردنش به داخل جشن و شلوغیها معذور بودیم که هم از سر و صدا که اصلا عادت نداره اذیت نشه هم تبِ واکسنش .

وقتی فضا ارومتر شد و موقع شام و کیک و عصرانه و آهنگهای ملایم ، عروسک شیرینم در اولین تولد شرکت کرد و جشنمون صد چندان گرمتر و زیباتر و دلچسب تر کرد .

دوباره روزهای من و طلا خانوم شروع شد .......

صبحا به صحبت و بازی های کلامی و گوش کردن موسیقی سنتی ، عروسک بازی ............

تا موقع شیر خوردن و تعویض و خوابیدن عزیز دل .

روز جمعه ۴ اسفند ماه ۹۱ .به مطب دکتر رفتیم و آدرا خانوم در دو ماه و ۱۰ روزگی بیشتره بیشتر دختر گلی ما شد ، با گوشواره های قشنگی که توی گوشاش رفت ))))))

                          

                                   

البته چند دقیقه ای که صدای گریش و از پشت در اتاق میشنیدم و با صلوات فرستادن خودم و اروم میکردم که زودتر تموم شه ،تلخ بود و زجر اور. 

تمام گریه ها و بیتابی ها بیشتر از ۱۰ دقیقه طول نکشید.

همون شب عمه جون فائزه این کفشهای خوشمل و به همین مناسبت به آدرا جونی هدیه داد

                                    

پدر جون (پدر همسری) مبلغی پول

مامان جون (مامان همسری) مبلغی پول  + کیک سفارشی

عزیز جون  (مامان خودم )مبلغی پول

متاسفانه یادم رفت عکس بگیرم .

  و اینم هدیه ی خاله جون سمانه

                          

آدرای ما ، با بودنش ،اسپندار مزگان مامان باباش و به معنای واقعی روز عشاق کرد .

ممنونم از بودنت دلبند شیرینم .

ما کم کم دارین به استقبال بهار و عید نوروز میریم .بهاری ،عیدی ،نوروزی ، متفاوت با تمام سالهای مجردی و متاهلی .........................

اولین بهاری که خونه پر از عطر یه فرشته ی الهیه .

اولین هفت سین

اولین نوروزِ آدرا .

 

دلتنگیهای زودرس

50 روزه که پا به خونه ی ما گذاشتی ، و شدی همه ی زندگی

شدی برکت ............

شدی دنیا و آخرت ............

لحظه ها ،ثانیه ها ، ساعتها و روزها با تو شکل و بو رنگ دیگه ای داره و تمام شادی و سبزیِ زندگی  ما رو صدددددد چندان کردی .

نگاه کردن به تو آرامش بخش ترین قسمت زندگیه .

بغل کردن تو یعنی رسیدن به اوج ،به عرش .

وقتی بیداری ، به اطراف یا به ما نگاه میکنی ،دست و پا میزنی و صداهای مختلف در میاری یعنی تمام خوشبختیهای دنیا یکجا جمع شده باشه .

وقتی خوابی، من سیر نمیشم از نگاه کردنت ، نگاه کردن به یه فرشته که خیلی بوی خدا میده .

خنده های شیرینت آدم و مست میکنه و میبره به یه دنیای دیگه .......

وصف شدنی نیست وجودت ..... حضورت ......

بازی با کلمه ها نمیتونه تمام و کمال حسای ما رو، این روزها و شبها رو بیان کنه.

گریه ای  که اونقدر نیاز و احتیاج همراهشه که آدم پرواز میکنه برای درآغوش کشیدنت .

چه لذتی داره تماس گردن و صورت کوچیکت با سر و گردنم یا بدنم وقتی تو بغلمی با اون بوی شیری که تمام فضا رو پر میکنه .

تو یاد گرفتی با دستهات ، انگشتهای کشیدت بدنم و لباسم یا انگشتام و محکم بگیری .

