کالسکه های آشنایی من و بهترینم
غیر ممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغات انسانهای احمق یافت میشود. ناپلئون
خیلی وقت سر سبک و مدل عروسیمون داریم با هم مشورت میکنیم این مدت که پام شکسته بود و هیچ کار جز فکر کردن و تصمیم گرفتن نداشتم بهترین فرصت بود که گاهی خواسته هام و رو کاغذ بیارم بهش فکر کنم بسنجم و دو دو تا ۴ تا کنم با علی مشورت کنیم و براش زمان و مکان مشخص کنیم علی ام پایه ، قشنگ به حرفهام گوش میداد و نظر میداد . صحبت عروسی برا عید بود و ما تصمیم گرفتیم عقد و عروسی ۱۰ فروردین باشه که سالگرد عقدمونم هست البته ۲ مین سالگرد . کلی برنامه با هم ریختیم ، رو چیزهایی قطعی تصمیم گیری میکردیم که اختیار کامل و ۱۰۰ درصد با خودمون بود مثل مکان و محله ای که قراره خونه رهن کنیم ، شام عروسی ، خرید طلا ، و... روی چیزهایی که قرار بود بزرگترها نظر بدن قطعی بحث نمیکردیم چون میدونستیم ممکن نظرشون با ما یکی نباشه . تو خیلی از موارد جوری تصمیم میگرفتیم نه سیخ بسوزه نه کباب تو مشورتها بعضی وقتها قشنگ و ایده ال به نتیجه میرسیدیم گاهی مشکل به وجو میومد و تبدیل به بحث میشد گاهی او ناراحت میشد و گاهی من گاهی او گذشت میکرد گاهی من ولی در اخر خدا رو شکر قضیه قشنگ حل میشد اگه بگم یکماه و نیم یا دو ماه وقت گذاشتیم دروغ نگفتم چون خیلی بالا و پایین داشت چون از نظر سلیقه ای و اعتقادی یه کم تفاوت بین خانواده ها هست ،برا همین زمان بیشتری میذاشتیم که مجلسی بگیریم باب میل من ولی در عین حال جوری باشه که خانواده همسری هم ناراحت نشن و تو عروسی تک پسرشون بهترین خاطره ها رو داشته باشن . این هماهنگی و اینکه همه رو داشته باشیاونم با اختلاف عقاید مذهبی خیلی سخته و نیاز به مدیریت و سیاست داره و یه ادم با درایت و با تدبیر میخواد . من اصلا اهل در د و دل و کمک گرفتن تو یه زمینه های خاص نیستم اگه از مشکل بمیرم و خفه شم اصلا مامان و خواهر و برادرم چیزی متوجه نمیشن شاید از ظاهرم بفهمن و لی از زبونم چیزی نمیشنون ، توی این زمینه ها هم زیاد مشورت نمیکنم چون یه سری مسائل بین من و همسری یا خانواده همسری هست که دوست ندارم رو یشه اصلا مشکل خاصی نیست ،مسائل خیلی طبیعی و معمولی که همه جایی و خیلی خیلی طبیعی ، اما خانواده دختر چون رو دخترشون حساسن ممکن ناراحت شن وتو ذهنشون ثبت شه یا..... البته این عقیده که به خانوادم نگم به ضررم شد خیلیییییی خلاصه صب و شب من حتی تو شرکت به این می گذشت که زنگ بزنم این تالار و اون تالار و منو و قیمت غذاشون و .....حتی تالارهای شاهرودم زنگ میزدم و آمار میگرفتم و برنامه ریزی برا یه عقد و عروسی و زیبا و منظم برام مهم بود با مقدار پولی که داریم زیباترین مجلس باشه دنبال خرج تراشی نبودم میدونستم با وقت گذاشتن و سلیقه میشه با پول کم هم همه چیرو مرتب و منظم انجام داد علی تو خونه شون صحبت کرد و نظرامون و گفت خیلی منطقی و قشنگ بحث شد هر کی نظرش و میداد و همه صحبت میکردیم خانواده همسری هم دنبال راهی بودن که همون مجلسی ما میخوایم بشه هم یه وقت مشکلی چیزی پیش نیاد با یه سری چیزها موافقت کردن یه سری مسائل و خواستن روش فکر کنن و..... همه چی اروم و قشنگ داشت پیش میرفت از این ورم من تو خونه خیلی چیزها رو برای ۱۰ فروردین گفته بودم . چند شب پیش خودم رفتم برا اینکه ببینم تالار خالی داره یا نه گفتم همسری که از صبح زود تا ۱۰ شب مشغوله ، پدر و مادر همسری هم که ۲۰ آذر عروسی دخترشون و در گیر خرید جهیزیه و خونه و تهران و.... اصلا شرایط ندارن دیگه بخوان به تالار ما و فکر کنن ، حقم دارن زمانشون خیلی کم پس خودم باید جبران کنم و دنبال کارهام برم رفتم ۲ تا تالاری که تو ذهنم بود و با مسولش صحبت کردم و دیدم برا هیچ روز عید وقت نداره حالم گرفته شد و شب با همسری درمیون گذاشتم و گفت با خانوادش صحبت میکنه که چیکار کینیم باز تصمیماتی گرفتیم که اگه تالار نبود چیکار کنیم بهترین باشه و گفت اینهارو مطرح میکنم مطمئنم مشکلی نیست هر وقت صحبت عقد و عروسی میشد تو تمام این یکسال و خورده ای دوران عقد علی میگفت من خیلی چیزها رو باید جبران کنم میدونم عقدت اونجوری که دوست داشتی نبوده ، میدونم خاطره خوشی نمونده و....... خیلی وقتها پیش خانواده من یا خودش میگفت من باید از خجالتت در بیام تمام سعی ام و میکنم همون مجلسی بگیرم که میخوای . بخدا هیچیش و من تحمیل نکردم یا زورکی نبود همه چیشو خودشم خیلی موافق بود و دوست داشت از تالارش گرفته تا غذاش تا لباس عروس تا ارایشگاه تا فیلمبردار عکاس تا اخر شب صحبت شد و تصمیم گیری، خوب چون عقد هم بود دست من و خانوادمم تو نظر دادن باز بود خوب همه اینها گذشت ۶۰یا ۷۰ درصد قضیه تو بحث و مشاوره های قبلی به نتیجه رسیده بود رفتیم که ۱۰۰ درصدش کنیم و بریم قرارداد تالارم بنویسیم که دیر بجنبیم باید تو خونه بگیریم و خبر نهایی رو به خانواده من بدیم تا اونها هم اماده شن و... علی گفت همه چی و درست میکنم به شرطی که قول بدی حرص و جوش نخوری و پات درد نگیره ،کلا من رو چیزی حساس باشم در حد مرگ انرژی میزارم و حرص میخورم با خیال راحت رفتیمو صحبت شروع شد بابا همسری گفت اگه میخواد مثلا ۴ میلیون یا ۵ یا ۱۰ میلیون یا ... خرج بشه نصف با ماست نصف با خانواده عروس ، بیایم به جاش این پول و ۲ تا خانواده بزاریم اول زندگی با این وضع مسکن یه خونه ۲ خوابه و بزرگ و خوب تو یه محل خوب رهن کنیم من و میگی اینجوری بودم پدر فرمودن اگه اونها میخوان بگیرن میل خودشون و لی عروسی با ماست من میگم پولی که میخوام بدم و با نصفش میفرستمشون سوریه زیارن با نصف دیگشم خونه رهن میکنم و به درجه یک ها هم ولیمه میدیم من دیگه ایجوری شده بودم خیلی خودم و کنترل میکردم اشکم در نیاد مطمئن بودم علی یه چیزی میگه ولی انگار خیلی مخالف نبود نمیدونم چه فکری میکرد پیش خودش او که میدونست خانومش زیارت برو سوریه برو نیست او که میدونست من اگه بخوام این مسافرتها برم با حقوق ۲ برج خودم تا سوریه و کربلا رو راحت میتونم برم و...خیلی سریعم بحث جمع شد و گفتن بریم با خانواده من صحبت کنیم و نظرشون و بپرسیم و بگیم اونها نظرشون برای عروسی اینه شما برا عقدتون چه برنامه دارین تمام بدنم یخ بود دیگه تو اون فضا نمیشد نفس بکشی یه بهانه ای جور کردم و با علی اومدیم بیرون بحث و ..... از اول تا اخر من گفتم و علی ساکت ساکت بود،یه جاهاییش زیاده روی کردم حالا موندم چطوری به مامانم و داداشم بگم میدونم بگم چه حرف و حدیثایی پیش میاد میدونم چه ناراحتی و دلتنگی میشه مخصوصا یه ماه اخیر متوجه تصمیمات من و علی بودن بعد یهو بگم ببخشید از اون جشن با شکوهی که علی قول داده بود و سر از سوریه در اورد و پول رهن خونه دیگه نمیتونم نگم به ۲ دلیل هم خیلی خسته ام و موندم چیکار کنم تمام مدت عقد هر مشکلی بود نذاشتم بفهمن خودم پدر خودم و در اورد و پیر کردم ولی خودم حل کردم دیگه تنهایی نمیتونم همینم که نگفتن به خانوادم خیلی مشکلات و به وجود اورده خانوادم کمرنگ شدن و حضورشون تو خیلی جاها الزامی نیست و یه سری مسائلی از این قبیل که اگه از روز اول اونهارو در جریان اختلاف عقیده ها و... میذاشتم الان خیلی بهتر بود و من و خانوادم هم سهم بیشتری داشتیم دیشب تا ۲ صب با یکی از دوستای صمیمیم که خیلی هم عاقل صحبت میکردم و گریه میکردم علی از من ناراحته که چرا تو بعداز این جریان که از خونه اومدیم بیرون بد صحبت کردی و جر و بحث و... بهش میگم اونها حق دارن هر نظری دوست دارن بدن ، اونها خیر ما رو میخوان و سعی دارن بهترین تصمیم و بگیرن اونها با روحیه زن تو بیشتر از ۲۰ درصد آشنا نیستن ولی تو که من و روحیم میشناسی تو که داری میبینی من چه برنامه هایی ریختم تو که از تمام خواسته های من باخبری تو که میدونی چیو دوست دارم چیو دوست ندارم تو که میدونی ۲ هفته است با این شرایط پام تمام تالارها رو از پا زدم تو که جلو خانوادم نشستی و کلی حرف زدی تو که یک هفته تو خونهتون صحبت کردی که مجلسمون همونطور بشه که میخوایم تو که گفتی جبران میکنی تو که گفتی ... تو که گفتی ..... تو که ..... این بود ................تو چرا موافقت کردی ؟!!! ته دیگ اول ) علی از دستم خیلی ناراحته ، با اینکه قهر نداشتیم و نداریم ولی یه جورایی قهره ، از اینکه چرا داد بیداد کردم و... ته دیگ دوم )حالم در حد خدا گرفته است ، اونقدی که خدا از من بدش میاد من از زندگی بدم میاد ته دیگ سوم )امشب میخوام به علیرضا (داداشم) زنگ بزنم و بگم شما برنامه برا عقد داشته باشین و خودتون مجلس بگیرین به علی ام بگم من که سوریه نمیام پولش و بذارن رو رهن خونه ته دیگ چهارم )من فقط و فقط از دست شوهر خودم ناراحتم نه کسی دیگه ته دیگ پنجم )۱۳ آبان روز دانش آموز سال ۸۸ من تو مطب دکترم بودم که ساعت ۹.۳۰ شب عصا هام ازم گرفت ، بدون عصا نمیتونم خوب راه برم باید تا یه مدت از دست کسی یا دیوار و میز کمک بگیرم ، خیلی درد دارم و نمیتونم به تنهایی کارام و بکنم ولی این مهمون چند روز بعد حل میشه . ته دیگ آخر )بخدا فقط از مراسم نارحت نیستم شاید اگه متوجه شن من اینطوری دوست ندارم تغییر بدن از علی خیلی دلخورم که چرا یه دفعه اینطوری کرد سری که درد نمیکرد و الکی دستمال بست ُ گره ای که با دست باز میشد و چرا با دندون باز کرد ....همه چی داشت عالی ژیش میرفت چرا خرابش کرد خوب وقتی نشون داده موافق ُ بعداز چند روز بره بگه مخالفم و اینطوری باید باشه و اونطوری باشه و... از چشم من دیده نمیشه ؟! تولد امام رضا (با چند روز تاخیر) چند سالی میشد تولد امام رضا قسمت میشد و میرفتیم مشهد . چند تایی مثل من و مامان ، یکی دو تا از دوستای مامان پای ثابت هر سال بودیم بقیه مثل خواهری و دوستام و بعضی دیگه از دوستای مامان یه سال بودن یه سال نبودن . هر سال یه خاطره خاص و قشنگ داشتیم ، یکی دو سالش واقعا گلچین بود ، با هیچ خاطره ، هیچ حس و حال و هیچ زیبایی نمیشه عوضش کرد ، یکسال من بودم و خواهرم و 2 تا از دوستای صمیمی بنام الهه و نجمه ، البته ما 4 تا تنها نبودیم از طرف گروه ورزشمون جمعیتی رفته بودیم ولی دست بر قضا ، جا کم اومد و هماهنگیا درست از آب در نیومده بود و اون ساختمونی که گرفته بودن چند تا جا کم داشت یه 10 تایی زیاد اومدن که تقسیمشون کردن تو اتاقهایی دیگه ،ما 4 تا که گفتیم اصلا جدا نمیشیم ، برای ما دنبال جا بودن که نزدیک به مکان خودشون باشه که بتونن کنترل کنن . بالاخره 2 تا کوچه پایینتر به 2 طبقه بود که طبقه دومش مال ما شد اون موقع علی من دانشجوی مشهد بود تمام خاطرات آشنایی و نامزدی و عقد و ... تا به امروز یه طرف ، این خاطره مشهد یه طرف ، صدای خنده هامون کل محله رو بر میداشت . یادم نمیاد تا حالا اینجور از ته دل خندیده باشم . کل مشهد و گشتیم . خورشید تو اسمون بود ما بیرون بودیم تا 3 و 4 فردا صبحش که دیگه داشتیم بیهوش میشدیم میومدیم خونه و به لباس در اوردن نمیرسید خواب بودیم ،تا زیارت و حرم بودیم که هیچ ، میومدیم بیرون علی مارو طرقبه ، کوه سنگی ، سد ، خیابون و...همه جای مشهد میبرد و دور میداد .وایییییییییی چه طرقبه ای بود . هنوز بین خودمون حرف میزنیم یه حس خاصی زیر پوستمون میره ، عکسهای این مسافرت و با هیچی عوض نمیکنم دیدن عکسهاش خداتا انرژی داره ، خدا میدونه اون شب چقدر خوش گذشت و حس من و علی چی بود ...... امسال قسمت من نشد برم . مامان و خواهری رفتن من کلی بلیط جور کردم با مکافات و دنگ و فنگ هتل جور کردم . دقیقه 90 مرخصی علی جور نشد و منم نرفتم شاید نطلبید ، شاید نمیخواست شاید .... شایدم چون دوستم داشت نطلبید ، شاید برای پام خطری داشت ، شاید .... ادم خیلی مذهبی و معتقدی نیستم یا اینکه اصرار داشته باشم تولد مشهد باشم و .... نه ، اصرارم به 2 دلیل بود یکی اینکه بعداز تصادفم دلم خیلی مسافرت زیارتی میخواست ، تو شهرهای زیارتی هم فقط مشهد میرم ،یکی دیگه اینکه من علی و تولد امام رضا اولین سالی که رفتم با نیتی که کردم هدیه گرفتم و هر سال که میرم برام همون حس سال اول و دست پر برگشتن و داره . خلاصه که شب تولد دلم عجیب هوایی شده بود و بالاخره تو بغل علی جونی گریه افتادم . ایشالا سال بعد میریم با سلامتی کامل کامل . مامان اینها هنوز نیومدن فکر کنم فردا شب یا پس فردا بیان . دلم تنگیده شدید . این روزها هم رو شانسم هم بد شانسی یه روز از صبح همه چی درست و روتین شده پیش میره ، یه روز هم عجیب تو کارهامون گره می افته ، از اون قول و قرارهایی که تو ته دیگ پست قبل گفتم ، خدا یکیشو کامل درست کرد . مرسی خدا جون . دومیش هی میره درست شه و به خونه نهایی برسه مار نیش میزنه میاد خونه اول باز یکمی میره بالا باز ....