دردهایت به جانم آرام جانم
یک روز قبل از تولد آدرا مشهد بودیم ، همراه با خانواده ی من ، و یک دوستِ دوست داشتنیه همیشه همراه (خاله الی)
اینکه روز تولد پرنسست چه حال قشنگی داری بماند .
یه جور استرس ِ پر از ذوق.
اونم اولین سال تولد .............
اینکه پدر و مادر یه فرشته کوچولوی شیرین و دوست داشتنی باید جای دخترشون شمع و فوت کنن و آرزو کنن چه غرورِ شیرینی داره بماند .
اینکه چقدر خدارو از ته دل شکر میکنیم بماند .
تولد توی یه کافی شاپ دنج و زیبا برگذار شد .
خیلی ناب ، قشنگ و به یاد ماندنی .
کمتر پیش میاد اولین سال تولد توی کافی شاپ و به دور از مهمانان و هیاهو و .....باشه
این خودش خیلی خاصش کرده بود .
من و علی واقعا طعم خوشمزه ی تولد دخترمون و چشیدیم .
آرامشش خیلی قشنگ بود .
زحمت انتخاب و رزرو مکان تولد، کیک تولد با عمو علیرضا دوست مشهدی و خیلی مهربون علی (دوست دوران دانشجویی همسری) بود .
کیک تازه و بسیار خوش طعم بود .
هدایا هم بسیار ارزنده ))))))))))))
دردونه ی ما اصلا توی عکس همکاری و همراهی نمیکرد . این چندتا رو هم به هزار ترفند تونستیم بگیریم .
(هرکاری میکنم عکسها ثبت نمیشه !!!!! پیغام میده لینک غیره مجازه !!! شما هم این مشکل و دارین ؟ میدونین جریان چیه ؟
دو روز مونده بود به بازگشت من مریض شدم ، ویروس یا آلودگی هوا یا سرماخوردگی یا.......... هر چی که بود از بدترین نوعش بود .دو روز اخر کار ما رفتن انواع دکترها و سرم و دارو و آمپول و ..................
چند ساعت به حرکت برای برگشت، علی مریض شد .از بددددترین نوع ممکنش .
خدا میدونه تو قطار حال ما چی بود .از اون مریضیهایی که شاید هر آدمی چند سال یه بار بگیره .
پای آدرا رو توی قطار حشره زد !!!!!!!!!! حشره ای که نه دیده شد ، نه پیدا شد !!!!
یعنی همه جوره ته بدبیاری
از دماغمون درومد.
از خودمون یادمون رفت .تمام هم و غممون شد پای عسلک .
بعداز پاش هم از من و علی هم ویروس و سرماخوردگی رو گرفت .
اوضاع وحشتناک بود .
تصمیم گرفتیم خونه ی خودمون نریم و دامغان خونه ی مامان همسری پیاده شیم.
اینکه تا دامغان چه به ما گذشت بماند (((((((( خدا میدونه و بس .
3 هفته طول کشید تا روبراه شیم و برگردیم خونه ی خودمون .
خانواده ی خودم از مشهد با هواپیما برگشته بودن تهران و از هیچی خبر نداشتن .
به مرور بهشون گفتم .
بودن کنار خانواده ی همسر خیلی مراحل بهبود راحتر و سریع تر میکرد. همه بهمون روحیه میدادن ،کارهای من و آدرا و علی همه به دوش مامان بود و بابا و عمه جون فائزه .
همکاری و همراه بودنِ عالی آدم و زود سرپا میکنه .همشون همراه بودن و همیار .
ایشالا به سلامتیها و شادیهاشون ما هم جبران کنیم .
3 هفته ی عجیبی بود ، پانسمان روزانه ی پای دخترک ...دادن داروها و چرک خشکن .غذا نخوردنش .از شیر افتادنش .آب شدنش
دلشوره های ما
بی حالیه خودم ... همسر
ولی من تمام اینها رو به فال نیک میگرفتم .با اینکه سخت بود و ظاهر امر خبری از فال نیک نبود ولی من مطمئن بودم حتما اگر این مشهد و نمیرفتیم اتفاق خیلی بدتری در پیش بود و حتما امام رضا خیرمون و میخواسته .
اجازه نمیدادم چیزی غیر از این تو ذهنمون بیاد .
بالاخره من ، علی ، آدرا رو به بهبودی و خوب شدن کامل رفتیم و اون روز و شبهای سخت تموم شد .
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم از خیلی اتفاقاتش متعجب میشم و کلی چرا میاد توی ذهنم .
اتفاقی که برای پای آدرا افتاد شک خیلی بزرگی بود!!!(((
خدارو شکر الان که نگاه میکنیم همه چی ختم به خیر شد.
امیدوارم با یه مسافرت توپ به هر جای دیگه که قسمت هست ، با خاطرات خیلی خوشش ، تلخیهای این مسافرت از خاطراتمون پاک شه .
برای عکسها دوباره سعی میکنم . امیدوارم ایندفعه اُکی شه .
ببخشید بابت تاخیر طولانیه این مدت .
بانو جون اگه اینجارو میخونی من اصلا نمیتونم برات نظر بذارم ولی مثل همیشه همراهتم .