وقتی شیر میخوری یاد گرفتی با انگشتات رو بدنم بگشی و گاهی ناخونهات و فرو میکنی به تنم (ناخونهای کشیده و زیبایی که تو این مدت 4-5 بار گرفته شده )

و این حرکات دستت من و غرق میکنه تو فضایی که انگار تمام لذتهای دنیا از آنِ منه .

دیگه نگاهات عمیق شده ،معلومه که حرفها و صداها رو میشنوی و کاملا درک میکنی و با حرکات دست و پات و لبات میخوای که حرف بزنی و جواب بدی

و این یعنی تمام شیرینی یه زندگی .

نگاهات به اطراف خیلی کنجکاوانه است ، به روشن خاموش شدن برق .....

تو خیلی خیلی زود این نگاه عمیق و شروع کردی

خیلی زود واکنش نشون دادن  به حرفها و صحبتهامون و شروع کردی

خیلی زود خیره شدن به رنگهای تند و شروع کردی

خیلی زود خیره شدن به صورت من و بابایی و خندیدن و واکنش نشون دادن و شروع کردی

خیلی زود برگشتن سمت صدا وقتی که صدات میکنیم و باهات حرف میزنیم و صداها و آهنگها رو شروع کردی

و من چقدر زود دلم برای این همه زود لک میزنه !!!!

وقتی خوابی و تو خواب گاهی میخندی . گاهی بغض میکنی

وقتی صداهای خیلی با مزه از خودت در میاری

وقتی بیدار میشی و تا چند دقیقه هنگی و نگاههای عجیب به دور و برت داری

وقتی به خودت میای و میفهمی کجایی و یکم با خودت بازی میکنی

وقتی یه دفعه میزنی زیر گریه و این گریه نیست ،یک ترفنده ،چون میدونی من سریع میدوم طرفت و بغلت میکنم و تو خوشحال از این پیروزی ....

این موقع ها من حس میکنم خدا چه حضور پر رنگی تو خونمون داره

نفسهای گاه آروم و گاه تندت نفس کشیدن من و بابایی رو تضمین میکنه

من فرشته های دور و برت و حس میکنم وقتی سر حال با خودت بازی میکنی یا وقتایی که با هم حرف میزنیم  .

 این وسطها ...........

گریه های دل دردت یادم میاره که دخترکم چه زود داره بزرگ میشه و تمام اندامهای داخلیش هم داره شکل میگیره

چه زود داری بزرگ میشی و من چه زود دلم برای کودکیت و تمام نیازها و احتیاجاتت تنگ میشه

وقتی شیر میخوری و نگاهت میکنم به چشمهایی که گاهی زیر سینه خواب میره و گاه به من چه با تعجب نکاه میکنه و گاهی لبخند میزنی،

تمام فکرم پُر میشه از دلتنگیه این بغل کردنهای محکم ،این حرکات دست ،این وابستگی .......

دلم ضعف میره وقتی دارم عوضت میکنم  میبینم تو پُر شدی ،دیگه سایز پوشکت باید عوض شه و بزرگتر شه ،دیگه شلوار سایز صفر برات کوچیک شده و باید سایز یک بگیریم

و این روزها چه زود داره جلو میره .....

چقدر دلم تنگ میشه برای حرکت انگشتهای پات ، برای دائم جمع کردن و صاف کردن پاهات ،برای تپلی شدن رونات ، برای بزرگ شدن باسنت با این پوشکها .......................

خیلی زوده برای این دلتنگیها !! ولی من به همین زودی دارم دلتنگ لحظه هایی که گذشت میشم .

وقتی یه دفعه از خواب میپری و دوباره چشمهات آروم گرم خواب میشه

وقتی گاهی تو خواب یه کوچولو چشمهات بازه (خواب خرگوشی )

وقتی گاهی توی خواب زیر پلکهات تکون میخوره

وقتی توی خواب مثلا داری شیر میخوری

من احساس میکنم باید از صب تا شب فقط تو رو نگاه کنم و لحظه ای رو از دست ندم

 دیوونه وار دلتنگ این نوزادی تو میشم .