فعلا که اون وسطاست خدا کنه درست شه . ته دیگ اول )دیروز علی بد آورد ، پر بود از شوخی و خنده و حسابی من و میخندوند ولی میدونستم تو دلش چه آشوبی و چی داره میکشه . سر سفره دلم خیلی سوخت و شکست ،تا حالا تو عمرم کسی و نفرین نکردم و بد کسی و نخواستم ، از کسی ام میدیدم تعجب میکردم که چطور دلشون میاد نفرین کنن ، ولی دیروز از دهنم پرید و از زور ناراحتی این کار و کردم . ته دیگ دوم )دندون عقل علی داره شدید اذیتش میکنه ته دیگ سوم )چند روز دیگه نوبت دکتر دارم خدا کنه این یه عصا هم بگیره ، ای خدا .... ته دیگ چهار)خدایا امروز علی من رو شانس باشه از اون شانسهایی که خستگی همه چی و از تن ادم بیرون میکنه ته دیگ پنجم )به مامان گفتم سوغاتی یادش نره ته دیگ ششم )همچنان دلم مسافرت میخواد ، ولی وقتی که فکر میکنم میبینم صبر کنم بدون عصا برم خیلی بهتره ته دیگ هفتم)این ترم دانشگاه انتخاب واحد کردم ولی سر کلاسها 10 تا درمیون رفتم نگران غیبت خوردن نیستم چون استادها شرایطم و میدونن ولی پاس کردن درسها خیلی بعیده ته دیگ اخر ) من چقدر پول به تمام عوامل و کارکنان این سریال سوهان روح بدم که از امشب این اراجیف و مزخرفات و پخش نکنن !! باید ماهواره ممنوع باشه !!معلومه خوب ملت بیچاره 2 تا کلمه اخبار درست نشنون و واقعیت ندونن ،2 تا آهنگ گوش نکنن حالشون جا بیاد 4 تا دوربین مخفی قشنگ نبینن که از ته دل بخندن بجاش بشینن این سریال و ببینن و یاد بدبختی و بدهکاری و غم عالم بیفتن گوشهاتون و بگیرین و چشمهاتون و ببندین ، یعنی ما زن و شوهر 2 کلمه حرف خصوصی نمیتونیم با هم بزنیم 7 ماه زندگی و با تمام سختی ها و تلخی هاش که قابل وصف نیست داری تنهایی به دوش میکشی ، 7 ماه از امیدواریت و صبرت کم نکردی ، خم به ابرو نیاوردی و حتی یه بار کوچکترین گله ای نکردی ، رو تمام مشکلات و سختی ها منم اضافه شدم ، تصادفی که خستگی همه چی و تو تنت گذاشت ، پایی که اگه دستهای تو و انرژی دادنهات و کمکهات و عشقت نبود الان با یه عصا اینجوری راه نمی افتاد ، 7 ماه شد که داری تنها زندگی میکنی ، چند ماه اولش و که من هیچی یادم نیست فقط درد بود و دادو گریه و مسکن های قوی و خواب و خواب ، بازم تو بودی و تنهایی و یه دنیا کارو حرف و مسولیت ، یه دل پر درد و شکسته ، تو بودی و .... الان یه دو ماهی هست روزها و شبا رو میبینم و گذر زمان و حس میکنم ، باورم نمیشه که چطوری گذروندی ، چطوری کشیدی ، تو بودی صبر و امید دادنات و روحیت و انرژی مثبتهات ............ اینهارو ننوشتم که تشکر کنم ، تشکر ذره ای رو جبران نمیکنه .بازم سکوت خیلی بیشتر حق مطلب و ادا میکنه نوشتم که یادم باشه تا آخر عمر یادم بمونه . خدا یا قرارمون و که یادت در مورد عشقمون زندگیمون و آرامش و.... هنوز به جرات و مطمئن سر حرفم هستم . میخوام بنویسم ولی نوشتن برام خیلی سخت شده. میرم رو یه موضوع فکر کنم و شروع کنم آروم آروم به نوشتن ،اما بدون اینکه متوجه بشم ذهنم ۱۰۰۰ جا میره ، یکساعتی میگذره و به خودم میام میبینم یک خطم ننوشتم . بعد باید فکر کنم کجا بودم ؟! به چی فکر میکردم ؟! آها یادم اومد میخواستم بنویسم ..... اصلا ذهنم متمرکز نمیشه . تا دیروز اصلا خوب نبودم . به اندازه تمام خستگی ها خسته بودم ، به اندازه تمام بی انگیزگی ها بی انگیزه ، به اندازه تمام سیاهی ها سیاه ، به اندازه شبهای پاییز خنک و به اندازه برگهای پاییزی زرد . به اندازه تمام فاصله ها فاصله دارم ، نمیدونم از کی، از خدا ؟ از آرامش ؟ هیچ مشکل خاصی نیست ، هیچ مسئله جدیدی نیست ، نه کمی نه کاستی ، یه چیزهایی ام تازه خیلی عالی و خوب پیش میره نمیدونم چرا اینطوری شدم .چند ماهی تو خونه بودم آرزو راه رفتن داشتم ، آرزوی هدف دار بودن، با برنامه بودن ، تلاش داشتن و .... الان خدارو شکر تعداد زیادیش انجام شده ، با یه عصا راه میرم ، صبح میام سرکار ، عصرها دانشگاه ، یه روز درمیان استخرو آب درمانی .... پام بدون درد نیست یه روزهایی خوب یه روزهایی خیلی درد میکنه ولی خیلی رو به بهبوده ، احساس مفید بودن هست ، تکاپو و تحرک .. ولی خسته ام از چی نمیدونم ، لج دارم به کی نمیدونم ، دلخورم و دور اما از کی و کجا واقعا نمیدونم بیشترین حسی که دارم نگرانی ، گاهی تمام فکرم اینه که عروسیمون خوب میشه ؟! اینطوری میشه ؟فلان میشه ؟ نکنه ..... این روزها برای آرامشم دائم زمزمه میکنم : خدا بهترینهای خود را به کسانی میدهد که حق انتخاب را به او داده اند . دیروز تو شرکت گریه کردم . پام خیلی درد گرفته بود از اون دردهای مخصوص ، اما بیشتر دلم میخواست دلم و بغضم و خالی کنم ، ساعت ۱ دیدم پام بدتر شده شاید چون گریه کردم ، مرخصی گرفتم رفتم خونه بازم گریه و ناله و بعد ناهارو قرصهام و خواب ، اول اذان بیدار شدم ، تنها بودم ، صدای اذان میومد اما حس حرف زدن با خدا نبود ، تو ذهنم یکسریش و مرور میکردم . مرضیه دوستم با شوهرش اومدن دیدنم ،حالم بهتر بود،صحبت و گپ و... مامان اومد لوبیا گرفته بود و مشغول بود .من و مهدی (شوهر مرضی )صحبت میکردیم و مرضی که تخصص خاصی در انداختن نیمرو همراه با رب داره پای گاز بود ، صدای بسته شدن در حیاط اومد کسی کلید نداره ، مامان که خونه است و علی ام که تازه رفته و آخر هفته میاد ،در راهرو باز شد و اومد تو،صدای راه رفتن خودش بود ،چقدر اومدنش خوشحالم کرد هرچند توی صورتم این حس پیدا نبود ،چقدر حرف داشتم از صبح شرکت تا ... شام آماده شد و جاتون خالی خوردیم .مامان مشغول لوبیا و مرضی و مهدی رفتن .من و علی ام حرف و حرف و حرف .قدرت زیادی داره توی آروم کردن ، شیرین کردن و حل کردن ... امروز خدا روشکر خیلی بهترم سیاهی ها کمرنگ تر شده ، خستگیها کمتر،خنکی پاییزو حس میکنم و باهاش جون میگیرم . ته دیگ اول )دلم یه مسافرت توپ میخواد، فقط بگردی و ولخرجی و الکی خوش بازی و... ته دیگ دوم )دلم زیارت میخواد،یعنی امام رضا برای تولدش میطلبه ؟!ای خدا... ته دیگ سوم )یه حرفهایی با خدا زدم و یه قول و قرارهایی گذاشتم کلی قول ازش گرفتم . یعنی به قولهاش عمل میکنه ؟!! ته دیگ چهارم )بله برون و عقد خواهر همسری خیلی عالی و دلچسب و به یاد موندنی برگذار شد. ایشالا خوشبخت خوشبخت شن. ته دیگ پنجم )اگه مطلبم بوی روزمرگی و کسلی میده ببخشید .فقط صادقانه است . ته دیگ ششم )خدایا شکر،حال جسمی و روحی دیروز چی بود امروز چی شد . ته دیگ هفتم )وبلاگ خونی خیلی بهم لذت میده ،اونهایی که وباشون همیشه خاطرات خوش خودشون و بچه ها و عروسی و... که خوشحالم میکنه ، اونهایی که وبهاشون غربت داره غم داره،سکوت و سیاهی داره ،حس تنهایی و ازم میگیره برام حرف و پند داره. ته دیگ هشتم)از مهربانو خیلی بی خبرم اگه کسی ازش خبری داره به منم بگه و سلام مخصوص من و همراه با تمام دلتنگیهام بهش برسونه ،شمارش همون قبلی است ؟ ته دیگ آخر )مردادماه اولین سالگرد وبلاگم بود ،نبودم که جشن بگیرم ،هیچکسم یادش نبود... اگر با دیگرانش بود میلی چرا جام مرا بشکست لیلی؟! با این شعر خیلی آروم میشدم ،توی تصادفم بهش رسیدم با تمام وجودم حس کردم خدا دوستم داره و این تصادف از روی دوست داشتن بوده نه هیچ چیز دیگه ای....... اول سلام سلام به زندگی سلام، به ماه مهر، سلام به شروع دوباره سلام به ماه مدرسه به بوی مداد و جامدادی های نو کیف و کفش نو فرمهای اتو شده یه دست، سلام به صف و برنامه صبحگاه . تراش و پاکن و خوراکی های زنگ تفریح............... سلام به روی ماه همتون. توی این ماه پرتکاپو، که همه چی تو یه جنب و جوش خاصی خیلی سخت توی خونه نشستن.که خدا رو شکر به من اجازه داده شد با ۲ تا عصا راه برم بیام بیرون از خونه بیام سرکارو..... باورم نمیشه اومدم سر کار،انگار یه چیز نو و تازه توی تنم جوونه زده ، اسما ۶ ماه بود اسما ۲ تا فصل بهار و تابستون خدا بود که با عمل و درد و بیمارستان و........ گذشت برای من سالها بود . اولین روزی که اومدم شرکت دقیقا عین فیلم ها بود،حس آدمهایی رو داشتم که چندین سال از یه خونه ای دور شدن و بعداز سالها اومدم تو اون خونه و خاطرات مو به مو تو ذهنشون میاد، هر جایی دست میکشن خاک و خاطره .....حس قشنگ بود با هیجان با یکمی دلهره وقتی پشت میز نشستم هنگ بودم نگاهم به تقویم و مانیتور و نوشته های انرژی دهنده زیر شیشه میزم ومات بودم و فکر میکردم اگه نبودم ..... چه شانسی آوردم زنده موندم. تازه حس میکردم مردن چقدر بد،وقتی همه از دکترا و اطرافیان که به عمق فاجعه پی برده بودن میگفتن خیلی خوش شانسی ، آمبولیت حتمی بوده و سرت فلان و..... واقعا حس نکرده بودم . زمانی با تمام وجود فهمیدم که دفتر حضور غیاب و برداشتم و دیدم اخرین صفحه ای که اسمم بوده ۱/۲/۸۸ هستی ..... ورود ۷.۳۰ و دیگه نه خروجی نه هیچ ورودی، به بعدش دیگه جلوی اسمم خط ممتد بود، تمام تنم لرزیدو موهای تنم سیخ شد . واقعا به همین راحتی آدما میتونن برن و بر نگردن!به همین راحتی میتونن پشت میزشون تو خونشون کنار عزیزاشون باشن و چند لحظه بعد دیگه ..........!!! خدایا شکر.بزرگترها میگن هیچ چی سلامتی نمیشه ، یا دعا کنین ضررها همیشه مالی باشه، یا اینکه روانشناسها میگن توی حال زندگی کنین......... خیلی چیزها توی این دوران فهمیدم ، تصادف خیلی سختی بود که نمیخوام اینجا توی این دفتر دل توصیفش کنم یا چیزی ازش ثبت کنم ولی پیامدهای خییلی قشنگی داشت، خیلی زود من و بزرگتر کرد، چیزهایی که خدا به هر بنده ایش نمیده، قیمت و بهاش گرون بود ولی ارزش داشت. خیلی حسهایی که داشتم و تو خیلی از خانومها یا همسن و سالهای من هست دیگه توی من یا نیست یا خیلی کمرنگ شده، خدا کنه همینطوری بمونه. خیلی حس و حالهایی که داشتم، خیلی چیزهایی که برام ارزش بود آرمان بود، برام مهم بود الان برام کودکانه است وقتی توی بقیه میبینم خندم میگیره، توی خیلی هایی که از من بزرگترن، بچه دارن و.....فقط یه لبخند میزنم و نگاه میکنم. خلاصه که از تمام اینها بگذریم ایشالا که هیچکس این درسها رو به این قیمت نگیره . ته دیگ اول) صادقانه میگم تو این مدت واقعا دلم براتون تنگ شده بود و به یاد تک تکتون بودم. ته دیگ دوم) اگه خدا بخواد و بتونم هر روز بیام شرکت هم زود به زود بهتون سر می زنم هم زود به زود آپ می کنم. ته دیگ سوم) اگه خدا بخواد خواهر همسری داره عروس میشه دعا کنین همه چی عالی عالی پیش بره. ایشالا که خوشبخت بشن. ته دیگ چهارم) پدربزرگ آقایی یه عمل ساده داشت دیروز،ولی بخاطر سنشون که بالاست خیلی نگران بودم، از دیرو دل تو دلم نبود خییییلییی خیییلی دوسش دارم و بهش وابسته ام،الان خدا رو شکر حالش خوبه ،دعا کنین مثل قبل سرحال و سلامت بشه . ته دیگ آخر)تو این پست یا شاید این چند تا پست اخرم حرفی از علی نزدم، چون هیچ کلمه و جمله ای پیدا نکردم که بتونم صبرش،ارامشش،خوش رفتاریش،پرستاریش، مهرش ،امیدواریش،همکاریش ، و.....توصیف کنم.بخدا زمان کمی نیست ۶ ماه روی جا بودن که از نظر روحی و جسمی داغونی و تمام خستگیها بی تابی ها دردها و دادها و... سر همسری خالی میشد . دلم نمیخواد بنویسم علی گلم ممنون و ...گلم هیچکس مثل تو........... دیدم فقط سکوت میتونه حرف دلم و به حق و صادقانه ادا کنه .هرچند چیزی از خستگیهاش کم و از خوبیهاش جبران نمیشه. یه جمله ای هست خیلی باهاش حال میکنم و زمزمه میکنم : هرگز از کسانی که همیشه با من موافق بودند چیزی یاد نگرفتم . دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند تو با خدای خود انداز کارو دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم یه سلام با یه دنیا حرف یه سلام با یه دنیا درد دل یه سلام با یه دنیا دلگیری یه سلام با یه دنیا التماس که محتاج دعاتونم . کم نیاوردم ولی خسته ام سکوتم گیجم. زندگی میکنم نفس میکشم میخورم می خوابم ولی............ نمیخوام حالا که بعداز مدتهااااااااااااااااااااااااااااا شرایط شده و دارم مینویسم ریز ریز توضیح بدم و حال خودم و شما رو بگیرم . حرفها باشه برای وقتی که خوب خوب شدم و اومدم شرکت . و مثل قبلها اویزون وبای ماهتون بشم که دلم برا خودتون و وبهاو نوشتها و عکسهای تکتکتون یه ذذذذرررههههه شده . الان بعداز ۳ تا عمل که خدا میدونه چطور انجام شد و چی گذشت (توضیحش حالم و خیییلییی بهم میریزه و خراب میکنه )رو تخت دارم مینویسم واز بس دور بودم دستم کند شده .اصلا نمیتونم تمرکز کنم فقط چند خطی مینویسم. الان بد نیستم ولی هنوز شرایط سر کار رفتن و زندگی معمولی و ندارم . بعداز ۵ ماه تازه اجازه دارم با عصا راه برم و پای عمل شدم و رو زمین بذارم. امشب دوباره بعداز مدتها لپ تاپ گیرم اومد و نمیدونستم بخونم بنویسم نظر بذارم یا.......... مختصر میکنم و میام سراغ وباتون ته دیگ)خدایا شکرت ته دیگ)مهربانو جان نسرین جان شدید دلتنگم یه خبری حرفی..... ته دیگ)محکمم و امیدوارو صبور اما خسته وصمیمانه محتاج دعاهاتون برام دعا کنین ته دیگ)برای تمام این مدتی که نبودم برای خوندن و نوشتن تاخیر داشتم عذرخواهی و بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس............................ خواهر شوهر هستی.بعد از مدت ها که هستی جان چیزی ننوشته،خبر خوشی و براتون ندارم.فقط نیازمند دعای همه تون هستیم. در تاریخ۱/۲/۱۳۸۸ هستی جون تو راه برگشت از دانشگاه،هستی جون من تصادف میکنه جوری که پای چپش از بالا تا پایین خورد شده.تاریخ ۷/۲/۸۸عملش کردن.۶ روز بعداز تصادفش چون تو این چند روز کارهای دیگه پزشکی باید انجام میشد چون عملش خیلی سنگین و طولانی بود مدت ها تو بیمارستان بود.با کلی درد و داد و گریه .الان آوردنش خونه. فعلا شرایط راه رفتن و نداره ولی این قدر دلش با شما بود و دلش برای وبلاگش تنگ شده بود و ناراحت از این که مدتی بی خبر رفته و چیزی ننوشته،که من تصمیم گرفتم این توضیحاتو بدم براتون. خیلی براش دعا کنین.