خلوتی با تمام جانم :
خانومیه شیطون و باهوشم
تو توی 8 ماهگی تونستی بایستی ، فقط ایستادن .
9 ماهگی دست به مبل یا میز سه چها قدمی راه میرفتی ، اصلا روی خودت و پاهات تسلط نداشتی ، ترس داشتی و احتیاط.
10 ماهگی قشنگ راه افتادی .حتی راه رفتن تند .
خیلی زووود مامان و بابا و دردر و میگفتی و با حرکات دست و صورت و اشاره منظورت و خاصت و میرسوندی .
عاشق کتاب خوندنی ، از صبح تا شب من یا هر کسی خونمونه یا بابایی هیچ کار نکنیم فقط کتابات و بیاری و ما بخونیم ،شعراش و عکساش و اسم حییوونارو میوه هارو .......
تو هم برامون میخونی .
گاهی دستمون میزاریم رو شکلها یا اسمش و میگی ، بلد نباشی صداهاشون و درمیاری .
گاهی ام تو تنهایی خودت انگشتت و میزاری و خیلی ناز برای خودت میخونی.
از یکسال به بعد دیگه شروع کردی کلمات بیشتری و گفتن مثله بیم (بریم)... بِ : (بده)
الان که یکسال و دو ماهتِ دایره ی لغاتت خیلی گسترده شده
بیشتر اسامی رو از روی کتابات که ما تکرار میکنیم یاد گرفتی
گُل
گورگاگه (قورباغه) زَ آفه (زرافه) اَ آنه ( پروانه ) آئو (آهو) ایب ( سیب ) آبائو (آلبالو) ایل ( فیل) مِی ( میمون) آب پُ (پرتقال) مُ ( موز) با با با (بازکن )
اَدی (علی) زُزه (زهره) جی جی مَم(هر نوع غذا یا خوراکی یا میوه )
دُغ(دوغ یا مایعات و شربت )
توی رنگها : آآ ببببی (آبی)
کلاغه چی میگه : گارگار گار( غارغار غار)
زنبوره چی میگه : ویییییییییییییززززززززززززززز
اُردک : کُ اَ ک
پیشی : مَئوو هاپو :هاپ یا آپ گاو : ماااااا مااااا اسب :(حالت اسب سواری )
کسی از در میاد و میگه یالا ،تو هم با دست راست یالا میدی
بوس میفرستی از دور
کسی بگه بزن قدش با دست راستت میزنی وسط دستش
از اندام بدن به پای همه اشاره میکنی میگی پا پا ، موهاشون و میگیری میگی مو
بهت میگیم پات کو ؟ نشون میدی دستت کو ؟ نشون میدی بینیت ،چشمهات ،و موهات رو هم بلدی و بهه ترتیب نشون میدی
عاشق رقص و آهنگی ، با آهنگهای شاد باسنت و تکون میدی،جلو عقب میکنی و دستت و یکم میچرخونی و هوووو هووو میکنی .
با آهنگهای اروم سرت و آروم اینور و اونور میکنی .
یه قاشق و هی میزنی توی یه ظرف و مثلا غذا درست میکنی بعد به من یا یه شخصیت خیالی تعارف میکنی و میگی مَم مَم .
کسی میره دست شویی تا درو میبنده میگی جیش جیش .
یه صفحه کتابت، عروسکه دستش روی بینیشه ،خواهره کوچولوش و به مامانش داره نشون میده و نوشته اَه اَه چه بویی .......... (البته من این قسمت و برات اینطور خوندم : پیف پیف ،نی نی بو داده )
(تو این صفحه رو که میبینی از عروسک توی کتاب تقلید میکنی و دستت و میزاری رو بینیت میگی پیف پیف بو )
برای من ، بابایی ، اطرافیان به نهاااااااایت شیرینی و دوست داشتنی که یه روز بتونی فکرش و کنی رسیدی .
با دالی کردنات
اتل متل توتوله خوندنات
نانای کردنات
کتاب خوندنات
ناز کردنات
دالی کردنات
موش کردنات
کیف رو دوش انداختنت و مثلا مهمونی رفتنت .
کفش رو فرشی دیگران و پوشیدن و احساس بزرگی کردنت .
کم خوابیهات و گاهی شیطنتهای پسرونت .
زرنگ بازی دراوردنت و نحوه های گول زدنت که میخوای هواس پرت کنی و کار خلافی کنی ،مثلا دست به کفش بزنی یا گوشی .....
و هزااااااااار و یک دلبری که باید با تو زندگی کرد تا بشه دید و فهمید و بلعید .
اصلا فقط و فقط با حضورت ، وجودت .
نمیدونی چه آرامشی داری و چه حسای قشنگی بهمون میدی .
اینا یک هزارم چیزایی که میبینیم و حس میکنیم نیست ، اصلا نمیشه توصفحه و با قلم توصیف کرد.
محض یادگار برای خودت مینویسم شیرینیه زندگی .
احساسی و که با سلولهات دریافت میکنی نمیتونی توی کاغذ و متن بیاری.
ممنونم که اومدی .ممنونم که هستی .خداجون ممنونم که دادی .
پروردگارم ، میسپارم به تو از چشم حسود چمنش ............

