دلتنگ دردانه ای که بهترین و نابترین روزگار و با هم میگذرونیم

وقتی بیخوابیهای شبت به حدی رسیده که داره داغونمون میکنه ، ولی به این فکر میکنم که یه روز مستقل تو اتاق خودت میخوابی ...........

 بزرگترین آرزوی ما میشه در آغوش کشیدنت ، حاضر نیستیم لحظه ای از این شبها رو از دست بدیم و تو رو به کسی بسپاریم حتی به قیمت تا صب بیدار بودن ....

عسلکم تو خیلی زود یاد گرفتی گردنت و بچرخونی ، هر وقت خسته میشی و گرمت میشه خودت گردنت و میچرخونی و طرف دیگه  ی صورتت و میذاری رو بالشت .

خیلی زود یاد گرفتی دستهات و روی پیشونیت یا چشمهات بذاری و بخوابی .... دستهات و مدلی که میخوایم ازت عکس بگیریم زیر چونت بذاری و نگاه کنی

من چقدر زود داره دلم برای این روزها تنگ میشه........

 موقع خواب کف پاهات و بهم میچسبونی ، یا کف پات و میذاری رو زمین و زانوهات به سمت بالا و میخوابی 

و من نمیدونم چجوری جلوی خندم و قربون صدقم و بگیرم که تو بیدار نشی ...... و این لحظه ها و صحنه ها دلتنگی داره بخدا

وقتی تو خواب یا بیدار شدن تمام بدنت و و دست و پاهات و میکشی و حسابی خستگی در میکنی ، ثبت و ضبط این صحنه ها با هیچ دوربینی امکان پذیر نیست و توصیفش تو هیچ صفحه ای نمیگنجه .

گذشت زمان چیزی از قشنگی بهشت ما کم نمیکنه ، ولی وقتی فکر میکنم یه روزی میرسه که مستقل حموم میری و  من برات تعریف میکنم از حموم بردنات که چقدر توی حموم آرووم و دوست داشتنی بودی!!! و تو بغلِ من تمام مدت شسته شدن نگاه میکردی و میخندید ی و به صدای ما گوش میکردی ،طوریکه میشه گفت یکی از زیباترین صحنه های زندگیمون حموم کردنای تو بوده...........

 با اون موهای فر شده ی خیس و بدنی که روش قطره های آب ِو مثل ماهی لیز شده و چشمهایی که درشت شده و با آرامش نگاه میکنه تا ما حسابی با شامپوی مخصوصت سر و بدنت و بشوریم ..............

یه روز که خودت از انواع لوسیون و کرمت استفاده میکنی باید از لوسیون و کرمهای این دورانت برات بگم ، از روغن ماساژت که بعداز حموم ماساژت میدم و تو عاشق این کاری و تمام این دقایق با ارامش سپری میشد

اما

 وقتی موقع لباس پوشیدن که میشه اتاقُ از جیغ وگریه رو سرت میذاری!!!!!

 بعد تو بغلم با لباسهای تمیز و بوی شامپو و صورت مثل ماه به خواب عمیقققق میری

وقتی اونقدر بزرگ میشی که دیگه برای لباس خریدنت نباید فروشگاههای نوزادی و سیسمونی بریم ،وقتی انقدر بزرگ شدی که دیگه موچاله و مدل جنینی نمیخوابی ، انقدر بزرگ شدی که دیگه روی دل من نمیخوابی ......

به وضوح میشه حسرت اون روزها و دلتنگیهاش و حس کرد

با این شرایط، با این سرعتِ گذر زمان دیگه برامون مهم نیست که تو اونقدر بغلی شدی که لحظه ای نمیشه روی زمین گذاشتت و پا و کمرِ ما داره رسما کم میاره .............