الان خدارو شکر بهتره.یعنی نسبت به اولش که فقط داد بود و داد و گریه بهتره ولی ما به همینم راضیییم و میگیم خدا رو شکر. راستی اون عزیزایی که شماره هستی و داشتن،موبایلش تو تصادف سوخته.در اولین فرصتی که سیم کارت و گوشی گرفت شمارش و حتما میده. ازشمال اومده بودیم و حسابی خستگی در می کردیم ،شبها دور هم بودن و بیداری ،صبحا خواب تا ظهرو عصرها بگی نگی یکی دوجا عید دیدنی .خانواده همسری هم مسافرت بودن . روز ۵ عید ساعت ۱۲.۳۰ حرکت به سمت مشهد .قرار بود بریم خونه خانم ساغری.توی دانشگاه کارمند ،همون دانشگاهی که علی دانشجو بوده ، با هم جور میشن و صمیمی . از صحبتهایی که علی از من براش میکنه، ما هم با هم آشنا شدیم ، تا اینکه شدیم دوست . از با صفا بودن و محبت و یکرنگیش هر چی بگم حق و نتونستم بگم .۶ سال از من بزرگترو ۲ تا دختر داره به نام آتنا و صنم . ساعت ۶.۳۰ بود رسیدیم و شوهرش ، حسین آقا اومد دنبالمون .خون گرم و خوش رو با لهجه شیرین . رسیدیم خونه واز دیدن هم خیلی خوشحال شدیم .خوب طبق معمول اول به عید دیدنی گذشت و حال و احوال و از هر دری سخنی و خوردن شیرینی و آجیل و.... بچه ها توی یه اتاق دیگه بودن و صدای دعواو بحثشون سر لباس پوشیدن میومد . صنم میخواست جلوی ما لباس عروس بپوشه و آتنا بهش میگفت اینجا جاش نیست وصنم حسابی عصبانی شده بود . بچه ها و شوهر خانم ساغری رو از تعریفهای خودش و صحبتهایی که در موردشون کرده بود میشناختم و اولین بار بود میدیم و داشتم با ذهنیتی که از قبل بهشون داشتم و تصویر ذهنم مطابقت میدادم و مقایسه میکردم . خونه با صفایی بود . خیلی بزرگ نبود اما نهایت سادگی و عشق توش موج میزد .خونه ای که با دست خودشون تو ماه رمضون و دهن روزه ساخته شده بود .خونشون حس عجیبی به آدم میداد. دختر اول آتنا بود دوم ابتدایی نسبتا آروم و عاقل ،دختر دوم صنم بود ۵ ساله خیلی شیطون و با تخیل بالا . چهره هر دوشون خیلی معصوم بود . صبحها دیر بیدار میشدیم و صبحانه و تلویزیون و بازی با بچه ها ،رنگ آمیزی کتاباشون حل کردن پیک بهاره .... .خانوم ساغری و بچه ها هم اهل خواب صبح بودن.البته شبها هم تا دیروقت دور هم بودیم . یه روز صبح مادر خانم ساغری اومد دیدنمون ،آخ که چه زنی بوده ،نهایت صافی و زلالی ، نهایت محبت یک مادر ،واقعا مهمان نواز.جزو اون چهره هایی که شاید تو عمرت یه بار ببینی ولی تا آخر عمر تو ذهنت میمونه و حک میشه . طبقه بالای خونشون ،خونه برادرش بود با خانومش که یکی دوسال بود عروسی کرده بودن ،و عید رفته بودن مسافرت. اونجا برای خواب ما تعیین شده بود و اسرار ما واسه اینکه ما همینجا کنار بچها راحتیم و .... بی فایده بود .وقتی میرفتیم بالا خونه بوی تازه عروس و میداد ،تمام وسایل هنوز بوی جهیزیه نو عروس و میدادن .همه چیز هنوز نو و خیلی چیزها استفاده نکرده بود .همه جا تمیز و بساط عید روی میزشون بود . کلی شکل و گل و ...به در یخچال چسبونده بودن ،به علی میگفتم اگه من تازه عروس بودم و هنوز خیلی از وسایل خونم نو بود و خیلیش کار نزده و... واقعا خونم و به زن و شوهری که نمیشناسم و ندیدم میدادم . میزاشتم رو رختخوابم بخوابن و از یسری وسایلم استفاده کنن ؟؟؟ بعضی آدمها دلاشون خیلی بزرگه ،وسعت پاکیشون قابل اندازه گیری نیست . یه روز صبح رفتیم دیدن دوستهای قدیمی و دوران دانشجویی علی ،۲ تا شون و دیدیم . یه روز عصر رفتیم حرم .برا نماز مغرب اونجا بودیم.بذارین حسش تو دلم باشه چیزی ننویسم. یه ساعتهایی هم دور زدن تو خیابون و مغازه هایی که برای ما خیلی خاطره داشت . پشت خونه خانوم ساغری یه فضای سبز بزرگ بود و با بوی نم خاک که بارون زده بود هوش از سر آدم میبرد .وقتی صبح میخواستیم بیایم پایین رو پله ها که می ایستادیم این فضا دیده میشد و حسابی سرحالت میکرد . شب آخر با برادرها و مادر و زن برادر خانم ساغری و بچه هاشون رفتیم کوهستان پارک ،هوا خیلی سرد بود اما خیلی چسبید .بچه ها یه وسیله رو ۱۰ بار سوار میشدن و من جای اونها سرم گیج میرفت و از اونها جز صدای جیغ و خنده چیزی شنیده نمیشد.من یخ میکردم و انها از گرمای بازی هیچ سرمایی رو متوجه نمیشدن . منم بعداز مدتها یا بعداز سالها چند تا وسیله رو با ترس و لرز سوار شدم ،آخه من کلا به شهربازی و وسایلش حساسیت دارم خیلی حالم بد میشه . از آخرین بار هم که رفته بودم فکر کنم راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم ، خاطره خوبی ندارم چون حالم خیییلییی بد شد ، این ترس تو دل من و علی بود ولی اون شب بخیر گذشت .شب خیییلییی قشنگی بود و حسابی بهمون خوش گذشت .شب آخر بود و گذر زمان دلگیر کننده . ساعت ۱۰.۱۵ بلیط داشتیم .تو راه برگشت خوردیم به شلوغی و به ساعت که نگاه کردیم هم من هم علی به دلمون شور نرسیدن به قطار افتاد .هر چی حسین آقا سریعتر میرفت زمان سریعتر میگذشت و هر چی چراغ قرمز بود به ما می خورد .من به علی نگاه و او به من .دلم یه شوری میزد .رسیدیم خوه نفهمیدیم چطوری وسایل و گذاشتیم تو ماشین و حرکت به سمت راه آهن ،نرسیدم بچه ها رو برای خداحافظی ببوسم . با سرعت حرکت به سمت راه آهن.............. توی زیرگذر راه آهن دویدنهای ما واقعا خنده دار بود . خانوم ساغری هم همپای ما میدوید ،انگار از پرواز چه کشوری داشتیم جا میموندیم .میخندیدیم و میدویدیم ،میدونستیم بی فایده است اما نمیدونم چرا اصرار داشتیم بدویم .و بالاخرههههههههههههه با ۵ دقیقه تاخیر جا موندیم . ما پکر بودیم و خانوم ساغری از اینکه یه شب دیگه میمونیم خوشحال . ولی واقعا شرایط موندن نبود .فردا شبش سالگرد بله برون پس فرداشم هم سالگرد عقدمون بود و قرار بود خانواده همسری بیان خونمون و اصلا شرایط موندن نبود . یکمی تو سالن راه آهن قدم زدیم و رفتیم باجه بلیط و بعداز کلی اینور و اونور برا ساعت ۱۲ همون شب بلیط گرفتیم . ۲ شب بعدش سالگرد عقدمون بود و خانواده همسری با گل و شیرینی و هدیه اومدن شام خونمون . شب خیلی به یادموندنی و قشنگی رقم خورد .کلی عکس گرفتیم . حس اینکه یکسال گذشته یه جوریم میکرد ،نمیدونستم زود گذشته یا دیر ، اصلا خوب که یکسال گذشته یا باید حسرت خورد ..... پارسال این موقع ................سال دیگه مثل این شب ....... ته دلم شور می زد . یه هیجان و یه داغی هم با حس دلشوره قاطی شده بود . ۱۳ بدر رفتیم باغ علی اینها ، با خانواده عمه های همسری و بچه هاشون و دامادها و عروسها و نوه ها و........... خیلی خوش گذشت . مخصوصا آش رشتش . از ۱۵ هم کارو کارو کارو ........(هر چند مدیر عامل استقبال خوبی ازمون بعداز ۱۵ روز خوردن و خوابیدن نکرد چون توقع داشت یه چند روز شرکت هم میرفتیم ) ته دیگ :سال خوبی شروع شد و عید زیبایی بود ،خدا کنه تا آخر سال روز به روز بهترو بهتر پیش بره . ته دیگ : فردا ۷ صبح علی باید تهران باشه !!شروع سربازی !!کاش اول میرفت سربازی بعد درس و دانشگاه . حس تلخی دارم . مثل لیمو شیرین شدم ،هر لحظه تلخ تر از لحظه پیش . اول پستم مثل همیشه عکس نذاشتم ،بخاطرنسرین عزیزم ، آخه وبم براش خیلییی سخت و طولانی باز میشد .بهش قول داده بودم تو این پست نذارم . از ۲۹ اسفند ۸۷ ساعت ۸ صبح ، سفر ۲ نفره ما شروع شد ، همیشه سال تحویل خونه خودمون پیش خانواده هامون بودیم ، این اولین عید بود که برنامه چندین ساله تغییر کرده بود و ما سنت شکنی کرده بودیم . تصمیم به مسافرت ۲ نفره گرفتیم و اینکه اولین عید متاهلی و سال تحویلش و با هم باشیم . خیلی جاها مد نظر بود ، شیراز،جنوب، لرستان و طرفهای غرب ..................... به تنها جایی که فکر نمیکردیم شمال بود . قبل از عید ۲ تا ازدوستهای صمیمی علی که مجردن ولی رابطه ی خیلی خوبی باهاشون داریم اعلام کردن که تو مسافرت عید می خوان باهامون بیان ، البته نه از اولش ، بعداز سال تحویل ، رو همین حساب راه های دور و جنوب و لرستان و... کنسل شد و شمال رای آورد .قرار شد ما ۲۹ و ۳۰ ام که سال تحویل بود اونجا باشیم و اونها شب ۳۰ ام یا صبح یکم به ما بپیوندن و باز دو سه روزی باشیم و شهرهای شمال و بگردیم .و تا ۴ عید برگردیم ، چون ما ۵ ام بلیط قطار به سمت مشهد داشتیم . ۲۹ اسفند ۸۷ سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت ساری ، جاده واقعا زیبا و بهاری بود . برگ درختها شاداب اما سبز سبز نشده بودن ، تازه به سبز مغز پسته ای رسیده بودن ، بعضی درختها پر شکوفه قرمز بودن ، علی میگفت رنگشون بنفش ، ولی به چشم من صورتی بود . ۴ ساعت تو راه بودیم .اصلا خسته کننده نبود . اطرافمون زیبا بود . یه نی نی کوچولو هم بغل مامانش جلوی ما بود که سر من حسابی گرم میکرد . اسمش ابوالفضل بود . سفید بود ولی ابرو و مو نداشت . ساری یه توقف کوتاه داشتیم و حرکت به سمت بابلسر و دریا کنار . کنار خیابون همه یه کاغذ دستشون بود که روش نوشته بودن : ویلا ، اتاق ....قیمتها بدک نبود ولی از فرداش بعداز سال تحویل ارقام نجومی بود ، همون جایی که قبل از سال تحویل میدادن ۵۰ بعداز سال تحویل زیر ۱۵۰ یا ۱۷۰ نمیشد راضیشون کرد . آروم آروم کوله به پشت ، سرحال و حسابی خوشحال تو خیابون به سمت ساحل و دریا میرفتیم و پفک میخوردیم و کیک و.... قیمت میپرسیدیم و در مورد قیمتها صحبت میکردیم . دلم با سوئیتها و کانکسهای کنار دریا بود .و جایی که حتما حموم داشته باشه . وارد ماسه های ساحل شدیم .چه باد خنکی به صورتمون میخورد . خیلی شلوغ نبود ، چندتایی چادر زده بودن دم دریا ..... یه عده سوار قایق بودن و یه عده پیاده کنار اب قدم میزدن . تمیز بود و قشنگ و با ارامش . یه دفعه دلم هوای مهربانو ونسرین و کرد . تصور میکردم اگه بودن چیکار میکردن ،حس میکردم بعداز دغدغه های روزانشون خستگی کار و خونه و... چقدر این محیط بهشون ارامش میده ، خیلی جاشون و خالی کردم و چقدر دلم خواست شمارشون و داشتم و براشون اسمس یازنگ میزدم ، همینطور که تو این فکرها بودم دنبال سوئیت هم بودیم و قیمت میگرفتیم . تو اون همه اعداد ارقام نجومی یه آقایی با ما خیلی راه اومد نمیدونم چرا !! شاید چون دید تازه عروس دومادیم و اولین عیدمون ...... ۲ شب گرفتیم . چون برای شبهای بعدش قرار بود بچه ها بیان و بریم محمود آباد و نورو .... رفتیم و وسایلمون و چیدیم و یه کم غذا که همراهمون بود خوردیم و خوابیدیم . بعد رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و آدرس جاهای دیدنی شهر و گرفتیم و دیدن کردیم به نظر من شهر خیییییلییی کوچیک ولی زیبا بود به دل من خیلی نشست . یه کششی داشت شهرش . آخرشب بود که رفتیم تو یک لنج و حسابی دیدن کردیم . اولین بار بود لنج و از نزدیک میدیدم و با مسئولش صحبت میکردیم و اطلاعات میگرفتیم . چه لهجه شیرینی داشت .یه کشتی بزرگ هم بود که تفریحی بود و رستوران و کافی شاپ و ..... وسط دریا ، خیلی خوشمملل بود ، هر مکان دیدنی که میرفتی یه سفره ۷ سین چیده بودن . از خونه ما تا دریا و ساحل ۱۰ قدم بود . صبح چشمامون و باز میکردیم تو ساحل بودیم باز عصر باز شب . دلم میخواست دریا و ساحل و تو ساعتهای مختلف ببینم . هر کدوم یه زیبایی داشت . صبح ها که هوا گرمتر بود و ساحل شلوغتر و همهمه و آهنگ و.... ماسه بازی بچه ها خیلی قشنگ بود بعضی هاشون با سطل و قاشق مخصوص و بعضی ها با شیشه ها ی جای نوشابه و با دست و.... خلاصه هر کدوم به نحوی مشغول جمع کردن شن و صدف و ....بودن بعضی ها قلیون میکشیدن ، بعضها فقط قدم میزدن . دلم میخواست با تک تک سلولهام ارامش دریا رو حس کنم . برای همین ترجیح میدادیم بیشتر قدم بزنیم یا بشینیم و به دریا نگاه کنیم . نگاه کردن به موجها حس غریبی رو با ادم میداد . نگاه کردن به آدمهای اطراف که اصلا نمیشناختیشون و نمیدونی از کجا اومدن ولی تو خیلی چیزها باهاشون مشترکی مثل لذت بردن از دریا و ساحلش ، قایق سواری ، اسب سواری . دم ساحل که حسابی حس و حال خاص خودش و داشت . از ساعت ۹ صبح تا ۴ ظهر که افتاب بود هوا خوب بود . خوب نه اینکه بشه اب تنی کرد چون هنوز هوا سوز و سرمای خودش و داشت و اب خیلی سرد بود ولی ماسه ها گرم بودن و نشستن روشون یا راه رفتن خیلی لذت داشت ، وقتی که پات توی ماسه ها فرو میره ، یا نشستی و با انگشتت شکل میکشی روشون خیلی احساس خوبی داری . از غروب به بعد ماسه ها خنک خنک بودن و دریا تا حدودی طوفانی و پر خروش .میشد قدمی زد و بعد که حسابی یخ کردی برگردی به اتاق . شبهاش که همه جا سکوت بود و فقط صدای دریا بود و دریا .... باد میزد و سرمای پاییز ، و چقدر تاریکی دریا و ساحل قشنگ بود . چه ابی پررنگی دیده میشد ،و چقدر جای بچه های وبلاگی رو خالی میکردم ، به یاد تک تکشون بودم ، به خیلی از بچه ها که نگاه میکردم دلم هوای فرشته های وبلاگی خودمون ومی کرد ، میگفتم شاید یکی از این بچه ، یکی از فرشته کوچولوهای وبلاگی باشه ....شبها دیگه خبری از اسب و اسب سواری نبود . تک و توک قایق تو ی اب در حال حرکت بود . قایقها هم کنار آب لنگرشون تو اب بود و بسته بودنشون و فقط با موج اب این ورو و اونور میشدن . ۳۰ ام .... اخرین روز سال ۸۷ . همه چی از سال قبل تو ذهنم میومد ولی نه مرتب و یکدست . قاطی پاطی . خیلی سعی میکردم مرتبشون کنم یه نگاهی به همش بندازم و برم سراغ فکرهای سال جدید ولی نمیشد . قبل از سال تحو یل کنا رساحل و دریا تو افتاب گرمی که به ماسه ها و پشت ما میخورد خیلی عهدامون و دوباره مرور کردیم خیلی قولها رو تمدید و خیلی تصمیمها رو گرفتیم . سفره ۷ سین ماهم همه چی داشت ، روی تخت دو نفره سوئیت کوچیکمون یه سفره انداختیم . آینه و قران و حافظ، یه لیوان بزرگ که توش ماهی بود ، یه گلدون کوچولو برای سبزینگی و جای سبزه ، سیب و سکه و سمنو وسماق و سیرو سنجد ... اینهارو توی ظرفهای یکبار مصرفی که توشون از ماسه های ساحل پر کرده بودیم چیدیم و اطرافش و با صدف تزئین کردیم . چه حس غربتی میکردم . علی بود و من آرزوی این و داشتم که عید ، موقع تحویل سال ، ما دو تا .... ولی دلم تنگ بود ، دلم شور میزد و بازم دلم تنگ بود . دلم برای خانوادم ، برای خانواده علی ، برای رسم و رسوممون که بعداز سال تحویل دید و بازدیدها شروع میشد تنگ بود . ما اومده بودیم که از این رسم و رسومها فرار کنیم و از سال اول اینجوری پیش بریم که سالهای بعد هم مجبور به خیلی کارها نشیم ، ما اومده بودیم چون سال خیر ولی سخت و پر دغدغه ای رو پشت سر گذاشته بودیم و واقعا نیاز به تنهایی و ارامش و دوری داشتیم . ما اومده بودیم چون از ۱۵ سال جدید دوباره صبح تا عصر شرکت بود و بعدش دانشگاه و خستگی و خستگی و دغدغه خونه و جهاز و عروسی و........ما اومده بودیم برای شروع جدید تو اولین عید و یه شروع متفاوت ....که الحق خوب هم همه چی جور شده بود . ولی من چه زود دلم برای تمام اون چیزهایی که باهاش مشکل داشتم و ازش فراری بودم تنگ شد .بغض کرده بودم و همش خونه و شهرمون و خانواده هامون تصور میکردم که دارن چیکار میکنن .بعداز این مدت عیدهایی که باهاشون بودم خوب متونستم به درستی تصورشون کنم . دلم بدجور هوای سفره ۷ سین خونمون وکرد که توی حال میندازیم .ساده و با لوازم سنتی و کاسه شربتی که مامان با نوشتن ۷ سلام و خوندن ایه ها و... درست میکرد و یه ساعتی بعداز تحویل سال سفرمون به یه سینی منتقل میکنیم و رو میز میزاریم . مامان با چادر نماز سفید پای سجاده است و داره نماز میخونه یا دعا ، خواهرم داره فکر میکنه زیر لب یا مقلب القلوب میخونه ، علیرضا داره به حافظ تفعل میزنه و اینکار ادامه داره تا سال تحویل شه و روبوسی و باز کردن قران و گرفتن عیدی از دست مامان ......وای که دلم داشت میترکید . تمام حس و حالها یه دفعه تغییر کرد . خونه علی اینها رو تصور کردم .با اینکه تا حالا هیچ عیدی اونجا نبودم چون امسال اولین عید متاهلی بود و بازم من باهاشون نبودم ولی با تعریفهای علی و دیدن عکسهای سال قبلشون میتونستم تا حدودی تصور کنم ، همه لباسهای نو تمیز پوشیده ، فاطمه و فائزه موهاشون سشوار کرده و ارایش کرده روی مبل کنا هم نشستن چون سفره شون و روی میز میچینن و همه منتظرن سال تحویل شه ، همه دارن دعای تحویل سال میخونن ، فائزه داره کرم میریزه ،عکس میگیرن و عیدیها رو از بابا میگیرن و میرن خونه پدربزرگها و.... لباسهامون و عوض کردیم ،سر سفره ۲ نفره خودمون با وضو نشستیم و از خودمون کلی عکس گرفتیم و داریم قران میخونیم و تو دل هر دومون خدا میدونه چه حالی . دستهامون و محکم تو دست هم گرفتیم و چشمامون و بستیم ، خیلی به سال تحویل نمونده . میدونم هر دو خوشحالیم خیلی خوشحال از با هم بودن تو اون شرایط . دعا میکردیم اما نه با صدای بلند . شاید رومون نمیشد ، شاید میترسیدیم ارزوهامون و خاصه هامون با هم فرق کنه .....نمیدونم چرا ؟ ولی تو دلمون دعا میکردیم . سعی میکردم به یاد همه باشم . خانواده ها دوستها همکارها وبلاگیها و.......... سال تحویل شد با پیوند دستهای ما که بهم محکم گره خورده بود . همدیگرو بوسیدیم و تبریک گفتیم و اولین سال تحویل با هم بودن و گذروندیم سال جدید با هم شروع کردیم . این باهم بودن خبر از با هم بودن یکسال ۸۷ میداد ، یکسال قشنگ ولی با سختی با کمی و کاستی با قهر و اشتی و با با با هزار و یک اتفاق خوب و بد پیش بینی شدش و نشدش .که کنار هم ایستادیم تا خستگی اون روزها رو با اولین سال تحویل کنار هم بودن در کنیم . تفعلمون و به حافظ زدیم و دهنمون و شیرین کردیم . تلفنی به خانواده ها تبریک گفتیم اس ام اسی به دوستان . قرار بود برای شب یا فردا بچه ها برسن بریم سمت محمود اباد و نور ...که خیلی اتفاقی بهم خورد .هوای شمال شدید سرد شد و بهم ریخت ف دریا طوفانی ، خیلی سرد شد ، بادو بارون و..... موندن بی فایده بود . نه دیگه میشد بری دریا و ساحل چون خیلی سرد بود و باد اذیت میکرد نه میشد تو شهر دور بزنی چون باد و بارونش بهاره نبود . فقط باید تو خونه میموندی و هزینه ی مکان میدادی . وقتی از اخبار شنیدیم این هوا تا ۳ - ۴ روز دیگه ادامه داره و با سوال کردن از شمالی ها فهمیدیم محمود اباد و نور شدید بارندگی ، با بچه ها مشورت کردیم و برنامه اومدنشون کنسل شد و ماهم فردا صبحش وسایلمون و بستیم و یه رستورانش که میگفتن ماهی هاش دومی نداره ناهارمون خوردیم که انصافا تعریفشون از غذا های اونجا بجا بود و حرکت کردیم . من و علی و کوله پشتی هامون .بدون خبر به بقیه اومدیم و حسابی سوپرایزشون کردیم . فردا صبحش ساعت ۷ خانواده علی رفتن سمت همدان و ما بخار بلیط مشهدمون که ۵ بود بازم نتونستیم همراهشون باشم . سه روز وقت داشتیم که شبها خونه ما با سمانه و علیرضا و من و علی و دوستهای علیرضا و خانومهاشون و دختر عمه هام یا جلوی در حیاط تا ۳ و ۴ صبح والیبال و بدمینتون و وسطی و حکم و بود یا تو خونه چشمک بازی و.....بساط جوجه و خوراکی و.... صبحا هم تا ۱۱ و ۱۲ خواب و عصرها فقط چند تا جای واجب و خیلی درجه یک و رفتیم عید دیدنی . و ظهر ۵ فروردین ۸۸ ساعت ۱۲ ظهر حرکت به سمت مشهد و خونه دوست مشترک من و علی ، خانوم ساغری گل . که واقعا تو اون دو شب و سه روز برامون سنگ تموم گذشت و یه دنیا شرمندگی برامون موند . اونقدر خودش و شوهرش و مادرش و برادراش و خانوم برادرهاش به ما محبت کردن که حد نداره . خودشون خونشون و ماشینشون در اختیار ما بود که لب تر کنیم و..... حرم رفتم بخدا یاد همتون بودم . چون پستم خیلییییییییییییییییییییییییی طولانی شد از خاطرات مشهد فاکتور گرفتم حتی از خاطره جالب جاموندن از قطار .... اگه شرایط شد خاطره مشهد تا ۱۳ و ۱۴ فروردین برای پست بهد . سال نو نوشت ۱ :امسال ۱۰ فروردین عقد من و همراهم ، یکسالهههههههه شددددد.شب خیلی قشنگی بود . ۲ - مرمر قشنگم ، هستی گل و مهربونم من همچنان نمیتونم براتون نظر بذارم .ولی همچنان تو لحظه هاتون همراهتونم . بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگیم و در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب .............................................. واقعا ، واقعا بوی عیدی ، بوی اسکناس تا نخورده ، بوی جانماز ترمه.................. این آهنگ و هر فصل سال گوش بدی برای آدم بوی بهار و داره ، بوی بهار کودکیمون ، یاد عیدی گرفتنها و به دست صاحب خونه نگاه کردن که کی عیدیمون میده و ما بذاریم توی کیف نویی که خریدیم و با بچه های دیگه بریم گوشه اتاق بشینیم و هی بشمریم و براش نقشه بکشیم . من باهاش مداد رنگی ۳۶ رنگه مبخرم ، من یه عروسک باربی که میرقصه ،من مامانم بهم گفته پولهات و پس انداز کن من .......... امسال چقدر زود درختها شکوفه کردن ،بیشتر درختها باز شدن و یه عالمه گل دادن . وای که چه بوی بیدمشکی پیچیده ،زنبورهای دور شکوفه ها و بیدمشکها زود به استقبال بهار رفتن . چقدر تکاپوی مردم زیباست ،تلاش برای نو شدن و بهاری شدن همه چیز . واقعا چه فصلی این بهار ، حس سبز شدن و شادابی داره ولی یه غم قشنگی توش که آدم به استقبال این غم هم میره ، نمیدونم غم از چی ، شاید خاطرات خوب و بد یکسال گذشته .... این روزها دیوارها و پنجره ی خونه هاست که برق میزنه ،پرده ها و فرشاست که رنگ و رویی به خودشون گرفتن و گلهاشون حسابی براق شده ، کابینتها مرتب و بسیار منظم .توی این یکسال گذشته معلوم نیست این وسایل بیچاره زیر دست کی و تو چه وضعیتی بودن ، زیر دست یه خانوم با سلیقه که هر هفته جارو گردگیری و هر ماه برنامه شامپو فرشش ترک نمیشده یا زیر دست یه خانومی که وقتی الان کمد و تخت و وسایلش و جابجا میکنه کلی سوسک و عنکبوت از این ور به اون ور میرن و.....توی خونه ای بودن صدای خنده و شادی به گوششون خورده یا تو خونه ای که داد بوده و بیداد .......... در هر حال الان دارن از تمیزی میدرخشن ، مال هر خونه ای که بودن الان تمیز و شسته شده ان. کلی وسایل جدید خریداری شدن و این چه حس قشنگی به خانومها میده . خیابونهای شلوغ شلوغ ،توی هر مغازه ای میخوای وارد شی کلی باید معطل شی تا یه گروه بیرون بیان و بتونی داخل شی ، قیمتها که دیگه جهش یکساله داشتن . قدم به قدم تو گاری دست فروشها و جلوی مغازه ها ماهی و سبزه و سمنو و شیرینی خونگی ها چیده شده ، انواع سفره ۷سین و تنگ بزرگ و کوچیک ماهی ، بچه هایی که بالاسر این ماهی ها ایستادن و از نگاه کردن به اونها سیر نمیشن و هراز گاهی انگشتاشون تو آب میزنن و ماهی رو یه قلقلکی میدن ،و موقع خرید رنگ و اندازه ماهی و خودشون باید انتخاب کنن . دیدن این صحنه ها حس جوونی دل و به آدم میده ،جلوی مغازه های گل فروشی که از خانومها تمومی نداره . بازارچه های سر پوشیده قدیمی که بیشترش شامل مغازه های طلا فروشی و پارچه فروشی ،نو عروسهایی که در حال خرید طلا و پارچه چادری سفیدن و یه شادی زیر پوستشون که وصف شدنی نیست . از خیلی مغازه ها و پاساژها که رد میشی صدای گریه ی بچه هاست که روی اعصاب ، بچه هایی که دیدن و پسندیدن و ناکام موندن ، ناکام حالا یا به دلیل صلاحدید مادر و پدر یا صلاحدید جیبهاشون ، از کنار این بچه ها که دستشون تو دست مامانهاست رد میشی میشنوی : یه مامان داره بچه رو بخاطر گریه ها و بهانه گیریهاش تهدید میکنه ، یه مادر وعده وعید سر خرمن میده و یه مادر قربون صدقه میره ویه باهاش قهرو جوابش و نمیده و.................... هر کی با یه روش میخواد بچش و ساکت کنه . از یه مغازه دیگه بچه ای که پلاستیک کفش یا لباس جدیدش دستش و لبخندی که حکایت از دل رضایتمند ش داره ،داری به این فکر میکنی چرا این رنگ و انتخاب کرد چرا این مدل لباس و برداشت ، اینکه به سنش نمیخوره، اینکه مد نیست ، اینکه خیلی زشته اینکه........... که با نگاه سراسر شادیش که داره بهت میگه ببین چه کفشم خوشگله ببین دامنم چقدر چین داره ، تو که نداری، به خودت میای که چه اشتباه فکر میکردی ، این کفش با خنده از ته دل و نگاه پر شوقش خیلی قشنگ به چشم میاد . بعد تنها چیزی که تو چشمهاش میبینی انتظاره ، انتظار لحظه سال تحویل که لباسهاشو با جوراب شلواری سفید طرح دار و دامن چین چینش و کفشهای پاپیون دارش بپوشه و بره مهمونی و همش به روی کفشش نگاه کنه که نکنه خاکی شه . واااااااااایی که چه ذوق و شوق قشنگی ، چه هیجانی دارن . تا میره عید شه صد بار برای خودشون ، مامان بابا و مامان بزرگ و عروسکهاشون از اول لباساشون میپوشن . از خیلی از خونه ها بوی خمیر شیرنی و هل و گلاب و شیرینی داخل فر داغ میاد . واقعا بوی بهار میاد ، بوی زندگی میاد ، بوی عشق و امید و جوونه زدن ،بوی ساختن ، بوی خوب ساختن زیبا ساختن ، خوب دیدن و زیبا دیدن .بوی قشنگی ها و سبزی ها . خدا کنه ،خدا برامون یه عیدی توپ در نظر بگیره . من و علی با اینکه عاشششققق پاییز و زمستونیم ، با درختهای خشک و بی برگ و زمینش که پر از برگهای رنگی شده ، هوای سردش ،خیلی حال میکنیم ، ولی واقعا حال و هوای بهار سبزمون کرده . امسال اولین عید متاهلی . اولین عید اولین سال عقد . بخدا حسش قابل وصف نیست . فقط میشه شکر خدا رو به زبون آورد . حس میکنم پارسال عید بزرگترین و ارزشمندترین عیدی رو خدا بهم داد و اگه حالا حالاها عیدی نده ، جای هیچ گله ای نیست .خدا کنه قدر این عیدی رو بدونیم ما هم تو این چند هفته خیلی بعداز ظهرها رو به خرید گذروندیم . خرید برای من ، جناب همسر خان ، خواهر شوهری ته تقار . از دیروز تازه خونمون کارگر اومده داره آمادش میکنه برای عید . خونه مادر شوهری تقریبا میشه گفت کارهاشون تموم شده . مامان و خواهری امروز عصر از تهران میرسن . دادش عزیز ۳ شنبه میاد . اگه خدا بخواد و مشکلی نباشه برنامه مسافرت از ۲۸ جورشده . فکر کنم خیلی خوش بگذره . داریم به یه مسافرت وسط عید هم فکر میکنیم . (ایشالا) خریدهای عید امسال یه مزه ای دیگه داشت . دست گل پسر درد نکنه . با اینکه با داشتن ۲ تا مسافرت قرار بود خرید من زیاد یا سنگین نباشه ، اما سنگ تموم گذاشت . اونقدر توی شرکت کار هست که فکر نکنم دیگه بتونم پست جدید بذارم ولی تا آخر عید بهتون سر میزنم . پیشاپیش عید قشنگ سال ۸۸ سال گاو ، بهتون تبریک میگم ، آرزوی بهترین سال ، سبزترین حال و براتون دارم . موقع سال تحویل هر جایی هستیم ، خداییش از بچه های وبلاگی و از هم دیگه یادمون نره . خدا کنه یه فرصتی توی این روزهای پر کار پیش بیاد سری به یکسال گذشتمون بزنیم و کارهایی که کردیم و با دلمون یه حساب کتاب و نتیجه گیری کنیم . مرمر مهربون و وفادارم هستی قشنگ و مهربونم توی این سال جدید یه کاری کنین من بتون براتون نظر بذارم .