با جون دل تو رو به آغوش میکشیم و راه میبریم و زمین نمیذاریم .

تا راحترین خواب و زیباترین لحظه هات و داشته باشی.

10 روز دیگه دردانه ی صبور ما دو ماهه میشه و من میدونم خیلی خوب از پس واکسن دو ماهگیش بر میاد ،همونطور که از پسِ سختیهای بارداری من براومد ، از پسِ زردی و ..............

و من باید روی خودم کار کنم تا کم نیارم و محکم باشم.

آدرای شیرینِ ما داره به سرعت بزرگ میشه و با هیچ قلمی که حرکات و رفتار ش و بنویسه ، با هیچ دوربینی که شکار لحظه هاش و بکنه ، به دوره این سرعت نمیرسیم .

خیلی لحظات فقط باید توی وجودمون ثبت شه

این روزهای من و بابایی پُر شده از تو ...... وجودِ تو....... حضور تو ...................

این روزهای ما پُر است از خنده های گاه و بیگاهت به ما ..................

این روزهای ما پر است از گرمای بغل کردنت و لذت نگاه های عمیقت ...............

پُر از شُکرگذاری و شُکر و شُکر..................

توی این مدت مسافرت فرشته کوچولوی ما به دامغان خونه دو تا مامان جونیهاش بوده .و به خاطر سرمای هوا و چوچولو بودن عسلک برنامه مسافرت دیگه ای رو نداریم .

اولین خریدهای ما برای نور چشم چند دست لباس تو خونه و یکی دو دست بیرونی بوده که تو پست بعد عکساش و میذارم .

فرشته کوچولوی زندگی ما

  

        

  

     

عکسها از ۱۵ ..۲۰ روزگی ..... تا ۴۰ روزگی .

آدرا جون ما الان ۴۸ روزه است .

کدامین بهشت زیر پای مادران است ؟!!

 همه ی ما این جمله رو بارهااااااااا شنیدیم که بهشت زیر پای مادران است .

شاید تصورمون اینه که بخاطر سختی های بارداری ، زایمان ، شیردهی یا کلا سختی های مادرانه ،یا پاک شدن از یکسری یا خیلی از گناهان ، اَجر و مُزدمون، بهشته توی دنیای بعداز مرگمون .

یا میشه اینطور تعبیر کرد بخاطر پاک شدن از گناهان ، یا ثوابامون تو این دوران حقمون بهشت رفتنه .

ولی من بعداز زایمان به این تصور یک لبخند زدم ، هیچ بهشتی در دنیای دیگه در انتظار نیست .

وقتی باور داری از گناهان پاک میشی، وقتی باور داری این سختی ها اَجر داره وقتی باور داری زن مقدسه و تو این شرایط لایق بالاترینها و بهترینها ...........

پس با تمام وجود بهشت خدا رو همینجا میبینی .

بهشت مادرانه همینجاست .

وقتی صدای گریه ی کودکت و میشنوی که نشانه ی سلامتشه ، وقتی تبریک دکترت و میشنوی ،وقتی مژده ی زیباترین خبر دنیا یعنی سلامت نوزادت و از دکتر و پرستار میشنوی ،وقتی میارنش که چند ثانیه ای ببینیش و ببرنش تا بشورنش و لباساش و بپوشن ، و تو با حال داغون و پر از دردت میبوسیش و بهش خوش آمد میگی

این یعنی خودِ خودِ بهشت ................

این یعنی خودِ خودِ خدا .....................

هیچ بهشتی به این زیبایی و نقدی تو هیچ دنیایی نمیتونه وجود داشته باشه

با تمام وجود حس میکنی بهشت زیر پاهاته

ربطی نداره درد زایمان طبیعی کشیده باشی یا سزارین .این حس و همون لحظه که پاره ی تنت به دنیا اومد، داری .