غير ممکن کلمه اي است که فقط در فرهنگ لغات انسان هاي احمق يافت ميشود. ناپلئون میشه از توش مطالب دل نشین یا شاید آموزنده دراورد ولی حس میکنم به مرور یه یکنواختی و کسلی رو به خواننده میده . رو همین حساب زود به زود به تک تکتو ن سر میزدم و خودم دستم به نوشتن نمیرفت . تا اینکه قبل از تعطیلات یعنی اول هفته قبل موضوع پیدا کردم و میخواستم بنوسیم . اسامی کنکور کاردانی به کارشناسی ها اومد و قبولی و .... میخواستم از لحظه ای که این خبر و شنیدم ، از اینکه کی خبر و بهم داد کجا بودم واکنشم و علی و حس و حالش و اون شب و...... بگم، از فوت کردن خاله جوان صمیمی ترین دوست اقایی ، از برنامه ریزی مسافرت عید با ۲ تا از صمیمی ترین دوستهای آقایی و.... که سر از اورژانس دراوردم ....... صبح ساعت ۱۰ بود که ساندویچ سوسیس خوردم و ۵ عصر هم یکمی قرمه سبزی که چشمتون روز بد نبینه (روم به دیوار ، گلاب به روتون )از ساعت ۹ تو دستشویی بودم تا ۱۱ شب که دیگه تحملش اصلا امکان نداشت ،رفتم اورژانس و کلی آمپول و قرص و تا ۱۲ یا ۱۲.۳۰ که حس کردم بهتر شدم و اومدم خونه ، از معده درد و حالت تهوع واقعا مثل مار بخودم میپیچیدم و علی ام مثل پروانه دورم میچرخید . رنگم زرد زرد و زیر چشمهام گود رفته بود . اومدیم خونه و خوابم برد و ساعت ۲ نیمه شب از حالت تهوع و معده درد بیدار شدم و باز مثل اولش . دوباره معده درد و حالت تهوع و دوباره توی دستشویی که ساعت ۳ نیمه شب رفتم اورژانس بازم امپول و... دیگه بدنم طاقت درد آمپول و نداشت .استخونهام آنقدر درد میکرد که انگار کتکم زدن ، نمیدونم ساعت چند اومدم ، تا ظهر خونه خواب بودم و اصلا اصلا اشتها به غذا نداشتم و این کار و بدتر میکرد چون دیگه از ضعف چشمهام هم نمیتونستم باز نگه دارم .مامان تهران بود از نگرانی داشت دیونه میشد و دائم اون و خواهرم باهامون در تماس بودن . علی بازم مثل پروانه دورم بودو از هیچ کاری دریغ نمیکرد . چشمهام سیاهی میرفت و پاهام تحمل وزنم و نداشت . نمیتونستم راه برم . دستهام تو دستهای علی بود سعی میکرد بهم روحیه و ارامش بده واقعا نبود مامان و جبران میکرد ، به معنای واقعی فهمیدم مثل مار پیچیدن یعنی چی !!! از فشار پایین و ضعف بدنی ۲ شنبه عصر رفتم زیر سرم . شب ۴۸ بود و فرداش تعطیل و همه سر دیگ حلیم و شله زرد و نذری بودن و من و گلم تو بیمارستان و من زیر سرم . دلم داشت میترکید . شب خونه مامان حاجی (مامان بزرگ اقایی ) دیگ حلیم بود و همه خاله دایی ها دور هم جمع بودن ،دوست داشتم برم هم بزنم و توی جمع و شلوغی باشم شاید حال و هوام بهتر شه . رفتیم اونجا نای حرف زدن نداشتم ، سلام احوالپرسی و نشستم . علی هر لحظه پیشم بود و یه لحظه چشم ازم بر نمیداشت . خستگی و نگرانی توی چشمهای همیشه صاف و روشنش موج می زد . به زور یکمی شام خوردم و خوابیدم . شدیدا دلتنگ مامان بودم و مامانم نگران من ، مامان می خواست برنامه های دکترش و بی خیال بشه و بیاد پیش من ، مونده بودم چیکار کنم . بازم گلم مثل همیشه پیش دستی کرد و برنامه نهران ریخت ، با اینکه میدونم خیلی خسته بود و شرایط مسافرت نداشت اما میدونست از نظر روحی خیلی خرابم و.... برنامه رو جور کرد و رفتیم . اونم چه تهرانی .... خییییلییی خییییلییی خوش گذشت ، جبران تمام دردها و سختی ها شد بعداز مدتها مامانم و خواهرم و دیدم . از صبح که چشم باز میکرد علی مسخره بازی در میاورد و من می خندیدم . از خنده دلم درد می گرفت ، توی تمام این مدت علی رو طنز ندیده بودم اینقدر از دستش نخندیده بودم .نمی ذاشت از جام بلند شم . صبحانه و نها رو شام و میوه و... همه چی آماده .تا خونه بودیم که با خواهرم ۳ تایی فقط حکم بازی میکردیم بقیه ساعتها فقط بیرون . حسابی دست به دست داده بودن تا جبران کسلی ها و خستگی ها بشه ، از پارک قیطریه گرفته ،آخه به خونه داداش و خواهرم خیلی نزدیک ، (راستی داداشی مسافرت بود)تا کوه نور و پاساژ قائم و تجریش و مجتمع تجاری تندیس و ..... الهی بمیرم بچم علی پا به پای ما میومد و کاری میکرد حسابی بهم بچسبه . علی و سمانه همچنان مسخره بازی و منم خنده ..... راستی علی جونی کلی فیلمهای توپ برام گرفت . فیلمهایی که اسکار گرفتن .دیروز با یه دنیا خاطره خیلی خیلی خوب و به یاد موندنی برگشتیم ، هر چند توی ماشین دوباره حالت تهوع گرفتم و خیلی اذیت شدم . ساعت ۱۲ رسیدیم ،قرصهام و خوردم و خوابم برد و صبح شنبه با صدای آروم علی که آروم صدام میکرد و لبهای همیشه خندون و دیدن صورت همیشه شادش بیدار شدم . انگار همه چی برام خواب و رویا بوده ، مریضیها و بیمارستانها وتهران و خوش گذشتنها و.... انگار این اتفاقها توی یکی دو ماه افتاده بود ، برام خیلی طولانی گذشته بود .ولی خدا رو شکر به خیر گذشته بود . سرم سنگین بود و معدم یه ته دردی داشت . بعداز یه هفته اومدم شرکت . علی جان زبان خیلی کم که بتونه محبتها و لطفهای این مدت و جبران کنه ، واقعا تشکر خیلی کم . تو این شبها که مامان نبود نگاه تو گرمی دستهات که دستهام میفشرد و امید میداد کمی از نگاه نگران و پر محبت مامانم نبود ،حالا حالا ها بهت مدیونم سنگ صبورم . می دونم شبهای سختی و همپای من صبح کردی ، میدونم یه هفته سر کار نرفتی . میدونم پولی که براش برنامه ریزی کرده بودی همش برای خرج بیمارستان و سرم و آمپول و...... رفت و بازم شرمندم میکردی میگفتی فدای یه تار موت ، تو خوب شو سرحال شو و بخند ..... من هیچی برای تشکر و جبران ندارم . فقط بدون من خوبیهات و می بینم . از خدا می خوام بهت سلامتی بده و سایت سالهای سال بالا سر من باشه از خدا می خوام مطابق دل دریایی و بزرگت توی زندگی دستت و بگیره . بابت همه چی ممنون . خدایا بابت تمام تلخی ها و شیرینی ها شکر . بتهوون: ولنتاین همتون ، اسپندارمذگان همتون مبارکککککککککککککککک بهمن ماه اومد و بوی ولنتاین ، ... اولین ولنتاین متاهلی .... اولین وانتاین تو اولین سال عقد ...اولین ولنتاین تو اولین سال بهم پیوستن و یکی شدن .... واقعا چطوری باید جشن گرفت ، شکر کرد ،..... برای من و علی جان که عاشق زمستونیم خیلی قشنگه که تو همچین فصل زیبا و دوست داشتنی ، همچین مناسبتی هم باشه . بوی زمستون و برف و بارون و سرما ، یخ زدنها و.... بوی عاشقی و روز عشاق ....... از اولین ولنتاین متاهلی یادتون میاد ؟؟ از آخرین ولنتاین مجردی ؟؟اصلا چند سال پیش یا زمان عقدتون این چیزها رسم بوده ؟؟ منکه به همسری اعلام کردم اگه قراره جشن باشه و گلی و هدیه ای، ۲۹ اسفند ماه (اسپندارمذگان ) باشه .یه توضیح کوچیک براتون میدم ، هر کدوم و دوست داشتین انتخاب کنین و روزتون و جشن بگیرین : البته اول با کسب اجازه از فائزه جون : ولنتاین : ۳ قرن پس از میلاد، زمانی که کلادیوس دوم حاکم روم بود، به خاطر اینکه مردها بیشتر دل به ارتش و جنگیدن بدند، تصمیم گرفت که سن ازدواج رو برای مردان بالا ببرد. و همچنین اجازه ازدواج و به یکسری افراد از جمله کشیش ها نده ، ولنتاین هم که اسم یه کشیش مسیحی بوده با این کار مخالفت میکنه وبرای گرامیداشت او، روز اعدام ولنتاین!!!!! که 14 فوریه 269 میلادی بوده رو، به عنوان روز عشاق معرفی میکنند.که برابر میشه با 25 بهمن ماه. اسفندگان(اسپندارمذگان) : در ایران باستان، برای ارج نهادن به مقام شامخ زنان، پنجم هر ماه شمسی متعلق به بانوان بوده، که این واقعه در پنجم اسفند ماه نمود بیشتری داشته، زنان در این روز از مردان هدیه میگرفتند و مورد تکریم و احترام قرار میگرفتند و این روز به عنوان روز عشاق از 20 قرن قبل از میلاد رواج داشته ویکی از جشن های سنتی این سرزمین کهن محسوب میشود.لازم به ذکره که چون ماههای شمسی را30 روزه میپنداشتند، در حال حاضر در تقویم جدید ایرانی این روز برابر 29 بهمن ماه است. قدمت سنت اسفندگان 23 قرررن بیشتر از ولنتاینه . ............................................................ سه روز زنگی متاهلی : مامانم دوباره رفت تهران ، هم خودش نوبت دکتر داشت هم یه جراحی کوچیک و..... باز علی موند و حوضش (یعنی من ) این سری برعکس سری های قبل که خیلی به مادر شوهری زحمت میدادیم و صبح و شب اونجا بودیم ، تصمیم گرفتیم بیشترش و خونه باشیم و زندگی تنهایی و متاهلی رو شروع کنیم ، یعنی یه جورهایی من تمرین خونه داری کنم ، ببینم واقعا اگه تنها شیم و بریم خونه خودمون ، من از ۴ به بعد که از شرکت میام چطوری باید زمان و تنظیم کنم تا به کارها برسم .ناهار- استراحت- یه وقتهایی مهمونی رفتن - مهمونی دادن - خرید - نظافت - لباس - حموم - صبحانه ................ فقط به این نتیجه رسیدم که هر یکساعت یه بار به مدت ۱۰ دقیقه باید جیغ بنفش ممتد کشید ........ بخدا وحشتناکه ، خیلی زمان کم میاد و کلی هم خستگی میمونه ، من تازه ۳ روز تجربه کرم و تواین مدت کوتاه گلم همه جوره همراهم بوده از سر کار میاد پا به پای من ..... ولی من یا باید از خونه داری استعفا بدم یا شرکت .............. شرمندگی : مرمری عزیز که چند بار برام کامنت گذاشتی ، هستی قشنگ و فعالم من هنوز نمیتونم براتون کامنت بذارم . بهم کد نمیده . امشب تولد مادر شوهری ، تولد مامان جون ثریا ، فکر کنم شب قشنگ و به یاد موندنی بشه .آخه ما همه مناسبتها ، روز مرد ، زن ، دانش جو ، دانش آموز ، تولد ،سالگرد عقد ، ازدواج، همه رو......... دور هم یه جشن کوچولو و خانوادگی با هدایای کوچیک و یکی دو تا عکس میگیریم ، برای همین خیلی با صفا و به یادموندنی میشه .امشب هم از همون شبهاست بازم رسیدیم به همدم تنهایی و سنگ صبوره غمها ، همیشه خوش رو صبور ، مهربون و عاشق ، یه اقایی خوب و گل ، یه شوهری دوست داشتنی ...... علی جونم پیشاپیش روزمون ، روزاسپندار مذگان مبارک . از خدا میخوام به قداست این روز، لحظه لحظه ی هممون رو پراز عشق بکنه . بودا: آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است. (فردریش نیچه) برای من تجربه قشنگی بود ... حس زیبا و لذت بخشی بود ... حس خالی شدن و یه شادابی رو زیر پوست حس کردن .................. توی خونه دوتایی تنهاییم و داریم بحث میکنیم ، بحث ،نه دعوا ، سر خودمون و مشکلات خودمون نیست ، سر یه سری حرف و حدیثی که پیش اومده ، یه جورایی در حقیقت سر دیگران ، اعصابمون خورده و داریم با داد حرف میزنیم ، نه اینکه سر هم داد بزنیم حرفهایی که شنیدیم از روی حرص با داد میگیم . یه جورایی با داد داریم ازشون گله میکنیم .شاید فکر میکنیم داد زدن خنکمون میکنه . سکوت ...... همه جا رو سکوت پر میکنه ، روبروم رو مبل نشسته ، نمیدونم داره به چی فکر میکنه ، سرش بین دوتا دستهاش ، خیییلییی کم پیش میاد داد بزنه ، معلوم که فشار خیلی زیادی روش ، تصمیم میگیرم به سکوت ادامه بدم شاید آروم شه ،بغض بدجوری داره گلوم و فشار میده ، هر لحظه به گریه کردن دارم نزدیک میشم ..... خودم و کنترل میکنم و نگاهم به گلهای فرش خیره شده . نمیدونم به چی فکر کنم ... اصلا برام جالب که نمی دونم چی باید از خدا بخوام . میگه بیا پیشم بشین ، هنوز نگاهم به فرش، وقتی دوباره میگه سرم و بلند میکنم و نگاهم تو نگاهش ، نمیشه نه گفت ، دو دلم هم دلم میخواد برم چون میدونم آرومم میکنه هم اونقدر عصبانی و پر حرص و لجم که اصلا حوصله عشق و محبت و عاشقی و... ندارم . میرم کنارش روی مبل میشینم .من و می کشه تو بغلش، باز هم سکوت با این تفاوت که اشکهای من رو گونهام ، سرم و میذاره رو شونش ، براش یقین که فقط اینطوری آروم میشم. یکمی که گذشت رفت پایین پام و سرش و گذاشت رو پام .بازم میدونه چقدر این صحنه رو دوست دارم .دستم توی موهاش حرکت میکرد ، خستگی از بند بند صورتش و بافت بافت بدنش پیدا بود و این من و بدجور اذیت میکرد . دیگه فقط نگاهش نبود که آهنگ خستگی داشت ، از موهاش و رنگ بدون طراوت پوستش و سکوتش میشد فهمید ........ به قول مامان ها یکی داشت به دلم چنگ میزد ، یا به قول خودم دلم داشت میترکید ، از اینکه قدرتی نداشتم تا شرایط و عوض کنم شدید بهم ریخته بودم . همدیگرو بغل کردیم بدون حرف و پیشونیم و بوسید لذت میبردم داره با اشتها می خوره ، یکم از اون فشار و حسی که تو نگاهش بود داشت کم میشد و داشت اون برق همیشگی به چشمهاش بر میگشت . من اصلا اشتها نداشتم . برق اومد ، مامانم هم اومد ، رفت. با بوس خداحافظی کردیم و رفت میدونستم تا ۱۱ یا ۱۱.۳۰ میاد ، آخه ۲ تا وسیله دستش داشتم باید برام میاورد . نماز خوندم . مامان خواب بود منم حسابی گرسنه .....وقتی اومد وسایل و بده جلوی در تو بغلش بودم که بهش گفتم خیلی گرسنه ام ، گفت لباس بپوش بریم یه چیزی بخریم .حاضر شدم و سوار ماشین شدیم و اهنگهای گلچین قشنگی رو که تازه رایت کرده بودیم (از رم گوشیم )با صدای بلند گوش میدادیم و یه جاهاییش و با خواننده هم خونی میکردیم . هوا خیلی قشنگ بود ، همون هوایی که ما عاشقشیم ، گرفته و برفی ، برف میومد ، شدید اما برفهای ریز ، قرار شد پفک یا چیپس با دوغ بگیریم ،آخه از این سه تا خوراکی خیلی خاطره ی خاصی رو داریم . دور زدن توی خیابونهای خلوت و زمینهای خیس و لیز ، و ریزش برف . شیشه ها رو دادیم پایین ، هوا خیلی خنک بود ولی واقعا ریا های آدم نفس میکشید ، خنکی و خیسی هوا ذهن آدم و آروم میکرد .حسابی دور زدیم و رفتیم گاز زدیم . بعد به پیشنهاد من رفتیم جلو خونه یکی از دوستاش که میدونستیم اون ساعت بیداره و من میخواستم بیلی (سگش و که خیلی نازو خوشمل و تربیت شده است و ببینم )از ماشین پیاده شدیم ، حسابی خیس شده بودیم و یخ کردیم . اما چه خیس شدن قشنگی ، چه سرمای لذت بخشی . آسمون حسابی دلی از عذا =عزا=ازا=اذا عشق واقعی حرف اول و اخر تو زندگی میزنه ، عاشقانه دوست دارم . نمیدونم این حس و تجربه کردین یا نه ..........؟؟ برای من تجربه قشنگی بود ... حس زیبا و لذت بخشی بود ... حس خالی شدن و یه شادابی رو زیر پوست حس کردن ..................