اگر اینطور نباشه چشمهات لایق دیدن یک فرشته ی آسمونی نمیشه

تمام بیمارستان و سنگ فرشاش برات بهشته ،کارکنانش فرشته های بهشت و کودکت سوگلیه زیباترین فرشته ها که سهم تو بوده .

باورت نمیشه این فرشته از وجودت شکل گرفته و رشد کرد تو اون 9 ماه همراهت بود و حالا کنارت خوابیده و قراره لحظه لحظه رشد کردنش با شیره وجودت همراه باشه .

دختر پاییزی من ،دردانه ی صبور من ،بعداز تحمل ۹ماه ،یک هفته زودتر از زایمان طبیعیش ،در تاریخ ۲۵ آذرماه ۹۱ ساعت ۵۷/۸ صبح با وزن ۱۹۰/۳و قد ۵۱ سانت در بیمارستان فوق تخصصی مردم ،توسط پزشک ماهش خانم دکتر تاجیک با عمل سزارین ،همراه با برف شدیدی که تهران سفید پوش کرده بود و برکت باران فراوانی که میبارید ،قدمهای پر برکتش و به دنیای ما گذاشت و بهشت و برای من و باباش ارمغان آورد .

خدارو شکر من از بیمارستانم خیییلییی راضی بودم ،خصوصی درجه ۲ بود ولی خاطرات  خیلی خوب و قشنگی رو برام رقم زد .

خیلی استرس داشتم و برام مهم بود از روز زایمانم بهترین حسها برام بمونه ،از دکتر و اتاق عمل و کادر و پرستار و ...............

که هر وقت به این دوران فکر کردم لذتهاش زیر پوستم باشه و از درداش و تلخیاش چیزی یادم نیاد .و واقعا تک بودن دکترم ، صحبتهاش  تو اتاق عمل ،شوخیهاش برای روحیه دادنم ، کادر اتاق عمل ،متخصص بیهوشی که با آرامش توضیح میداد ، پرستاری که فیلم برداری میکرد از اون طرف پرده و زایمانم میگفت ، پرستاری که رو دیوار نوشت آدرا جون تولدت مبارک و تاریخ اون روز و ثبت کرد و یه عالمه گل رو دیوار با ماژیک کشید و ازش فیلم گرفت ، اتاقم و پرستارهایی که بهم سر میزدن ،پرستاری که بلندم کرد تا راه برم و.................................

همه و همه دست به دست دادن که خاطرات اون روزها سبزِسبز ثبت شد .

زیباترین روز برفی خدا ....

زیباترین بارانی که میتونست بباره ..........

دلم برای یه روز و نیمی که بیمارستان بودم با تمام کادر بخش زنانش تنگ شده .

خوب از درد کمر و سوزش بخیه ها و زخم شدن سینه ها که فکر نکنم نیازی به گفتن باشه ،هر کسی تجربه اش و داشته خوب میدونه چقدر سخت و زجر آوره ، و یکی دو هفته اول چقدر سخت میگذره .مخصوصا که از نظر روحی هم بهم بریزی .

بدون هیچ دلیلی تو اوج لذت و خوشبختی بغض کنی و گریه .............

همسرت درکت میکنه و حسابی همراهت ولی تو بازم بغض داری و گریه ................

کودکت و میبینی و از بودن و سلامتش انگار همه ی دنیا رو داری و خدا رو شکر میکنی ولی بازم بغض داری و گریه ...........

انگار هنوز فرصت میخوای تا با شرایط هورمونیت کنار بیای و عادت کنی .