اثاث برون خاله جون آقایی ......... خله جون فهیمه رفت خونه خودش ، خرید کنون جهیزیه ........ دیشب ست کامل لوازم برقی آشپزخونه رو خریدم علت اینکه زنبورها این قدر وزوز می کنند این است که بلد نیستند حرف بزنند . (ژرژسیون) براي ازدواج كردن بيش از جنگ رفتن شجاعت لازم است " . كريستين به نام خدا : سلام به روی ماه تک تکتون . تاخیر داشتم میدونم ، خیلی ام شرمنده ام . آخه دهه ی محرم شرکت ۶ - ۷ روزی تعطیل بود و دسترسی به اینترنت هم محال.... امروز تولد همکارم خانم زهره ..... عزیزم تولدت مبارک امیدوارم صد ساله شی و شاد و خوشبخت محرم ۸۷: خوب تموم شد . شروعش خوب نبود ، چرا ؟ منم نمیدونم ، بینمون فاصله افتاد عمیق و زیاد و طولانی ، ذهنم درگیربود خیلی درگیر ،..... خدارو شکر جبران شد ، درست شد .خوب درست شد . ساعت ۲ یا ۳ ظهر بود (دهم محرم )و هر دوتای ما خسته و دلگیر .ولی مطمئنا من بیشترررررر . توی اتاقت همون اتاق سفید و سیاهی که من عاشق رنگ دیوارش و سادگیشم، همون اتاقی اولین بایدها و شروع ها وگرمی ها و... رو رغم زد . همون بالشت و پتوی مشترک و یه عذرخواهی از طرف تو که تو این مدت اصلا نشنیده بودم یه عذرخواهی که هیچی قبل و بعدش نبود ولی واقعا از تهههههههههه دل بود و چه آروم هردوتا سکوت کردیم و دراز کشیدیم و این فاصله رو هر چند سخت به صفر رسوندیم .و یه عشقبازی که این خستگی و نا امیدی و رو به سادگی تموم کرد .با نهایت آرامش خوابت برد و من با نهایت آرامش سرم و روی سینت گذاشتم و ضربان قلبت و چه دقیق گوش میدادم. آهنگ آرومی داشت . صدای نفسهات ممتد و شمرده شمرده خبراز خوابی خوش و عمیق میداد و من خوشحال از این آرامش با گوش دادن به این آهنگ در آینده ای روشن مشغول ساخت و ساز دیوارها و وسایل خانه ای عاشقانه و لحظه هایی شاد و ...... بودم . احساس خوشبختی ، احساس زیبا و غرور آفرین و لذت بخشی . خدایا این نعمت و از هیچ ۲ عاشقی حالا چه مادر و فرزند چه پدر و فرزند چه زن و شوهر چه دختر و پسر و چه ....... دریغ نکن . متفرقه : دیروز ، یک روزه بخاطر کار علی جان رفتیم تهران . یه کار اداری داشت . با اینکه چند روز تعطیل بودیم اما من واقعا خسته بودمتوی تعطیلات محرم همش مهمونداری و مهمونداری و نذری و خرج و... و به همین یه روز محتاج .همیشه راه رفت و برگشت سفر ، چه یه روزه چه ۱۰ روزه برای ما مکان و فرصت خوبی برای مشورت ، تصمیم گیری ، برنامه ریزی و.... منم واقعا نیاز میدیدم برای اینکه رفت و برگشت تا تهران و به این کار مشغول باشیم ، هر چن تمام کائنات دست به دست هم میدن تا ما هر برنامه ای ریختیم و تصمیمی گرفتیم و نقش بر آب کنن ، ولی ما قول دادیم محکم و صبور باشیم .من و علی جان عاشق مسافرت با قطاریم .سوار قطار شدیم و نگاهمون به کویر و ریل ها و صحبت میکردیم و نتیجه میگرفتیم. قطار خیلی گرم بود توی راهروش قدم میزدیم تا من یکم خنک شم و به هر آدمی نگاه میکردم تو ذهنم می گفتم یعنی خوشبخت یعنی راضی ...... که با جمله ی علی که به چی فکر میکنی خانمی ، تنها تنها ، به خودم میومدم و دلم میگرفت ، باز صحبت و نظر و برنامه ریزی و ... وای خدای چه راه طولانی و پر هیجان و پر استرسی .کلی ام مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم علی هی شکلک در میاورد . یه جاهایی ام من از وبلاگی ها و شرایطشون براش میگفتم .ساعت ۱۱ شب رسیدیم خونه دایی حمید ، دایی جان علی .از خونشون تا اداره ای که کار داشتیم ۵ دقیقه راه بود . تا ساعت ۱ صحبت میکردیم از هر دری ، غزه ، کار ،گرونی ،انتخابات و.... خونه دایی جان حس راحت و +ی دارم . خیلی . با زندایی جان راحتم . رفتارش به دلم میشینه.خاکی و صمیمی ، بی ریا . اونشب خیلی عمیق و راحت خوابیدم .علی ۷.۳۰ زده بود بیرون ومن زندایی ساعت ۱۰.۳۰ با زنگ در بیدار شدیم علی جون من بود . یه دوش گرفتم سر حال یکمی صبحانه و گپ و ساعت ۱۲ نگین که ۴ دبستان و من علاقه ی ویژه بهش دارم البته اونم همینطور نسبت به من ، غمگین نامه : روی صحبتم با هستی عزیزو قشنگم و مامان نوشین مهربونش و دل آرای معصوم و زیبای من و ناز گل گلم با اسم مستعارش ، نیلوفر نازم با اون عکسهای خوردنیش که هر کاری میکنم نمیتونم نظر بذارم و کامنت دونیشون از طرف من مشکل داره . بخدا زود به زود میام و همه رو میخونم مجبورم اینطوری تو وبم یا پایین نظراتون تو کامنت دونی خودم نظر بدم . درخواست نامه : نظر سنجی بلاگفا برام آخر وبلاگم زده شده بود که آوردم راس وب ................................................ همۀ خوشبختیها و موفقیت که به من روی آورده از درهایی وارد شده است که آنها را به دقت بسته بودم " . بایرون همیشه بین خود و همسرت بازه ای را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی " . ارد بزرگ غير ممکن کلمه اي است که فقط در فرهنگ لغات انسان هاي احمق يافت ميشود. ناپلئون سلام .سلام به همه شما که با بودن و حضورتون تو این دنیای مجازی آدم و به زندگی دلگرم میکنین .از اینکه اینجا رو قابل میدونین و میاین واقعا ممنون . الان طبق معموله همه روزه ، این ساعت تو شرکتم .این یکساعت نیمساعت اخر واقعا همه هنگن . خدا خدا میکنیم کاری برامون نیاد که از گرسنگی حس انجامش نیست . مخصوصا برای من که توی حال مرکزی و دقیقا کنار اتاق مدیرعاملم ، و اگه بیرون بیاد از اتاق حتما یه کار با خودش اورده خلاصه که روزهایی که میره جلسه داخل شهر یا خارج شهر که میدونیم دیر میاد یا اصلا نیماد عیدمون . کار تعطیل ، ۳ تا دیگه جز خودم خانوم اینجا هست میان واحد ما و بخور و بگو و بخندو غیبت و ..... این هفته ،یعنی آخر این هفته ، هفته + و پر جنب و جوشی بود .جمعه مامانم داشت از تهران بعداز ۲ ماه میومد آقای همسرم که چند روزی بود شدیدا سرما خورده بود خلاصه ساعت ۷ غروب وقتی خونه و کارهش و تمیزیش و چای و میوه من اماده بود ،مادر خانمی وارد میشوند . خلاصه این از آخر هفته ما و ازفرداش یعنی شنبه هم مثل هر روز شرکت . از دیروزم که حسابی بوی محرم پیچیده ، تو خیابونها یا بعضی مغازه ها یا تاکسی ها صدای مداحی و.... همه جا بوی مانی پلو میاد . چقدر زود محرم شد . شاید برای من اینطوری گذشت . و چقدر برای من محرم امسال با پارسال متفاوت . وچقدر امسال خوشحالم و چقدر امسال شاکرم .....محرم پارسال ما فقط بین دو تا خانواده نامزد بودیم و بخاطر محرم و سفر و عذادار =عزادار سالهای قبل ما روستا هیچ جا نمیرفتیم ، تمام دوستام تعریف میکردن و کلی از شرایط روستاها میگفتن که یه صفایی داره و .... ولی من شرایط نمیشد برم ،اما امسال ، آقایی قول داده حتما روستای خودشون یکی دو تا روستای دیگه من و میبره و جبران سالهای قبل میشه . خلاصه هر جا که رفتین ، خونه ، حسینیه ، روستا و..... هر جایی که حسی و حال و هوایی بهتون دست داد برای همه ، همه وبلاگی ها ، فرشته کوچولوهاشون ، سلامتی مامان باباشون وسلامتی همه و....و برای من و علی هم دعا کنین . راستی بعلت ماه محرم بی سرو صدا و بدون بزن و بکوب و برقص . دوبس دوبسو.... ................................................... راستی امروز ۱۰/۱۰/۸۷ ، ۱۰ امین ماه گرد عقدمون. از همین دنیای زیبای وبلاگی به همیشه همراهم تبریک میگم . بابت تمام خوبیهاش ازش ممنونم و بخاطر کمی ها و کاستی ها ازش عذر میخوام . اگه دستام خالی باشه اگه باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو خدایا اگه امروز احساس خوشبختی میکنم فقط و فقط از لطف توست . اگه احساس آرامش میکنم از خدایی توست ، اگه پشیمون نیستم و روز به روز علاقم بیشتر میشه فقط بخاطر محبت و رحمان بودن توست ، اگه همسرم صبور ، مهربون با درک ، مسولیت پذیره و و و و.... هزار و یک صفتی که خوب و دوست داشتنی داره ، فقط بخاطر الرحم الراحمین بودن توست بخاطر رحیم بودن توست . وگرنه من و تو که خدای منی خوب میدونیم اگه بخوای به لیاقت و دل ماها نگاه کنی خیلی اوضامون خراب .مخصوصا من .من با همین بیلیاقتی ازت ممنونم و به این روزهای عزیز قسمت میدم ، به بهترین صفاتت قسمت میدم آخر عاقبت زندگی همه عاشقا و دختر پسرها رو همه ی این مامان بابا ها و با فرشته هاشون ، اونهایی که هنوز فرشته کوچولو به جمعشون اضافه نشده ، عاقبت همه و همرو بخیر کن و هر سال بهتر از سال قبل قرار بده . براي ايمان داشتن بايد حصار پيش داوري ها را برچيد. پائلو کوئيلو سلاااااااااام .سلام به همه شما عزیزای دلم من با تاخیر اومدم .با تاخیر چون میخواستم با یه انگیزه جدید بیام . الان بخاطر جبران پست قبل اومدم .بخاطر همسری اومدم بعد با دیدن عکسهاشون خوندن شیرین کاریهاشون خوندن و دیدن مراحل رشدشون و عکسهای جیگریشون دوباره سرحال میشم و لبخند میزنم به کارم ادامه میدم و سرزنده میشم . بعد به وبلاگهای بقیه مامانها و همسریهاشون ، دوستام و... سر میزنم و..... اینجوری یه روز خوب و شروع میکنم . این مدت که نبودم اتفاق زیاد بوده .مهم هاش و مختصر و مفید میگم . اول : با یه دنیا عذرخواهی و یه دنیا عشق و با تاخیر عید غدیر و قربان و به تکتکتون تبریک میگم . دوم : پیشاپیش یلداتون مبارک یلدا بهمون میگه زندگی آنقدر زیباست که بخاطر یه دقیقه بیشتر باهم بودنمون باید جشن بگیریم . سوم : ۲۴ / این ماه تولد عسلکم ، عزیز دلم ، فائزه جونم بود . اونهایی که با من همراهن و بیشتر پست هام و خوندن میدونن من ۲ تا خواهر شوهر گل دارم که چون اولی دوره و دانشجوی تبریزه من با دومی که ازم کوچیکتره و جای خواهر کوچیکترمه خیلی راحت و صمیمی ام و خیلی دوسشون دارم ولی میگم چون آبجی اولی دیر به دیر میاد من بیشتر لحظاتم و با دومی ام مخصوصا این مدت طووووللللاااانی که مامانم تهران بودو من خونه همسری بودم و دلتنگی هام و دلگیریهام و نگرانیهام و خستگیهام بعداز آقایی برای عسلکم بود (عسلکم اسمی که من روش گذاشتم )تولدش به دلایلی جشن نگرفتیم یعنی گرفتیم ولی فقط خانوادگی. خودش و مامان بابا و من و اقایی ، با کیک و میوه و کادوها .........ولی با تمام مختصر و مفیدیش حسابی به یاد ماندنی شدو خوش گذشت . ایشالا ۱۰۰۰ ساله شی عزیز دلم و به آرزویی که دوست داری برسی ، زود زود زود . چهارم : این تعطیلات اگه از یکسری چیزهاش فاکتور بگیریم تعطیلات خوبی بود ، تمام خاله ، دایی های آقایی از تهران و راهای دور اومدن و خونه مامان جون جمع بودن . یه عالمه بچه های قدو نیم قد که بزم بزرگان و گرم و پر خنده میکردن .به هممون حسابی خوش گذشت . دیگه جونم براتون بگه با مامان و خواهرم و داداشم تلفنی در تماس بودم و گاهی خیلی دلتنگشون میشدم . یه شبم تولد نگین جونم (دختر دایی آقایی که من خیلی دوسش دارم ) بود چون همشون دور هم جمع بودن اینجا تولدش و گرفتن که متاسفانه نتونستیم بریم خواهر شوهری از این به بعد فائزه جون یا ابجی کوچیکه میگم ، حالش خیلی بد شد و...... دیگه جونم بازم براتون از پنجشنبه جمعه های این هفته بگه که مثل بیشتر آخر هفته ها خوش گذشت ، تنها فرصتی که میشه خوابید خیلی بهمون چسبید. امروزم سر حال تو شرکتم . و همیشه تو شرکت منتظر یه فرصت برای سر زدن به خونه های دلتون و نوشتن حرف دلم . که خدارو شکر امروز چون پرسنل شرکت جایی دعوت بودیم و همه رفتن جز من این فرصت دست داد . فقط اینکه وای که چقد حرف تو دلم بود و داشتم میترکیدم . از این به بعد سعی میکنم زود به زود تر بیام تا پستام اینطوری نشه .
عزیز دلم ، همیشه همراهم ، همیشه مهربونم ، علی جونم این مدت مسائل سخت و تلخی رو با هم داشتیم که زمان برد ولی خدارو شکر مثل همیشه سربلند و خستگی ناپذیر بیرون اومدیم . بخاط تمامی گذشتهات و صبرت و خوش اخلاقی هات دستهای همیشه گرم و پر تلاشت و میبوسم . عکس نازی بود ولی حذف شد خوب به دلایلی قرار این نبود .............. ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم ................. یاد تمام روزهای خوب و برفی مشهد . یاد قرارهای پر استرس و پر هیجان مشهد بخیر .یاد لحظه شماری برای دیدنت توی راه آهن ، قطار ایستاده ولی توی جمعیت تو رو پیدا نمیکنم .... یاد لحظه شماری برای اول اذان مغرب و مسجد رفتن مامان ، یاد دودر کردن کلاسهای دانشگاه ، چشم دوختن به تقویم برای دیدن تاریخ تولد امام رضا....یاد ساختن راحیل و مهسای ساختگی ،یاد سد رفتن ها و موتور و جاده ......یاد مشهد با قطار غزال و گفتن چیزی که کاششششش هیچچچوققققتتت نمیگفتی .....یاد روزی که قول و قرارها رو تلفنی از روی کاغذ چک میکردیم ، یاد باغ و چیپس و سس و دوغ ..... یاد میدون امام رضا ، یاد جوجه کبابها ، دیزی اولین طرقبه ، یاد خریدن اولین گوشی ، یاد ۳۱/۳/.... یاد شرکت مجتبی ، تحقیق ، یاد فروردین ۲ سال پیش .... یاد ابشار شهرمون ، یاد ماه رمضون ۲ سال پیش ...............یاد روزهای بدون امید و بدون علی.... یاد روزهای بدون دروغ و بدون حرف نگفته ......یاد روزهایی که من راس مثلث بودم یاد روزهایی که قرار بود تنها نمونم ، منم تکیه گاه و پناه داشته باشم ... دستهام همیشه گرم بمونن و هیچوقت ولشون نکنی ......یاد تمام رویاهای قشنگی که برای ایندمون داشتیم ، یاد گلم ، خانومم ، قشنگم ، علی جونی ..... یاد اول دوستیم بعد باباتم بعد شوشو ................................................................................................................. یاد مسافرتهای تنهایی و خانوادگی ، مشهد و شمال و اهورا ، مهدی و خانم ..... علیرضا و مهسا و....... یاد عکسها ی باغ و تمام عکسهای با مونا و .... تو خونتون ، تو آلبوممون ....یاد همش بخیر . اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن ، حالی داشتیم واسه مردن ، کسی بودیم کاری داشتیم ، پاییز و بهاری داشتیم .تو سرها ما سری داشتیم ............... ........................................................................... .................................................................................... بعدا اضافه شد : بیشتر نوشته ها و محتویات این پست به درخواست اقای همسری، و دلگیریشون که چرا توی ناراحتی از حرفهاش این برداشتها رو کردم و اینجا نوشتم و همه برداشتهام اشتباه بوده و.... و به درخواست الهام گلم که دیدن پستم خوشحالش نکرده بود، حذف شد، جز چند خطی که به یادگار بمونه تا همیشه تلخی ها برای عبرت یادمون باشه . و دیگه من و گلم از این لحظه های تلخ برای خودمون پیش نیاریم . الهام قشنگم ، فرشته ی دل آبی من ممنونم خاله ای. علی گلم ببخشید چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟!! خانه اش ویران باد ......... سلاااااااااااااااااااااااااااام ، یه سلام پر انژی ، پر امید ، عاشق و صمیمی و گرم این جمله رو تو وب یکی از دوست جونها خوندم : من میدونم خوشبختی تو خونه کوچیک خودم ، پس تو قصر دیگران دنبالش نمیگردم . امروز در عین دلگیری خوشحالم ، در عین دلتنگی روز خوبی رو شروع کردم ، در عین نگرانی و نا امیدی ، ته دلم روشن .!!! دلگیر و دلتنگ و نا امید فقط و فقط بخاطر داداشم .خسته ام . دلم شور میزنه اما خوشحالم چون یه روز و شب خوب داشتم : یه شب از دست علی جونی دلخور بودم و هر دو تامون بدون شب بخیر و دلگیر از هم خوابیدیم دیگه ظرفیتم حسابی پر شده بود ، با تلنگری ساعتها میتونستم گریه کنم ، به زمین و زمان فحش مبدادم . سرم رو میز بود و موبایلم روشن آهنگ ای پادشه خوبان هایده رو می خوند ، و منم تو حال خودم و ۲ تا از همکارای خانوم هم میومدن و میرفتن که یکدفه در اتاقم باز شدو یه آقایی خوشگل و خوش تیپ و با چهره باز و مهربون و با یه شاخه گل رز زرد همکارام رد شدن و از گل تعریف کردن . یکمی با هم حرف زدیم و فهمید خیلی پکرم و .... منم براش جریانات و تعریف کردم و سبک شدم . خیلی خوشحال بودم . وقتی بعداز کار اومد دنبالم با روی باز ( از حق نگذریم همیشه همینطوره ) رفتیم حسابی دور زدیم و در دو دل و دلداری و..... به آرامش رسیدن من . واقعا اون روز حس میکردم علی فرشته نجاتی که که خدا تو اون شرایط برام فرستاد . خداجونم بخدا دوستت دااااااااااااااااااااااااارم و این روزها بدجوری بهت محتاجم . علی جون از تو هم صمیمانه ممممنننونننن . و اما دیشب حسابی ترکیده بودم و باز بهم ریخته و رو کانال اخم و غر و.... بعداز فیلم رفتیم تو رختخواب که من خوابم نمیبرد ، بازم گلکم فهمید. اونقدر در گوشم با صدای نفسش حرفهای خوگششششل زد ( میدونه عاشق این کارم ) حرفهایی پر از امید و انرژی و زندگی و.... که خوابم برد . صبح بیدار شدم دیدم زیر موبایلم یه کاغذ کوچولو که دست خط جون جونی روش . الان سر حال و سرزنده ،شاکر و... اومدم شرکت ، در خدمت شما . الان میخوام با همین حس و حال برم سراغ وباتون تا این انرژی مثبت و به تکتکتون انتقال بدم وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دكتر علي شريعتي) تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعها رو فوت کن تا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشی . عزیزم جشن تولدت تموم خوبیهاست جشن تو شروع زیبای تموم شادیهاست تولدت مبارک تولدت مبارک این هدیه نااااااقاااابل ، از راه دور،ازطرف من و آقایی به الهام جون مهربونم این یکی هم تقدیم به فرشته کوچولوی عزیز ، الهام عسلی یک سبد پر از آرزوهای قشنگ و نمره های ۲۰ و سلامتی و شادی از راه دور تقدیمت میکنم -------------------------------------------------------------------------- بعدا اضافه شد :: وای چه خبره !!!چقدر تولد داریم ما ، تولد 4 ماهگی نیلوفر جوننننننننننننننننننننننن عزیزم تولد تو هم مبارک واااااااااااای واااااااااااااااااااای ، بزن و بکوب داریم ما بابا ، خبرهای خوب داریم ما . ایشالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سالگی همه شما و همه نینی گولوهای آسمونی اینم تقدیم به اندیا و نیلوفر قشنگمون اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است (دكتر علي شريعتي) یکمی دیره و با تاخیر من با خانواده آقایی جمعه صبح ساعت ۶.۳۰ راه افتادیم به سمت تهران ، آروم و خوشکی خوشکی ، یکمی آقایی پشت فرمان بود یکمی بابا ، میخوردیم آهنگ گوش میکردیم در مورد عروسی و عروس دوماد غیبت های زنانه میکردیم و .......... خلاصه ساعت ۸ با چشمهای کور پشت میز بودم ، و در استرس اینکه با مرخصیم موافقت میشه یا نه ، حالا ساعت ۱ حرکت قطار و خداروشکر ساعت ۱۰ موافقت اعلام شد بعد زحمت کشیدن و ما رو رسوندن هتل آپارتمان آخه ساعت ۱۰ حرکت قطار بود . تند تند وسایل و جمع کردیم و حرکت کردیم سمت راه اهن فول شارژ فول شارژ . توی قطار هم تا خود اینجا خواب . صبح ساعت ۸ شرکت و................... زندگی ادامه دارد . خصوصی نوشت برای دل خودمون : علی جونم بابت همه محبتات و زحماتت ، بابت تمام تلاشهات که فقط میخوای من راحت باشم و به من خوش بگذره ممنوووووننن عزیزم دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند ( دكتر علي شريعتي ) اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ، همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری . (دکتر علی شریعتی ) ......................... سلام به روی ماه تک تکتون ،که تازه عکس یکی از شما ها رو دیدم روز دانش آموز به همه دانش آموزهای عزیز و گل مثل الهام عزیزم ، هستی گلم ،پوپلی درسخون و مهربون ندا و کیمیای خوشگل و راه دورم نگین و شکوفه و شکیبای دوست داشتنی و عزیزم ستایش همدم و مهربونم عسلک عزیز و شیرینم و................................. تبریک میگم با آرزوی دنیا دنیا سلامتی و شادابی و نمره های ۲۰ راستی تا یادم نرفته به نوشین جون (مامان هستی جون ) بگم من بخدا زود به زود میام و مطالب قشنگتون و میخونم فقط نمیدونم چرا موقع نظر گذاشتن کد برام نمیاد و نظرو ثبت نمیشه و اما از احوالات من و آقایی : تعطیلات هفته ی پیش که شنبه ام تعطیل بود رفتیم تهران دیدن مامانم و داداشم و خیلییییییییییییییییییییی چسبید واقعا کم آورده بودم .دوره هم خیلی مزه داد دختر داییم ام با بچه هاش اومدن و .......... یه روزش و دایی جان حمید و زندایی منظر و نگین عزیز ( دایی زندایی و دختر دایی آقایی ) اومدن دنبلمون و ما رو بردن خونشون که واااااااقققعععا خوش گذشت با لطف و مهمون نوازی و خاکی بودنهاشون و لطف و کارتونهای توپ نگین جون عالییی گذشت خبر خاص و جدیدی در مورد داداشم ندارم همچنان آزمایش و ......... من و آقایی هم صبح تا ۴ سر کاریم و بعدش یا خونه ما یا خونه اونها ، یه هفته ای میشد خونه ما بودیم و از دیروز اومدیم خونه آقایی و کی لنگر و جمع کنیم خدا میدونه...... این روزها زیاد بیرون نمیریم برای تفریح دور زدن یا خرید ، یکی بخاطر سرمای زیاد هوا که حسابی آدم و خونه نشین میکنه یکی خستگی کار صبح تا غروب ،یکی هم مشغول بودن ذهنمون برای یکسری مسائل . یکمقدار پول بانک مسکن داریم باید بیشترش کنیم و یه خونه از طرف بنیاد مسکن ثبت نام کردیم باید ۷ میلیون بدیم و............ حسابی مشغول ۲*۲=۴ هستیم . خدارو شکر بطور کلی همه چی روبراه و خوب وانشالا که خیر ه . آخر هفته عروسی دختر عموی آقایی نمیدونم میریم یا نه .انشالا که خوشبخت بشن توی هفته ی آینده هم تولد امام رضا است ، دعا کنین بطلبه مرخصیم جور شه برم . ۴ سال تولدها میرم و هر سال عیدی که مد نظرم بوده گرفتم امسال بخاطر داداشم خیلی دلم میخواد برم خدا کنه بشه . شما هم دعا کنین . ....................................... وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)![]()
خانواده من مراسم نگیرن پولش و بدن به همسر من برای رهن خونه !!!تو دلم گفتم حرص نخور خوب یه نظر هر کی باید نظرش و بگه که دیدم علی گفت من موافقم ![]()
خدا عمر بده مامان همسری و که گفت خوب شاید بخوان برا دخترشون مجلس بگیرن و ما هم بدون هیچی نمیتونیم بفرستیمشون سر خونه و زندگیشون که![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم میخواست از خوشحالی بغلش کنم ![]()
![]()
![]()
مبارک .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم از کجا شروع کنم ، آنقدر طولانی نبودم که از اتفاقها فقط یه سایه تو ذهنم مونده ، خیلی وقت ننوشتم چون دنبال موضوع جالب یا خاص بودم ، نوشتن روزمرگی های زندگیم برای خودم خالی از لطف نیست و ثبتشون بعنوان خاطره برای خودم شیرین و با ارزش، ولی حس کردم شاید برای خواننده ها کسل کننده باشه ، اینکه هر سری بیام بگم با علی جان رفتیم و اومدیم و خندیدم و خوردیم و........
اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بكوش زیرا آن شادی كه ما به دیگران می دهیم به دل ما بر می گردد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامان جون تولدت هزاران بار مبارک .
ایشالا ۱۰۰۰ ساله شی و سلامت و عاشق و با آرامش بازم دور همی جشن بگیریم .![]()
![]()
اشكهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست.
نمیدونم این حس و تجربه کردین یا نه ..........؟؟
منم گونش و
بهم گفت بهم اعتماد کن و دستهای هم و فشار دادیم .......... می خواست بره که برق رفت ، تنها بودم و می دونست میترسم ، لباسهاش و دراورد و موند ، روشنایی رو روشن کردو برای اینکه فضا عوض شه گفت برو اون کاسه آش رشته ای که همسایتون آورد و گرم کن بخوریم ، توی خونه تاریک و خییییلیی بهم ریخته (آخه مامانم آشپزخونش بنایی داره و داره کابینت میزنه و ...)تمام وسایل تو حال بود، سفره رو پهن کردم .![]()
.ذهنم پر از سوال و خواهش و ..... بود ، ذهنم خیلی درگیر و خسته بود ، یه لحظه دلم برای خودم سوخت لحظه دوم برای هردومون .....
رو زمین نمی نشست .اما خیلی قشنگ بود با شدت میخوردن به شیشه جلو ماشین و با برف باکن پرت میشدن .زیر نور چراغهای کنار خیابون رنگشون زرد دیده میشد و خیلی واضح تر بودن .
هرچند با چیپس و پفک مخالف ولی اونشب چیزی نگفت . بخاطر اینکه خیلی سیر نشم و بتونم فردا صبحانه بخورم زیار نگرفت ، خیلی روی صبحانه تاکید داره به هر روشی شده میخواد من و صبحانه خور کنه ،
تا حدودی ام موفق شده .
پفک کچاپ تصویب شد با دوغ . ![]()
![]()
دراورد ، ما هم دلی از عزا درآوردیم . اومدیم خونه . با بوس و معذرت خواهی من، شبخیر گفتیم و رفت خونشون . منم پریدم تو رختخواب ...................
یعنی خونشون ساخته شد و اثاث بردن ،
یه خونه قشنگ و زیبا و با صفا که تمام وسایلش با سلیقه ظرافت خریده و چیده شدن .
یه خونه با انرژی مثبت و یه اتاق خیییبلیییی ناناس برای فرشتشون محمد مهدی .
خاله جون خونتون مبارک . واقعا خسته نباشین .محمد مهدی عزیزم فرشته ی ۲ ساله مهربون اتاق زیبا و جدیدت مبارک . آقا شهاب دست شما هم بابت پول دادنهای مکرر
درد نکنه و خسته نباشید .![]()
.از چرخ گوشت و پلوپز و همزن و ارام پز.......... تا گوشکوب برقی و...... ولی قبلش از خدا خواستم اگه میخواد چیزی بهمون بده از یه قاشق کوچیک تا ماشین و خونه و ..... اول فرهنگ و ظرفیتش و بده بعد بهمون بده
، هر چی ام میده با آرامش و خوشبختی به هممون بده
علی جان وقتی خریدها رو دید اینطوری ![]()
![]()
شد
![]()
بعداز تعطیلات هم کارهامون خیلی زیاد بود و اگر هم یه فرصتی پیش میومد من تو وباتون ولو بودم![]()
خلاصه که ببخشید .![]()
![]()
![]()
به این مناسبت شاید امروز صبحانه کباب بخوریم ، فعلا که از این بوها میاد .![]()
![]()
از مدرسه اومد و مشغول صحبت و گپ با نگین شدیم و بعد ناهار ساعت ۲.۳۰ هم از در خونه زدیم بیرون به سمت راه آهن برای برگشت .هوا سرد بود ولی قشنگ و ریز ریز برف . برف روی پالتوی من و علی میشست و به سرعت آب میشد . نوک دماغامون قرمز شده بود و یخ کرده بودیم
اما حاضر نبودیم شال و کلاه بذاریم .