سه چهار روز بعداز زایمان دختر پر آرامش من که بعداز شیر خوردن و عوض شدن چند ساعتی راحت میخوابید زردی گرفت ،که البته خدارو شکر به بستری شدن و مهتابی و .... نکشید و با قطره و شیر خوردن فراوون و دفع زیاد ادرار و مدفوع زردیش پایین اومد و بهتر شد .(البته اینا با تشخیص و تجویز پزشک  بود )

بعداز انجام تست غربالگریش  در روز ۳ تا ۵ تولد ما از تهران از خونه داداشی و خواهری(خیلی تو این مدت زحمت کشیدن)  اومدیم سمنان خونه خودمون و فرشته کوچولومون وارد بهشت کوچک  بابا و مامانش شد .

نام دختر من طبق آخرین برگی که از قران به قرعه درومد آدرا شد .آدرا نامی اصیل  ایرانی به معنای آبرومند ،پر منزلت .

البته ثبت احوال تهران گفته چون این اسم توی دفتر و لیست اسامیشون نیست ، و شاید برای اولین باره که میخواد ثبت شه ،شورا گذاشتن و باید بررسی کنن و خودشون از سایت ریشه و معناش و .... پیدا کنن  و همه جوره بسنجن بعد اجازه صدور شناسنامه بدن .

 در جواب پی گیریهای هر روز ما میگن در دست بررسیه !!!!

 و بعداز ۲۱ روزموافقت شد و اجازه دادن !!!!!!!!!

جالبه به راحتی اسامی عربی و فانتزی و دو اسمه و .... میذارن .................

این روزها بیشتر ساعات روز من و آدرا جونی به خواب میگذره ،شب بخاطر شیر دادن ،عوض کردن و گاهی آرام کردنهای دردانه بخاطر دل دردش حسابی کم خوابی داریم که طی روز تا ظهر جبران میکنیم ،خواب دخترک به قول قدیمی ها به روز افتاده .

بعداز ناهار خوردن و کمی انجام کارهای خونه، پدر عاشق از سر کار بر میگرده  و با آدرای بابا خلوت میکنن و صحبت و.............

ساعات خیلی کمی و بیداره و هوشیاره ،ولی همون ساعات و با هم حرف میزنیم و کلی بِده بِستون دل و قلوه است .

دیشب برای اولین بار من و همسری فرشته کوچولو رو حموم کردیم .دخترم آروم بود ، معلومه از حموم و شستشو لذت میبره .

خلاصه که حال و هوای این روزهای خونه ما خیلی خاصه ،شیرین و زیبا ،توصیفش خیلی سخته و کلمات و جملات برای توصیفش خیلی کمه .

این روزها خونه ما پر از برکته و رحمته ،پر از شکر گذاری .

اطرافیان میگن صورت این فرشته ی آسمونی یکم شبیه منه یکم شبیه همسری .

به چشم من رنگ چشماش و حالت چشمهاش و مژه هاش خیلی شبیه همسری .

و بینی و لبهاش شبیه من .البته تا اینجا

حالا حالاها جا داره تغییر کنه .

دخترم مو ابرو هم خوب داره .

--- موقع رفتن بیمارستان اسامی همتون رو توی کاغذ نوشته بودم و دعا کردم .این حداقل کاری بود که در برابر خوبیهاتون از دستم بر میومد .

--- ممنون بابت همراهی کردنهاتون توی این دوران که خیلی خیلی بهم کمک کرد .همیشه یادم میمونه این همه محبت.

  --- از تمام وجود دعا میکنم هر کس آمادگی داره و دوست داره این حس و حال و تجربه کنه به زودی این شرایط براش فراهم شه .

نمیدونم با این فرصت بسیار کم بعداز بیدار شدنمون ،کی میتونم بیام وبلاگ .

البته گذر زمان ، من و تو کارها سریع تر میکنه و یاد میگیرم چطور هم به کارهای آدرا برسم هم کارهای خونه و هم کارهای شخصی خودم .

تا اون موقع اگه فرصت نوشتن هم نشه بهتون سر میزنم .هر چند تصمیم دارم زود به زود بیام و بنویسم تا لحظه لحظه ی این روزها ثبت شه .

با عکس بر میگردم .