این یخ کردن و دوست داشتیم .فکرم خالی بود از کار از دغدغه و... من این حس و دوست داشتم .راه آهن و حرکت قطار . بازم قطار خییییلییی گرم بود . ۲ تا ساندویچ سرد برای تو راهمون گرفته بودیم ، خوردیم
و روی تخت قطار، بالا ، روبروی هم دراز کشیدیم و به هم نگاه میکردیم و مسخره بازی و خنده که خوابمون برد .........![]()
![]()
می بوسمتون از ته دل ![]()
من و از بین اسمها پیدا کنین ها ... با این اسم :(کالسکه های آشنایی من و بهترینم (هستی)) نظر یادتون نره ها......![]()

![]()
.منم خودم مشغول تایپ میکنم تا فکر کنه دستم بنده ،
البته گاهی اوقات که رد میشه نگاهاش عجیب میشه پیش خودش میگه منکه چیزی برای تایپ ندادم ، کاغذ و نوشته ای ام که جلوش نیست ، پس این نیم ساعت روی دگمه های کیبورد چه ...... میکنه ،
شایدم ۲ زاریش افتاده ، یعنی از دنیای مجازی و وبلاگ خبر داره ؟؟!! ![]()
![]()
خدایی جنبه رو دارین که ...... با اینکه مدیرعاملمون حرف نداره بخدا سالی یکبار عصبانی میشه ، خوش روئه ، سخت نمیگیره ، بچه ها بخصوص من باهاش رابطه خوبی دارن و... ولی چون اسم مدیرعامل روش دیگه این شرایط و داره .
و خودتون حساب کنین به سر خونه چه اومده ،
یکی دوبار شام و ناهاری مهمونی دادم و دوستام و اوردم و دست به ظرف و جارو که نزدم و ....
حالا تصور کنین این خونه بعداز ۲ ماه چی شده ،آقا از جمعه صبح ساعت ۹.۳۰ بشور و بساب و جارو گردگیری و غذا و.....
تا ۴ بعداز ظهر، هر چی تمیز میکردی باز بود .هر چی میشستی باز ظرف بود هر چی کار میکردی باز یه دنیا کار بود
.تا بالاخره خونه رنگ آدمیزادی گرفت .
و آمپول و بخور و قرص و ....
اون روز با تمام شرایط جسمی بدش کلاس مربیگری داشت و رفته بود کلاس .از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر ومن مونده بودم و خودم و یه خروار کزتی ،چون خدایی علی خیلی کاری اگه باشه خیلی کمک میکنه، نه اینکه فقط کارهای کوچیک و سادرو انجام بده واقعا کارهای اصلی و سنگین با خودش .![]()
![]()

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .
و خستگی من واقعا در رفت . مامان با یه عالمه ساک و لباس و ...اومده بود. نه بابا سوغاتی کجا بود
خوب تو این مدت طولانی که نبود و تهران بود کلی وسیله برده بود که حالا آورده بود . البته از حق نگذریم همیشه یه چیز کوچیک میاورد ولی این سری بقول خودش انقدر ذهنش مشغول و اعصابش داغون (برای داداشم ) بوده
که فرصت و حس بیرون رفتن نبوده .
البته ۲ تا جوراب رنگی خوجمل برای من و ۲ تا هم برای داماد عزیزتر از جانش
زمستانی و گرم![]()
![]()
![]()
از امروز دیگه تو هر روستا و حسینیه ای بری چندین دیگ غذا و...همه جا سیاه پوش شده .... یه حسی ته دل آدم ایجاد میشه .
(الهام جونم مرسی )![]()
بودن خانواده همسر بخاطر مادربزرگشون شرایط نبود علنی کنیم و... شرایط خاص بود سخت بود پر استرس بود . یه جاهاییش تلخ بود .......
بذارین بیشتر نگم ....
منم با اینکه خیلی ناقابلم ولی حتما یادتونم .![]()
تولد نوشین عزیز مامان گلی ، هستی جون گل گلابم و تبریک میگم و برای خودش و خانوادش سلامتی و بهترینها رو آرزو میکنم .تولدت ۱۰۰۰ بار مبارک نوشین جون .![]()
![]()
![]()






خوب دیده بسه ، چون محرم زیاد شلوغش نمیکنیم .

![]()
بخاطر الهام گلم اومدم که به من نشاط میده ، امید میده و حس نوشتن میده
بخاطر هستی جونم که همیشه پست جدیدش و میخونم و نمیتونم نظر بدم
براش ولی در جریان ریز ریز کارهرش و نمرهای توپ ترم ۷ زبانش هستم ....
بخاطر تک تک گلهایی که برام نظر میذارن و بهم سر میزنن . بخاطر تک تک نینیگولوهایی که از خاله هستیشون یادشون نره . فرشته هایی که تا از کار روزمره خسته میشم از زندگی دلم میگیره میرم تو وباشون و دعا میکنم مامان جونهاشون عکسی مطلب شیرینی .... چیزی گذاشته باشن تا من به جریان زندگی برگردم . وبلاگ نیلوفر خوش خنده
آندیای شیرین زبون
الهام خوش تیپ و عزیزم
هستی قشنگم با موهای کوتاه و دوست داشتنیش
النای گوگول و ناناس من
نیوشا خانم که مامانش خیلی کم پیداست
محمد مهدی خاله جون که الان میخوام بنویسم دلم یه حالی میشه
شرمینه ی مو قشنگم که یه بار به آخر عمرم شده باید موهاش و شونه کنم ![]()
پوپلی و عکسهای خیلی توپش و حال و هوای اونور و ...
رومینای بلا که تو خونه حسابی میتازونه
آقا کورش خوشکلم که مرد کوچیک خونه است
و عسلک عزیز و خوش رقص که قلم مامانش حرف نداره
نازگل خوشکلم که امروز وقتی عکسش و دیدم کلی کیفور شدم
سینای شیطون و
ارشیای چشم قشنگم که قراره نجار بشه ![]()
![]()
دل آرای معصوم و محبوب
و .........................
![]()
![]()
نفس کشید ، مهمونی رفت ، مهمونی داد ، به کارها رسید ، به همسر رسید و .... همین پنجشنبه جمعه است که من خیلی روش حساسم و دلم میخواد بهترینها تو این دو روز رقم بخوره . که خدارو شکر با کمککککککککککک فراوان همسری
همینطور میشه . ۵ شنبه ساعت ۱ که میرم میگه برنامه امروز فردا دوست داری چی باشه ، بخوابی ، بگردی و..... بعد با اون شرایط و امکاناتی که داریم برنامه میریزیم و حاااللل میکنیم این جمعه شب دوستام و با شوهرهاشون دعوت کردم ما چندین سالل که۳ تا دوستیم . ۳ تا دوست واقعا واقعی . من و مرضیه و مونا ، اونها سر خونه و زندگیشونن و منم عقد . گفتیم با شوهرهامون جمع شیم که اونها هم با هم اشنا شن یعنی بیشتر آشنا شن و بیشتر ارتباط داشته باشیم . صمیمی تر و بی تعارف تر .خیلی خوش گذشت . جاتون خالی . به پیشنهاد خودمون خانوما قرار شد تهیه نبینیم چند جور غذا نذاریم تا خاکی و رفت و آمد ها آسون شه منم قرمه سبزی گذاشتم با ماست و ترشی و سالاد و دوغ و ..... ![]()
![]()
یه گاری باربری زده به کنار ماشین آقایی ، اعصابش بهم ریخته ، چیزی بهش نگفته ، میگه این بیچاره با این وضع کار میکنه تو این سرما ، من چی بهش بگم . ولی کنار ماشین تو رفته و یکمی رنگش رفته . من همش دلداریش دادم و گفتم حتما قسمتی بوده خدارو شکر به مال خورد ......بخاطر پولش اصلا حساس و ناراحت نیست چون ماشین مال اقای پدر جون ، میگه امانت و من میخوام خط روش نیفته و ...در صورتی بخدا اگه بابا خم به ابرو بیاره .![]()
![]()
![]()
قدرت و میدونم . به خودم میبالم و خدا رو شاکرم .![]()
یلدات مبارک عززیییییزممم ![]()
![]()
چشم خاله آشتی میکنیم . عزیزم اصلا بین زن و شوهر قهر وجود نداره![]()
من دلم پر بود و دنبال بهونه بودم و از آقایی هم ناراحت و......... اینجوری شد .دیگه تکرار نمیشه ![]()
![]()
![]()
![]()
و از تو هم ممنونم ![]()
![]()
![]()
خیلی جاها نذر کردم ، خدا کنه بگیر و قبول شه .![]()
از این خیلی ناراحتم و می سوزم که انقدر روز و شبهام پر شده ، سرم گرم کار و شلوغ پلوغی و.... ام که نه به دعا میرسم نه قران نه حتی گریه که دلم آروم شه .....
دلم برای مامانم خیلی میسوزه . توروخدا از ته دل دعا کنین به آسمونیهاتون بگین از ته دل دعا کنن ، به دعاهاتون ایمان دارم .![]()
صبح کسل و بهم ریخته اومدم شرکت ، شبش بد خوابیده بودم . ذهنم بخاطر مامانم و داداشم حسابی بهم ریخته بود ، با یه نفری تلفنی بحثم شد و بدجوری ترکیدم ،تو دلم با خودم حرف میزدم و از زندگی مینالیدم ، حاج آقا ( مدیرعامل شرکت ) بیرون بود و زنگ زد و سر یه موضوعی اونم ناراحتم کرد ، ناراحت بودو عصبانی ، اون روزم از شانس من (نیست خیلی پر انرژی بودم ) قرعه بنام من افتاد . سر من خالی شد ![]()
![]()
(زرد بخاطر اینکه من رز قرمز اصلا دوست ندارم عاشق رز زرد و سفیدم ) واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااآ زیبا که قطره های آب یا شبنم روش بودو با یه روبان پارچه ای سفید خیلی ساده و شیک پائینش تزئین شده بود وارد شد
بدجوری یکه خوردم
تو اون روز نکبت و نحس توقع این اتفاق و نداشتم
بخدا همه خستگیم در رفت
اصلا آسمون برام یه رنگ دیگه شد و دلم باز شد
پیش خودم گفتم واقعا خدا من و حال و روزم و دید ؟؟!!![]()
![]()
![]()
![]()
که گلم فهمید و رفت یه فیلم گرفت (خیلی اهل فیلمم و حال میکنم قبل از خواب فیلم ببینم چه رسانه ای چه غیر .. ) اینطوری زمان زودتر و راحت تر و قشنگ تر میگذره .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تولدت مباااااااارررررررررککککککک عزیز دلم ![]()
![]()
![]()
![]()
وای آخه مگه ما چقدر میتونیم قِر بدیم ![]()
تولد آندیا جونم ، ۲ سالگی و ۲ ماهگی و۲ هفتگی و ۲ روزگی آندیای شیرین زبونم ![]()
عزیزم تولدت مبارک .![]()
![]()
![]()
![]()
بازم دنیا دنیا سلامتی و ارزوهای قشنگ براتون ارزو مندیم 






اما بلاخره اومدم ، دست پر اومدم
عروسی تهران (دختر عموی آقایی ) رفتیم ، مرخصی برای مشهد جور شد و رفتیم ، جای همتون واقعا خالی ، برای تکتکتون دعا کردم و عیدی های خوب خوب خواستم .اول بذارین قربون الهام جونم برم که خانومی بزرگ شده و وبای مورد علاقش و خودش میخونه و نظر میده
الهی خاله فدات شه مو قشنگ شیطون من
. بعدم قربون هستی جونم
که مامانش خیلی زود به زود آپ میکنه و ارشیا جونی خوشگل
بشم
که نمیدونم چه دردی من نمی تونم نظر بذارم ، میام و میخونم و بی نظر میرم .![]()
ظهر رسیدیم خونه خاله جون سهیلا ( خاله آقایی )با یک خونه بسیار شیک و روی باز و بسسسییار مهمان نواز روبرو شدیم ، من اولین بار بود خونشون رفته بودم و خاله جون سنگ تموم گذاشتن .
بعداز استراحت و خوردن ناهار مفصل همه در تکاپوی حاضر شدن برای عروسی . یکی یکی موهامون سشوار کردیم و میکاپ و ... حرکت . توی تالار مجلس خیلی گرم بود ، آهنگهای توپ و .... عروس هم زیبا و فشن شده بود . بعداز شام ساعت ۱۲ حرکت به سمت شهر و دیار خودمون ، چون اقای پدر باید شنبه اول وقت سر کلاس میشدن و منم سر کار . تو راه برگشت همش خواب بودم
خواب که نه بیهوش بودم . تفلی بابا هم آنقدر خسته بود که اومد عقب و بیهوش و فرمان و سپرد به آقایی گل من . پدر بزرگ آقایی هم که برگشت با ما بودو جلو نشسته بود و پلک رو هم نزد که نکنه راننده خوابش ببره تفلک پیرمرد از همه چی صحبت میکرد که سر راننده گرم باشه و مجبور باشه جواب بده و خوابش نگیره . پیرمرد خیلی دوووووست داشتنی با روحیات و عقاید خواصی که یه پست کامل نیاز تا من بتونم وصفش کنم .![]()
و من و میگین ساعت ۱۲ تونستم از شرکت برم بیرون قبلش وسایل مورد نیاز و با ادرساش روی کاغذ نوشته بودم تا آقایی جمع کنه چون میدونستم نمیرسم ، اونم اینکار و کرده بود . ۱۲ رفتم یسری وسایل مورد نیاز دیگرو جمع کردم و وسایل جمع شدرو چک کردم و حرکت سمت راه آهن ، خوشحال بودم
اولین تولد توی اولین سال عقدمون و با هم رفتیم ، آخه تولد سال قبل که آقایی هم دانشجو مشهد بود و رفتیم و من و آقایی نامزد بودیم البته فقط بین ۲ تا خانواده و به دلایلی که هر کی ۲ تا پست اولم خونده باشه میدونه نتونسته بودیم علنی کنیم .و شرایط سخت بود و خاص
و امسال میتونست خستگی پارسال و در کنه که حسابی ام کرد .
تو قطار ناهار و خوردیم و بیهوش یه گپه در بست برای ۴ نفر آخه مامانم و یکی از دوستاش هم بودن از خواب بیدار شدیم و چای و میوه و تنقلات و تخمه و...... تا ساعت ۸ که مشهد بودیم . رفتیم سمت هتل اپارتمانی که گرفته بودیم . ۲ تا اتاق خواب داشت من و آقایی تو یکی مستقر شدیم مامان و دوستش تو یکی دیگه .مامان و دوستش شب و نصف شب میرفتن حرم اما من و آقایی هنوز خستگی تهران تو تنمون بود و فردا بعداز ظهر برای نماز مغرب و اعشا رفتیم حرم . که تولدم بود و بعداز نماز کلی مراسم مولودی خونی و شیرینی شکلات و......... جای تکتکتون خالی ،از شلوغی و سرما که هیچی نگم قابل توصیف نیست . فکر کنم ۲ ساعتی بودیم که رفتیم سمت دانشگاه اقایی که جشن بود خیلی دلش می خواست دوستای قدیمیش و ببینه ، خیلی جشن توپی بو واقعا به من و آقایی خوش گذشت
من با عالم یاداوری دوران دانشجویی خودم و جشنهای دانشگاه و خانم ساغری گل و عزیز
که کنارم بود حال میکردم آقایی با دوستاش و استاداش .موقع برگشت علیرضا قهرمان پرش و تیم ملی و از دوستای صمیمی آقایی که خیلی لطفش تو مشهد شامل حال ما شده مارو برگردوند و به اسسسسسرااااررر ازمون قول فردا ناهار و خونه خودشون گرفت (یکسال ازدواج کرده) فردا صبح زود ساعت ۶ رفتیم حرم و زیارت بعد زیست خاور ، اول برای بابای آقایی شال و کلاه شیک خریدیم برای خود اقایی هم شال خوشمل برای مامان و خواهر بزرگ آقایی جانماز خوشمل برای خواهر فینگیل و آخری دستگش خوشمل برای داداش خودم لباس زیر خوشمل برای خواهرم لوازم آرایش اخه میدونستم نیاز داره برای خونه علیرضا هم یک دست لیوان خیلی خوشمل و یه شاخه گل بزرگ (خوشملهایی که گفتم همه از نظر خودم گفتم )
با نخود و کشمش و نبات و... بعد علیرضا اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون و من ییهو با یک دختر خانم همسن خودم که بسسسسسسسسیاااااااااار مهربون و مهمون نواز و دوست داشتنی ![]()
![]()
بود برخورد کردم که سر نیم ساعت کلی صمیمی شدیم و برای هم حرف زدیم وووو...... اون چند ساعت خونشون واقعا بهم خوش گذشت تا آخر عمر حسش تو دلم .![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه بهترین ، ناب ترین خاطرات و بهترین مسافرتها رو قشنگترین لحظه ها رو برام میسازی . صادقانه دوست دارم و بهت محتاجم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صورتهای گل تک تکتون از اینجا میبوسم![]()
![]()
بازم سعی میکنم انشالا که درست شه .![]()
![]()
مامان هم همچنان تهران و همه منتظر جواب آزمایش آخرش هستیم که حدود ۱۰ روز دیگه میاد .![]()
![]()
.
| Design By : Night Skin |

